ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مامان ! بابا برگشته

داستان غیر سکسی ... خیلی سخته آدم از گذشته هاش فرار کنه .. ولی باید این کارو بکنه . باید به آینده نگاه کنه . فکر کنه که تازه متولد شده . اون چیزایی رو که پشت سر گذاشته همه خواب و خیال بوده . دیگه اون روزا بر نمی گرده . ولی اثر اون گذشته ها هست . بوی اون گذشته ها .. چقدر دل آدم می گیره. وقتی کسی رو که دوستش داری و عمری رو باهات بوده حالا در کنار خودت نمی بینیش . گاهی خوابشو می بینی . باورت نمیشه که اونواز دست داده باشی . سی سال زندگی مشترک با اون داشتن زمان کمی نبوده . پسرم یکسال بود که ازدواج کرده و دخترم در دبیرستان درس می خوند . هردوشون شباهت زیادی به مرحوم باباشون داشتن ... دیدن اونا آرومم می کرد . ولی من به صدای شوهرم به نوازش کردناش به شوخی هاش عادت کرده بودم . حتی یک بار هم به من پرخاش نکرد . وقتی که در کنارش بودم احساس آرامش می کردم . وقتی که ازم دور می شد واسه رسیدنش واسه برگشتنش لحظه شماری می کردم ..اون شب تازه دوش گرفته از حموم بر گشته بود ..
-شامو بیارم عزیز؟
-نه عزیزم .. حالم یه جوریه .. گرسنمه ولی انگار دارم بالا میارم ..
این آخرین جملاتی بود که ازش شنیدم ..همون موقع افتاد .. واسه چند لحظه نگام کرد و چشاشو واسه همیشه بست و منو با دنیایی از خاطره تنها گذاشت . هنوز پنجاه سالم نشده بود ولی شده بودم مثل هشتاد ساله ها .. دور چشام گود افتاده صورتم به شدت لاغر شده بود . دیگه هیچی برام ارزشی نداشت .. بچه هام بودن ولی خب به مردی فکر می کردم که عمری رو در کنارم بود .. مردی که مثل هیچ مردی نبود ..مردی که نامرد نبود .. خیلی لوسم کرده بود ولی حالا دیگه تنهای تنها شده بودم . حتی دیگه سر خاک رفتن هم دردی رو دوا نمی کرد . حس کردم دارم آلزایمر می گیرم . خیلی ها رو با ید توچهره شون خیره می شدم و فکر می کردم که اونا رو قبلا کجا دیدم . زیر چونه وگونه هام چروک افتاده بود . گرد پیری خیلی زود بر سر و صورتم نشسته بود .. دیگه از بس اونو , عشقمو,  همسرمو به خواب دیده بودم  و بعدش ناامیدی بود از خوابیدن هم می ترسیدم . حالمو با خاطرات گذشته می گذروندم . حتی لبخند های زورکی من هم بوی اشکو می داد . اون روزا مثل حالا نبود که شاید جنسیت بچه رو همون اوایل بار داری مشخص کنن . باید هفت ماه رو می گذشت ولی پسرم و عروس باردارم ترجیح دادن که مشخص نکنن ..آخه اونا دوست داشتن که بچه شون پسر باشه و اسم شوهرمو اسم بابا بزرگو بذارن رو بچه .. ولی واسه من فرقی نمی کرد .. عزیز دل من که بر نمی گشت .. عروسم یه خورده ازم دلخور بود و پسرم که چرا واسم مهم نیست که نوه دار میشم . شوهرم چقدر دوست داشت نوه شوببینه . اون روز که عروسم بچه شو به دنیا آورد راستش اصلا واسم فرقی نمی کرد بچه چی باشه .. چون دوست داشتم عشق منم اونو می دید . با این حال راه افتادم سمت بیمارستان .. کوچولورو قنداق پیچش کرده  و واسه چند لحظه ای داده بودن بغل باباش .. یه لحظه حس کردم که واسم خیلی آشناس . خیلی دوسش دارم ..
-مامان ! بابا برگشته .. بابای من بر گشته ..
بی اختیار اشک از چشام جاری شد ... بغضم ترکید ...
 -مامان اسم بابامو می ذارم روش ..
نوزادو گذاشتم رو دستم خواب بود .. انگاری همسرم رفته بود تو وجود اون کوچولو .. نمی تونستم جلو گریه مو بگیرم ..
-مامان ببین چقدر نازه ..
یه حسی بهم می گفت اون شبیه بابا بزرگش میشه ..
 -عزیزم پسرم .. تحویل پرستاراش نده تا من بر گردم ..
نمی دونم چرا حس کردم که زندگی ادامه داره .. شاید این پیام عشق من بود . یکی رفته یکی دیگه اومده .. هر چند هیچوقت نمی تونم همسرمو همدممو فراموش کنم ولی اون اومده تا آرام جانم باشه .. تا بی قراری هام تموم شه . چقدر دوست داشت یه نوه پسر داشته باشه ..ولی اینو هیچوقت مستقیما بهم نگفته بود . کیفمو باز کردم .. آینه کوچولوی من کدر شده بود . روژلبم خشکیده بود . مداد ابروم رنگی نداشت .. ولی با همین اوراق شده ها خودمو خوشگل تر کردم تا نشون بدم که همه چی داره آروم میشه . اخه عشق من دوست داشت که من همیشه یه آرایش خفیفی داشته باشم . برگشتم به  سمت پسرم ... سرمو بالا گرفتم ... تعجب کرد ..-
مامان ! مامان ! چهره ات تغییر کرده .. لبخند رو لبات نشسته .. حس می کنم یه روح تازه ای در وجودت دمیده شده   حس کردم  که شادی و آرامش آغوششو واسم باز کرده .. هنوز چشای کوچولو بسته بود ولی چشای منو به روی دنیا باز کرده بود .. پسرم همچنان می گفت مامان خوشگل شدی ..ناز شدی.. مامان همیشه بخند .. چی شده مامان ..  در حالی که با تمام وجودم می خندیدم این تکیه کلامو برای اولین بار پس از مرگ پدرش به کار بردم .. 
-پدرسوخته ! آخه بابات بر گشته .. بابات بر گشته .... پایان ... نویسنده .... ایرانی