ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 36

باید کاری می کردم که اون تا می تونست لذت می برد و کیف می کرد . نباید کاری می کردم که اون به اثر روژی که پشت گردنم دیده بود فکر می کرد اون خیلی دوست داشتنی و ناز بود . اصولا دوست دخترا و زنایی که من داشتم هر یک ویژگیهای خاصی داشتند که دل کندن از اونا برام دشوار بود و اگه یکی دیگه می خواست به اونا نگاه چپ کنه من بهشون چنین اجازه ای رو نمی دادم .. با نوک انگشتام شروع کردم به مالوندن کرم بر روی سوراخ کون فیروزه و یه قسمتی از داخل کونش و اون به شدت در حال لذت بردن بود .  اینو از نگاه خمارش می فهمیدم . اما غمی به دلش نشسته بود ..  خیلی آروم چند بار کیرمو به سوراح کونش مالیدم و می خواستم اونو تشنه خودم کنم . نمی خواستم به همین زودی کیرمو بکنم تو کونش و کارو تموم کنم . اون از این حاشیه پردازی ها خوشش میومد ولی نمی دونم چش بود که گفت -شهروز بکن دیگه -چیه عجله داری .. ولی مثل این که باید به حرفش توجه می کردم توپش پر بود .. هرچی بود دختر بود و ناز داشت واسه ما .. منم  با این که حسابی سیر بودم مجبور شدم ناز خانوم دکترو بخرم و کیرمو یواش یواش فرستادم که بره توی کونش جا بگیره ..
 فیروزه : هر جوری که دوست داری حال کن ممکنه دیگه نتونیم با هم باشیم ..
-چی شده فیروزه منو می ترسونی . دیگه دوستم نداری ؟ دیگه نمی خوای با هم باشیم . -من که می خوام . ممکنه تو نخوای . ممکنه تو به رابطه ما اهمیت ندی ..
 -سر در نمیارم چی میگی . فقط دوست ندارم که خیلی بی انصاف باشی . دوست ندارم که فکر کنی من جز تو به دخترای دیگه توجه دارم . این دلیل نمیشه که با خیلی ها سلام علیک دارم و میگم و می خندم نظر خاصی نسبت به اونا داشته باشم . مگه تو خودت با خیلی ها نمیگی و نمی خندی ؟ تازه اون اثر روژ رو هم که دیدی مال شهرزاده .. خواهرم دوستم داره ..
 واسه خودم داشتم حرف می زدم و اونم در عالم خودش بود . با این حال تا می تونستم با کونش حال کردم . عادت داشتم اونو به دو طرف بازش کنم . کیرمو فرو رفته توی کونش ببینم . مثل یه پیکانی که به هدف می شینه .. یه تیری که به خال سیاه می خوره .. دل نگران شده بودم واسه همین زیاد نکردمش .. دستامو گذاشتم رو کسش .. با انگشتام روی کس کوچولوشو قلقلک می دادم .. در همین لحظات بود که آبم اومد .. دستمو گذاشتم رو یه طرف صورت فیروزه  و چاره ای نداشت جز این که لباشو رو لبام قرار بده ..
-دوستت دارم ..عزیزم عشق من چته ..چرا گرفته ای . فدات شم
-دروغ نگو دوستم داری .. چرا حرفای الکی می زنی . اصلا عشق و دوست داشتن وجود نداره ..
 کیرمو از کونش کشیدم بیرون و ازش فاصله گرفتم .
 -فیروزه حالا بهم بگو چته ؟ موضوع مهمیه ؟
-باهام می خوای چیکار کنی ..؟ چه تصمیمی داری ؟ من و تو تا به کی می خوایم به این وضع ادامه بدیم . تو یه پسری تا ده سال دیگه هم ازدواج نکنی موردی نداره ولی من ده سال دیگه میشم یه پیر دختر ..
-که چی ؟ مگه اونایی که همو دوست دارن این چیزا واسشون مسئله ایه ..
-می خوای بگی آدم با وجدانی هستی ؟ تو الان که من هنوز آب و رنگی دارم و سنم بالا نیست داری دورم می زنی وای به اون روزی که یه سنی ازم بگذره .. اگه قصد ازدواج باهام داری  چرا اقدام نمی کنی ؟ و اگرم نداری بهم بگو تا من تکلیف خودمو بدونم ..
 -چه تکلیفی فیروزه .. مگه چی شده . مگه من و تو تا حالا با هم از این حرفا داشتیم . -ولی از امروز داریم . و شاید این آخرین باریه که همو می بینیم . چون من تو رو می شناسم ..
 -خودم همه چی رو فهمیدم . یکی دیگه ازت خوشش اومده .. و تو داری فکر می کنی که دوست پسرت رو عوض کنی یا نه . این تازگی ها بین دخترا مد شده ..
-خیلی بدی شهروز .. جنس ما دخترا مث جنس شما پسرا خرده شیشه نداره . تا زمانی که ما مهر و وفا ببینیم دلمون از برگ گل هم نازک تره .. یه دختر وقتی که عاشق میشه تا پای گورش هم اون عشقو تو سینه اش نگه می داره ..وقتی هم که خاک میشه اون عشق خاک نمیشه .. شهروز واسه من خواستگار اومده یه خواستگار خوب ....
با این که شاید تا چند سال قصد ازدواج نداشتم و این قصدو هم نداشتم که خودمو وابسته به یک دختر یا یک زن بکنم وقتی فیروزه این حرفو زد دنیا رو رو سرم خراب شده می دیدم . انتظار شنیدن این حرفو نداشتم . حس می کردم غرورم جریحه دارشده . خواستگار واسش اومده بود و اونم هوایی شده بود ..  پس اون تشنه ازدواج بود .
-که گفتی یه خواستگار خوب اومده .. ببینم یک آدم خوب نیومده ؟ یه خواستگار خوب اومده ؟ پس من دیگه بد شدم .. پس دیگه برات ارزشی ندارم .
-من کی این حرفو زدم .. فکر نمی کردم تا این حد بی وفا باشی .. تا این حد بخوای قلبمو بشکنی .. خیلی بی احساسی فیروزه ..
راستش خیلی ناراحت بودم . شایدم ته دلم حقو به اون می دادم ولی نمی خواستم اینو قبول کنم . من حالا حالا ها قصد ازدواج نداشتم . امکانات مالی خونواده واسه بر گزاری یه عروسی سنگین و فراهم کردن خونه و امکانات زندگی مناسب نبود .. یعنی در حدی نبود که خونواده فیروزه رو راضی کنه .. منم دوست نداشتم خودمو وابسته به زندگی یکجا نشینی کنم . ممکن بود یه چند روزی رو استراحت کنم و دنبال دختری نباشم ولی بعد از دو سه روز بازم هوس اینو می کردم که هر دختری رو که دور و بر خودم می بینم و با هاش میگم و می خندم تورش کنم . من نمی تونستم فیروزه رو از دست داده حسش کنم . ولی ظاهرا باید فراموشش می کردم .. دردناک بود .. شاید اونم واقعا دوستم داشت .. باید توپو مینداختم تو زمین اون ..کاری می کردم که اون آدم بده این داستان می شد .. ولی طاقتشم نداشتم که یه مرد دیگه ای رو با اون حس کنم ..اما یه حسی بهم می گفت که مرغ از قفس پریده .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی