ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 5

دو روز گذشت و من و اسفندیار به خوبی تمرین کردیم . حالا موند کش رفتن  موبایل سپهر .. اونو هم خیلی عالی انجام دادم .. نمی دونستم اون کجا رفته .  چیزی هم به من نگفت گفت میره و دو سه ساعت دیگه بر می گرده . موبایلو سریع رسوندم به اسفندیار .. یه پیامی رو آماده کرده بودم براش که همین الان برام زنگ بزن .. می خواستم موقعیت و آمادگی فروزانو بسنجم .. البته می تونستم بهش بگم مثلا ده دقیقه دیگه زنگ بزن .. چون خودمون بودیم و خودمون . در خونه سپهرو زدم . صداشو شنیدم . مثل همیشه زیبا و خوش عطر و خوش پوست با چشای آبی خوشگل و موهای بلوند بلندش درو به روم باز کرد .. خودموگرفته نشون دادم .
-فروزان ! نمی دونم چیکار کنم . در مرام من نا مردی نیست . ..
 -چی شده .
-هیچی اون نمی دونم کجا گذاشت رفت .. فقط روز گذشته در مورد تنوع  و حال کردن صحبت می کرد . یه چیزایی مردونه ای هم می گفت که ادب و احترام نمی ذاره که من اونا رو بیان کنم . فقط به صورت محترمانه میگم که اون گفت که بودن با یک زن برام یکنواخته و من کمکش کنم که بتونه با زنای دیگه ای باشه . چند تا رو واسش جور کنم که به نوبت با اونا باشه .. آدمایی که سالم باشند و بیماری نداشته باشن . ولی من این خواسته اونو نپذیرفتم . اون ازم دلخور شد . گفت رفاقت من و تو خیلی بالاتر از ایناست که بخوای واسه فروزان خود شیرینی کنی .. خیلی چیزای دیگه گفت منم بهش گفتم که من با فروزان کاری ندارم . این کارا فایده ای نداره . من خودم چند سال دنبال این کارا بودم ولی لذت عشق و زندگی آروم از همه اینا بالاتره . به من گفت پس چرا زن نمی گیری . چرا به یکی دل نمی بندی تا لذتشو حس کنی و تشکیل خونه و خونواده بدی  . نمی دونستم چی بگم . چی می گفتم ؟ می گفتم یه بار تا پای عاشق شدن پیش رفتم ؟ اصلا عاشق شدم و تا اومدم بهش بگم دوستش دارم مرغ از قفس پرید ؟ بهش بگم به حرمت همون احساسه که دیگه به دنبال زنی نیستم ؟
فروزان : بس کن اصلا از این یادآوریت خوشم نمیاد . تو به من قول دادی فرهوش .
 -باشه باشه تو دیوونه ام کردی . تو زندگی منو عوض کردی فروزان ..
آخ که این زن چقدر زیبا و دست نایا فتنی بود ! دیگه وقتش بود که اسفندیار با موبایل سپهر واسم زنگ بزنه و فیلم بازی کردن ما شروع شه . وقتی صدای زنگ موبایلو شنیدم و شماره سپهر رو دیدم اونو مخصوصا بردم جلو چشای فروزان .
-خودشه ... خودشه ..
با انگشت بهش اشاره سکوت کرده  با این که صدا خیلی قوی بود ولی فروزانو نزدیک تر خوندم و گفتم که بیاد ببینه شوهرش چی میگه . دل تو دلم نبود . از این می ترسیدم که اون متوجه تفاوت خیلی مختصرصدا بشه .. یه سری سوال هم واسه اسفندیار نوشته بودم که اونا رو بخونه .. البته نه مثل انشا ؟ به یه حالت محاوره ای ...
-الو فرهوش تویی ؟ رفیق خیلی نامردی .. توی دست و بالت خیلی داری و ما باید بریم دنبال جنده ؟
مثلا فیلم بازی کردم و خواستم از فروزان دور شم که  دیگه از این الفاظ بد رو به کار نبره اما زن همچنان به دنبالم میومد ومی خواست گوش کنه ..
 -ببین سپهر زنت خیلی خانومه . من نمی تونم زندگی تو روخراب بکنم . مگه اونا چی دارن که فروزان نداره ؟  راستش به جای خواهر ماست من دلم می خواد زنم مثل اون باشه.
 -ببین فر هوش قرار نیست که اون بفهمه . من روم نمیشه عادت ندارم . من تا حالا چند تا خیابونی رو کردم . اونا هم از خودشون جا داشتن . می رفتم خونه زنه .. می دیدم قبل از من یکی هست و بعد از من هم یکی دیگه میره .. نمی خوام . من این جوری نمی خوام . من می خوام یکی اختصاصی داشته باشم .
-ببین سپهر تازه داره کار و بار مون می گیره . اونا تو رو به خاک سیاه می نشونن . یه وقتی بار دار میشن . میگن بیا عقدمون کن .. اگه به گوش فروزان برسه ....
-به هیچ وجه اون متوجه نمیشه . اون به من اعتماد داره . خودموخوب جلوه دادم . حسابی پیشش فیلم اومدم . مظلوم نشون دادم خودمو . رفیق ! تو از بچگی منو می شناسی . صد هزار بار نون و نمک همو خوردیم . خودتو , همین تو چند بار بهم گفتی بیا کس مفت بزن قبول نکردم ..
 -زشته ..
 -چی رو زشته حالا شدی واسه ما بچه با ادب ؟
-سپهر ! آدم در زندگی اشتباه می کنه .. هر اشتباهی قابل بر گشته ..
-ببین من نمی دونم . دیگه مثل سابق رو تو حساب نمی کنم . اصلا از این به بعد ما میشیم فقط شریک کاری هم . ولی اگه سر سوزنی بفهمم که فروزان از این جریان بویی برده هم  می زنم زیرش و هم دوستی خودمو باهات به هم می زنم . من اونو دوست دارم . تا زمانی این تفریح کردنای من واسم مهمه که اونم باشه .
-این حرفو نزن !
-نه من نمی تونم با یک زن سر کنم ..
-ببین سپهر یک سوال دارم .
-چی می خوای بپرسی ؟
-اگه فروزان بهت خیانت کنه تو چه عکس العملی نشون میدی ..
-می کشمش . هم اونو هم معشوقشو . ولی اون این کارو نمی کنه . اون زنه .. اون به من اعتماد داره . تازه ما مردا  با زنا فرق می کنیم . اونا شوهرشون که ارضاشون کرد تموم شد رفت ولی ما مردا نمی تونیم ...
 معلوم نبود چند دقیقه گرم صحبت بودیم و حسابی رفته بودم توی حس .. خودمم کم کم داشت باورم می شد که این سپهره و من دارم نصیحتش می کنم . یه لحظه دیدم فروزان کنار من نیست ..  وای این زن کجا غیبش زده ؟  صدای گریه اش میومد .. اون خودشو انداخته بود رو تخت و به شدت می گریست  در حالی که من لبخند آغاز پیروزی رو سر داده بودم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی