ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 117

رودابه با این که به اندازه کافی با سینا حال کرده بود ولی دوست نداشت که ازش جدا شه و فاصله بگیره . یه حس پیوستگی خاصی رو با سینا احساس می کرد .. اما یواش یواش سر و صدای شیرین داشت در میومد . چون بیش از  حداکثر فرصتش با سینا سکس کرده بود . رودابه با دنیایی از هیجان و عشق و آرامش  و حسادت سینا رو به حال خود گذاشت و باهاش خداحافظی کرد . به این فکر می کرد که باید  بیشتر به ساناز سر بزنه . حداقل به بهانه دیدن سینا .  نمی دونست که دیگه چه جوری می تونه با اون باشه . اون به اندازه ای پس انداز داشت که بازم بتونه عشقشو ببینه ولی مسئله این جا بود که  دوست داشت رابطه شونو از این حالت کلیشه ای در بیاره . دوست داشت سینا با علاقه بیاد به سراغش .  وقتی که تازه می خواست به این فضا و محیط بیاد یه حس هیجانی به دنبالش بود ولی حالا که خودشو وابسته به سینا حس می کرد و این که باید اونودر این محیط رها کنه و بره از این  ساختمون بدش او مد . برای سینا متاسف بود . این که چرا باید شرایط زندگی طوری باشه که کاسبی های خلافی به راه بیفته .. یه لحظه خنده اش گرفت چون اگه این شرایط خلاف نبود خودش هم به جایی نمی رسید . از اون طرف شیرین با عصبانیت اومد سراغ سینا ..
-ببین خودت رو این قدر خسته نکن. به خاطر پولش نمیگم که وقت یه مشتری دیگه گرفته شه . خودت خسته میشی . نمی تونی به کار و زندگیت برسی . دختره پول نیمساعتو داد به اندازه یک ساعت معطل کرد .
 -عیبی نداره شیرین جون .. باید مدارا کرد ..
-میگم بیا یه مشتری داری ..نه واسه حالا . الان چند تا از پسرای حاضر در این جا رو امتحان کرد فقط تو موندی ..
 -پیر زنه ؟
 -نه اتفاقا یه مرد جوونه ..خیلی هم خوش تیپه ..
-نه شیرین .. از من بیا پایین . من کون نمیدم .یا کون مرد رو نمیگام .  ما با هم قرار گذاشتیم . تازه موسسه تو  یا بهتره بگم این جنده خونه محل کون دادن مردان که نیست -اوهوی پسر صبر کن کی بهت گفته کون بدی . این مرد خودش زن داره . زنشم باهاشه .. زنشم با این که با نمک  و نازه ولی شوهره خوش تیپ تره . تا اون جایی که فهمیدم زن وضع مالی پدرش خیلی خوبه باباش هم هوای یه دونه دخترشو خیلی داره .. -شیرین تو چند دقیقه ای اینا رو از کجا فهمیدی
-فکر کردی این جا فقط یک جنده خونه هست ؟ این جا ما روان شناس و روانشناسی داریم .
-روان شناسشم حتما خودتی .
 -پس چی خیال کردی ؟ فرزاد و وحید و جمشید و منوچهر رو چک کرد ولی منتظره تا تو رو هم ببینه . آخه زنش شنیده از یکی دوستاش که تو بهتر از بقیه ای .
-موضوع چیه
-راستش این زن و شوهر چند ماهه با هم ازدواج کردن .. مرد نمی خواد این طور بشه ولی شده دیگه
-واضح تر بگو .. -
مرد  اون طبعش سرد شده . حس می کنه به زنش تمایلی نداره . می خواد یه شوکی برش وارد بیاد یکی دیگه بره سمت زنش و اون تحریک شه و بتونه با زنش باشه از طرفی این سردی مرد,  زن رو هم دچار یه بی تفاوتی خاصی کرده ولی درمان زن خیلی راحت تره . تازه اون می خواد با شوهرش باشه . .. یعنی اون نیرو و آتش زیر خاکسترش روشن شه . زن و شوهر چون زندگیشونو دوست داشتند سر این قضیه توافق کردند ..
