ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پیمانه پیمانشو نمی شکنه داداش 1

مادرم از دست خوشگذرونیهای بابام دق کرد و مرد .. من و پیمانه تنها شده بودیم . خواهر دوقلوی من .. رفیق و همدمم . خواهری که همیشه با من و همراه من بود .. فقط تنها جایی که ما رو از هم دور می کرد مدرسه بود .. مامان خیلی دوستمون داشت .. حالا اون دیگه پیش ما نبود .. بابا زیاد به فکر بچه هاش نبود . در حدی دوستمون داشت که مزاحم عیاشی های اون نباشیم .. وضع مالیش خیلی خوب بود . یه مدتی خودشو علاقه مند به تحصیل ما نشون داد . در ایران خودمون این همه دانشگاه داشتیم ولی واسمون ردیف کرد که واسه ادامه تحصیل بریم مالزی .. من و پیمانه یه بار دیگه هم خونه و هم درس شده بودیم . دلمون گرفته بود . به یاد پدری که هیچوقت درکمون نکرد و مادری که برای همیشه رفت وتنهامون گذاشت .. مادری که حالا پیش خداست .. من و خواهرم  خیلی صمیمی بودیم .. درددلامونوبا هم می کردیم ..نه من نیاز به این داشتم که با دوست دختر بازی وقتمو تلف کنم و نه اون که بخواد با پسرای هوسبازی باشه که بیشترشون زنو به چشم یه کالا نگاه می کنن . هر دومون واسه هم خیلی حرفا می زدیم .. از روحیه همجنسامون می گفتیم .. تا ده سالگی پیش هم می خوابیدیم تا این که اتاقمونو جدا کردن .. نمی دونم چی شد یه روز که سیزده سالمون بود بی اختیار در یه لحظه طوری همدیگه رو بغل زدیم و به هم چسبیدیم که می دونم همون جوری که من صدای تپش قلبشو می شنیدم و حرارت وجودشو حس می کردم اونم شق شدن کیرمو روبدنش حس می کرد .. و اون روز همدیگه رو بوسیدیم .. بوسه ای طولانی ...من و اون عاشقانه همدیگه رو دوست داشتیم .. وقتی که درخونه تنها بودیم همیشه یه حالت نیمه سکسی واسم داشت .. و این برام سوال بود که اگه این کارش خوبه چرا وقتی که مامان بابا هستن این کارو نمی کنه ... حالا من و اون در یه دیار غریب بودیم ..بابا کلی وثیقه  گذاشته بود تا من از کشور خارج شم .. خیلی هم پارتی دیده بود ولی پول و سرمایه که باشه همه چی حله ..  همین کارا رو می تونست داخل کشور هم انجام بده برای ما خرج کنه  ولی نمی خواست که حرف مردم پشت سرش باشه و با فامیلا اونو محکومش کنن که مثلا داره زن بازی می کنه این جوری می تونست مخفی کاری کنه .. ما هم اعصابمون راحت تر بود . آپارتمانمون یه واحد  شصت متری بود .. نمی دونم چرا وقتی که اون فضا رو دیدم و بوی غربتو حس کردم یه لحظه دلم گرفت به یاد مامان افتادم . از پدرم متنفر شدم .. اون مادرمو کشته بود ..جا به جا شدم .. با با کلی واسمون هزینه کرده بود تا سرخر و مزاحمی نداشته باشه .. تا دیگه هرروز شایدم هر هفته  جای خالی مامانو با یه زن دیگه پر کنه . بغض گلومو گرفته بود . هق هق گریه امونم نداد . اشکام سرازیر شد . پیمانه هم می گریست . هنوز یک هفته ای به شروع کلاسها باقی بود . پدر از نظر مالی هیچی واسه ما کم نمی ذاشت .ولی زندگی که فقط این نبود . حاضر بودیم درسختی زندگی کنیم و این چنین گدای محبت نباشیم .. اما نه ..چرا من و پیمانه همو داشتیم . دیگه کسی نبود که ازش هراسی داشته باشیم که چرا این جوری لباس می پوشی و نمی دونم پسر که یه خواهر تو خونه اش داره نباید با شورت باشه و دختر نباید دامن کوتاه و فانتزی پاش کنه .. ..  راستش   به تماشای فیلم و ماهواره علاقه ای نداشتم . فقط ایران که بودیم یه بار از رو لپ تابم داشتم بر نامه های سکسی رو می دیدم که پیمانه سر رسید دستپاچه شده بودم نمی دونستم چیکار کنم . فکرم کار نمی کرد دو سه ثانیه کشید تا  ذهنم کار کنه که باید از برنامه خارج شم ولی اون از اتاق بیرون رفته بعدا به روم نیاورده بود .. حالا من و اون یه تحت دو نفره داشتیم . شبا کنار هم می خوابیدیم . با هم حرف می زدیم .. از بچگی هامون می گفتیم . از آرزوهامون .. مامان خیلی دوست داشت منودر لباس دومادی ببینه و پیمانه رو عروسش کنه ولی به آرزوش نرسید .. اما حالا دوست نداشتم دوماد شم . هرچیزی رو که بین من و پیمانه فاصله مینداخت من ازش فاصله می گرفتم .. اونم در صحبتاش هیچوقت از این آرزوی مامان نگفت .. اونم دوست نداشت که از من جدا شه ..خیلی دلم می خواست بغلش کنم .. ببوسمش ..  یکی دوشب اول فقط نوازشش می کردم . اونم با موهای من بازی می کرد . من و اون کاملا شبیه به هم بودیم . اون فقط موهاش بلند بود .موهای مشکی و صافی که خیلی بهش میومد . نازش می کرد . ابروهایی که توپر بود . چند بار خواست اصلاحش کنه .. کمش کنه ولی من نذاشتم ..
 -پیمانه من  عادت کردم که این جوری ببینمت
 -داداش خسته نشدی ..
 -نه برای چی ..
 شب سومی بود که من و خواهرم کنار هم و در دیار غربت می خوابیدیم . اون تازه از حموم بر گشته موهاشو با سشوار خشک کرده بود .. بوی خوبی می داد . در اتاق بغلی باز بود و من واسه چند لحظه چش چرونی کرده و دیدم که سوتینشو در آورد و فقط یه تی شرت بلند تنش کرد .. یه تی شرت و یه شورت .. پاهای خوشگلشو تا مرز باسن انداخته بود توی دید داداشش .این واسه من غیر عادی نبود و همین طور واسه خودش . اما اون شب یه حس عجیبی داشتم . حس این که بغلش بزنم .. عشقمو با هوس هم بهش نشون بدم . ببینم طعم شیرین و لذت گناه تا چه حد می تونه ما رو در کنار هم داشته باشه .. منم شلوارکمو گذاشتم کنار و یه شورت فانتزی پام کردم . با یه رکابی که اونم  واسه این بود که طبیعی به نظر برسه . اما شورت من خلاف شورت خواهرم ناپیدانبود .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی