ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 123

-نوشین کجا داری میری
 -من کلاس دارم باید برم دانشگاه
-تو حق نداری بدون اجازه من بری جایی
-مادر نزاده که به من دستور بده
-بشین سر جات . به اندازه کافی بهت رو دادم . خیلی بی شرمی  کاری نکن که سنگسارت کنن .
-تو زنده نیستی تا سنگسار شدن منو ببینی . دستتو از رو شونه هام بردار به من دست نزن
 -تو زن من هستی
 -من در خونه ام احساس امنیت نمی کنم .
 -  من خونه می گیرم و تو از نظر قانون باید بیای به اون جایی که من میگم . 
-حرف حسابت چیه ناصر؟
 -تو از این جا تکون نمی خوری . اون عوضی رو می کشم . چه با من تا کنی چه نکنی .
-تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی .
- حالا می بینیم که می تونم این کارو بکنم یانه . یه حوضچه درست می کنم پر از قویترین اسید ها .. اونو, معشوقتو  میندازمش توی اسیدی که بسوزونه و حل حل کنه . همون جوری که توی فیلما نشون میدن . دیگه دست کسی هم به جنازه اش نمی رسه . اصلا کسی نمی فهمه که اون مرده . ولی تو متوجه میشی . وقتی ببینی که مدتی ازش خبری نیست متوجه میشی که عمرشوداده به من ..
ناصر یه نگاهی به نوشین انداخت . نفرت تمام وجودشو گرفته بود . دیگه نمی تونست اون زنو دوست داشته باشه .  تنها عاملی که اونو اون جا نگه داشته بود این بود که حس می کرد تحقیر شده . نمی تونست شکست رو بپذیره  . نمی تونست تحمل کنه  زنش گستاخ شده باشه و یک جوان غریبه اون قدر پررو شده باشه که در بود ناصر و این که اون هنوز اسم شوهر روی نوشین داره بیاد و زنشو تصاحب کنه . اگه صحنه هماغوشی نادر و نوشینو نمی دید شاید تا این حد عذاب نمی کشید و همیشه این امید در دلش زنده می موند که چیزایی رو که دیده در خواب بوده وشاید یکی از روی غرض یه حرفی رو زده . اما  حالا باید همه چی رو باور می کرد .  باورش سخت بود .  شاید می تونست روزی رو ببینه که پست ترین آدم روی زمین شده ولی نمی تونست تصور روزی رو داشته باشه که همسرش عشقش به این درجه از پستی رسیده باشه که به خاطر رابطه اون و نلی بخواد خیلی زود تلافی کنه . نوشین تصمیم گرفت که فعلا به حرفای ناصر گوش بده . عاصی شده بود .. اون رفت دستشویی و از اون جا یه پیامی واسه نادر فرستاد .. خلاصه جریانو واسش شرح داد . ناصر مشکوک شده بود که زنش چرا این قدر طول داده..  می دونست شک کرده بود که دیگه مهار زنی که یاغی شده باشه خیلی سخته . نمیشه رامش کرد و اونو بر گردوند به جای و جایگاه اصلیش . این جسم این زن نیست که پریده . روح و روان و اندیشه شه که پریده . نوشین سکوت کرده چیزی نمی گفت . نلی نگران ناصر بود . می دونست که اون اومده خونه . می دونست که می خواد به هر صورتی که شده زهرشو بریزه . ولی کاری ازش ساخته نبود . زنگ زد واسه ناصر
 -چیه چیکارم داری /
-می خواستم حالتو بپرسم .
 -می بینی که این جام . فعلا نمی تونم بیام سر کار.
 -من خودم ردیفش می کنم . خودت چه طوری ؟
- دست از سرم بردار . اگه حالمو نپرسی خیلی بهتره و بهترم . هرچی می کشم از دست توست .
نلی تمام وجودش می لرزید . اون به خوبی درد ناصرو حس می کرد . اون حتی اینو حس می کرد که ناصر دیگه نمی تونه نوشینو دوست داشته باشه . یک مرد در این جور مواقع غرورشو خیلی بیشتر از زنی که خیانت می کنه دوست داره . یک مرد نمی تونه تحقیر شدنشو تحمل کنه . اون نفرت رو در وجود ناصر می دید . نفرت نسبت به زنش . یک حس انتقام . اون از بچگی احساس پسردایی شو به خوبی می دونست . از این می ترسید که ناصر بلایی سر خودش بیاره . و یا نادر و نوشینو از بین ببره . ولی بیشتر از همه  این ها تردیدی بود که در مورد احساس ناصر نسبت به خودش داشت . و این براش خیلی اهمیت داشت که تا چه اندازه واسه اون ارزش داره . نمی تونست ببینه که اون ناراحته . این حس سالها بود که رهاش نمی کرد ولی این رفتار ناصر پاک نا امیدش کرده بود .. نمی دونست چی بگه و نمی تونست حرفی بزنه.. فقط خیلی زود خدا حافظی کرد . اون هیچوقت به نیما فکر نکرده بود . هنوز همه چیز واسش رنگ و بوی بازی رو داشت جز لحظاتی  که خودشو در آغوش پسردایی اش ناصر می دید . کلمات در زندان اندیشه هایش می رقصیدند .. ناصرو روبروش تصور کرد ..چرا سرم داد می کشی دیوونه ؟ چرا نمی فهمی که هیشکی به اندازه من دوستت نداره و درکت نمی کنه ؟ چرا نمی خوای بفهمی که من عاشقتم ؟ وقتی که ناصر بهش گفته بود هرچی می کشم از دست تو می کشم می خواست بگه پس من چی .. منی رو که وادار کردی ازدواج  کنم تا راحت تر با تو باشم . منی که بدون این که بدونی شوهرمو دور زدم و بهش گفتم دختر نیستم و صبح بعد از زفاف اومدم پیش تو تا در آغوش تو زن بشم . من که جسم و روح خودمو تقدیم تو کردم . رسوایی رو به جون خریدم .. کی حالا درد منو درک می کنه ؟ کی به من اهمیت میده ؟ من دارم می میرم . من که نمی خواستم با نیما ازدواج کنم . حالا تو میای و این حرفا رو تحویلم میدی ؟ مگه من نمی دونستم تو کلی دوست دختر داری .. خب شایدم تقصیر من بوده که بهت نگفتم چقدر دوستت دارم . همیشه این دلخوشی روواسه خودم نگهداشته بودم که اگه بهت می گفتم عاشقتم شاید تو هم دست از اون کارات بر می داشتی . حالا که می دونی . حالا که می بینی من بهت پشت نکردم , چرا این قدر بدو بد جنسی . چرا نمی تونی احساس منو درک کنی ؟ نلی در اتاق کارشواز داخل بسته بود و فقط می گریست ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی