ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق وهوس 1

سعید و خونواده اش تازه به این آپارتمان نقل مکان کرده بودند . پدرش کارمند بانک بود و مادرش خونه دار .. اون پونزده سالش بود .  پسر خوش تیپ و خوش اندامی بود .درمقابل دخترا  نه می شد گفت خجالتی و نه خیلی هم شجاع .. به والیبال هم علاقه زیادی داشت و در تیم مدرسه و در اوقات فراغت بیشتر والیبال بازی می کرد . محیطی که به اون جا اسباب کشی کرده بودن یه محیط وسیع تر و شیک تر از محیط قبلی بود . یه  مسکونی پنج طبقه که  هر طبقه اش دو واحد داشت و اونا هم طبقه چهارم شرقی رو خریده بودن .. یه جایی به وسعت صد متر مربع .. سعید تا حالا دوست دختر نداشت .. نمی دونست که در آپارتمان روبرویی  چه  کسانی زندگی می کنن . اون دو سه سالی می شد که به سن بلوغ رسیده بود .. نمی دونست چه عاملی باعث شده که تا حالا به سمت دختری نره .. مثل هر جوون دیگه ای گرایش خاصی به جنس مخالف داشت . شاید هنوز دختری رو ندیده بود که ازش خوشش بیاد .. یا نمی خواست واسه خودش درد سر درست کنه .. یه جایی خونده بود که عشقای این دوره زمونه مثل عشقای قدیم نیست .. مثل اون وقتا که یه نامه ای باشه و یه نگاهی که قلب آدما بلرزه ..مثل اون وقتایی که شبای زیادی رو آدم به یاد عشقش به صبح برسونه .. شبایی که همه مث هم باشن .. نه این که عشق با گذشت شبها تیره و تار تر بشه . اون شاید به دنبال همچین عشقی بود .. شاید یکی مثل خودشو می خواست .. که بتونه ساده باشه و برای عشق ارزش قائل شه .. وقتی به این چیزا فکر می کرد خنده اش می گرفت به خودش می گفت من که این جور دارم از عشق حرف می زنم اصلا می دونم احساسش چیه ؟ اصلا می تونم درکش کنم و ازش لذت ببرم ؟ خیلی از دوستاش از تپیدن دلها می گفتن .. از این که واسه دوست دخترشون هلاکن .. هر وقت می رفت خونه یکی از دوستاش که با هم درس بخونن اونو مرتب می دید که داره با تلفن حرف می زنه شاید تا حالا صد ها ساعت با هم حرف زده بودند .. یه روز دید که خبری از صحبت تلفنی نیست .. گفت شاید حتما کاری پیش اومده باشه .. و روز بعد هم همین طور .. دوستش بهش گفت که با هم به هم زدن . به همین سادگی .. صد ها ساعت صحبتو باد هوا کردن .. سعید تا حالا نه تنها دوست دختر نداشت بلکه با کسی از این دخترا و زنای اون کاره هم رابطه جنسی نداشت .. اون فقط گاه خود ارضایی می کرد . به تصور این که داره با یکی سکس می کنه .. و در کل اون عادت نداشت به این که در مورد مسائل خاصی با دخترا حرف بزنه . شاید منتظر کسی بود که به اون حس قشنگ لذت بردن از لحظه های زندگی رو بچشونه .. تابستون بود و مدرسه ها تعطیل بود .. اونم یه جورایی سرشو گرم می کرد . با ورزش و با تماشای تلویزیون .. کمک به مادرش سمیه .. مادرش از این که اون خونه پیشش بمونه و سر کار نره راضی تر بود .. از این که دوستان بدی پیدا کنه می ترسید .. ولی در مورد ورزش او مخالفتی نشون نمی داد .. یه روز در آپار تمان روبرویی باز شد ..  زنی رو دید که  بدون روسری یه چند لحظه ای رو اومد بیرون .. .. اولش فکر کرد دختره .. قدش متوسط بود .. یه بلوز قرمز به سبک مردونه .. و یه جین آبی هم پاش بود ..  