سینا کمی به مغزش فشار آورد تا یادش بیاد آیا در همین مایه ها و شبیه به اون قبلا ازاین کارا کرده یا نه . از بس مدل به مدل مشتری داشت که قاطی کرده بود . شیرین از گوشه در اونا رو نشون سینا داد .  مرد اسمش بود کامران و زن هم تمنا نام داشت . دو تایی شون سی ساله بودن .  زن کمی لاغر نشون می داد . صورتی گرد و قدی متوسط داشت . در مجموع ترکیبی جذاب داشت . موها و چشم و ابروش مشکی بود .موهای سرش تا به انتهای کمرش می رسید .
شیرین : ببین سینا . تو باید حواست باشه . فقط کاری کنی شوهره به دیدن توو اینکه داری با زنش ور میری تحریک شه . چون این مرد از نظر عاطفی زنشو دوست داره و زن هم عاشق شوهرشه نمی خوان که یک تابو شکنی به وجود بیاد . تو می تونی هر کاری رو جلو چشای شوهره با تمنا انجام بدی . فقط کیرت رو وارد کس یا کون تمنا  نکنی که شوهرش کامران تا همین جا شم به خاطر این رضایت داده که شاید با ایجاد یک التهاب و تحریک مصنوعی بتونه قوا و تمایل از دست رفته شو پیدا کنه . بهترین حالت اینه که شوهره وقتی می بینه که تو داری با زنش ور میری بیاد و تو رو کنار بزنه . و خودش با اون حال کنه . انعام خوبی هم در کاره اگه موفق شی . من رو تو خیلی حساب می کنم . اگه بتونی کارت رو خوب انجام بدی . اتفاقا این  زیاد نیروی تو رو تحلیل نمی بره .
 -شیرین این چیزی که تو داری میگی اصلا با عقل جور در نمیاد .. نمیشه رو چیزی حساب کرد .
 -خیلی خوبم میشه حساب کرد . خودت رو ناراحت نکن .
 -باشه بریم ببینیم چی میشه .این قدر اطمینان نداشته باش که منو قبول کنن .
تمنا تا چشش به سینا و کیرش افتاد لبخندی رو لباش نشست و رفت سمت شوهرش و بغلش زد . یه چشمکی بهش زد و گفت همینو واسه فردا رزروش کنه . معطل نکرد . کامران : شیرین جون . جریانو واسه آقا توضیح دادی که ما خانواده محترمی هستیم و علت این کار چیه و چه کاری باید بکنه ...
-بله این آقا کارشو خوب وارده و تمام این جریان مثل یک راز می مونه و برای ما حفظ اسرار مشتریان در درجه اول اهمیت قرار داره ..
 -پس ما می تونیم صبح خدمت برسیم .
-بله می تونید تشریف بیارید ...
تمنا : ببخشید من می تونم یه دستی به آلت  بزنم یه چکی بکنم .
 سینا : خواهش می کنم خانوم . صاحب اختیارید البته اگه آقا ناراحت نمیشن ..
کامران : اجازه ما دست خانومه . هرچه ایشون بفرمایند .
تمنا به طرف کیر سینا اومد و دستشو گذاشت زیر کیر سینا و یه تکونی به بیضه ها و آلتش داد و گفت
-کامی جون من که همین حالاشم آمادگی دارم ...
 شیرین : سینا جون خیلی خسته هست و برای صبح این کار باز دهی بیشتری می تونه داشته باشه ..
کامران : با این که من هم آمادگی اونو دارم  می ذاریم برای صبح ... ظاهرا دو تایی شون هیجان زده شده بودن ... ادامه دارد ... نویسنده ..... ایرانی