جذاب و زیبا بود .. یه لحظه نگاش کرد .. داشت فکر می کرد که چند سالش می تونه باشه .. یعنی دختر اون خونواده هست ؟ یه آرایش معتدلی هم داشت .. نه لاغر بود و نه چاق .. فقط همینو می دونست که اون زن یا دختر ازش بزرگتره .. یه حس عجیبی پیدا کرده بود . موهاش به رنگ مشکی و تا ابتدای شونه هاش ریخته بود .. صورت گرد و بینی قلمی و پیشونی کوتاهش و پوست تقریبا سبزه اش  علاوه بر جذابیت وزیبایی ,  ظرافت خاصی هم بهش بخشیده بود .. سارا خانوم اون خونه بود . تقریبا سی و سه سال سن داشت . . شوهرش سامان کارمند بود و یه پسر یازده ساله به اسم سهیل داشت .  سهیل از خونه رفته بود بیرون و اون نگران بود . سابقه نداشت بدون این که به اون چیزی بگه بذاره بره .. ولی از این که اون پسر غریبه خیره بهش نگاه می کرد و رعایت چیزی رو نمی کرد حرصش گرفته بود .. ساراهم برای لحظاتی چش تو چش سعید دوخت .. می خواست بپرسه که پسرشو دیده یا نه .. انگار سعید توباغ نبود ..
 سارا : ببخشید شما یه پسر بچه ده یازده ساله رو ندیدین که از این جا رد شه
-نه ..ولی اگه بخواین میرم دنالش می گردم ..
سارا نگران بود ..
 -زحمت شما زیاد میشه .. اسمش سهیله .. راه دوری هم نباید رفته باشه .. دو دقیقه پیش خونه بود ..
سعید یکی دو تا از مشخصه های سهیلو گرفت و رفت تا پیداش کنه ... دوست داشت یه کاری واسه این زن انجام بده .. زنی که به نظرش اومد با تمام دخترایی که تا به حال دیده فرق می کنه و یه رفتاری داره که انگار اونو به طرف خودش می کشونه ..در محوطه چند تا پسر بچه در حال توپ شوت کردن بودن .. صدا زد سهیل و یکی جوابشو داد .. 
-همون طبقه چهارمه
-بله خودم هستم ...
-مامانت باهات کار داره ..
 -مامان سارا خودش می دونه که من این جام ..
 -می دونم تو بهش نگفتی ...
خلاصه سعید , سهیلو به  مادرش رسوند .. یک بار دیگه نگاهشو به نگاه اون زن دوخت .. سارا این بار روسری گذاشته بود سرش .. هر چند نیمی ز موهاش و بیشتر موهای جلو سرش مشخص بود که اینم یه استیل زیبایی به سر و صورتش بخشیده بود ... سارا این نگاهو می شناخت ..می دونست این نگاه می تونه یه نگاه آتشین باشه .. یه نگاه  عاشقونه یا هوس آلود و شایدم یه حس زود گذر جوانی و پر از شیطنت ... سعید رو خیلی خوش قیافه و جذاب و خوش اندام دید ولی دنیای زمانی اون و سعید تفاوت داشت .. چیزی نمی تونست بگه جز این که با یه تشکر اونو بفرسته بره ..
-خیلی ازتون ممنونم آقا ...
 -سعید م سارا خانوم .
-اسم منو از کجا می دونین ..
 -آقا سهیل تو صحبتاش گفته ..
 سارا اون نگاه نرم و سنگینو رو صورت و اندامش حس می کرد .. انگار نگاه سعید نگاهی عاشقونه بود .. ولی نه این خیلی بی خوده  چه نگاهی می تونه باشه ؟.. اصلا چه اهمیتی داره که چیه شاید یه حس زود گذر جوونیه .... سعید وقتی رفت به خونه حس می کرد که بازم دوست داره سارا رو ببینه .. فقط ببینه .. اون حرکاتشو ببینه .. صداشو بشنوه ... ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی