ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 54

سرشو به سمت من بر گردوند و با چشاش نگام کرد . یه نگاهی که حاکی از نوعی عشق و احساس و التماس بود . نگاهی که به خوبی می شناختم . نگاه دخنرایی که خودشونو با تمام عشق ووجودشون تسلیم من می کردند . عاشق این نگاه بودم ولی در این لحظات دوست نداشتم که مهشید این طوری نگام کنه . شاید دلم نمی خواست که احساسات اونو به بازی بگیرم یا اونو امید وار به رابطه ای داغ کنم . چون دیگه حالا دستگیرم شده بود دخترای مهربون و با فرهنگی که خودشونو این جوری تسلیم می کنن انتظار آینده ای داغو در کنار اونی که خودشونو بهش تسلیم کردن دارن و من نمی تونستم اون انتظارشو بر آورده کنم .
 -شهروز خوابت برده ؟  چرا این قدر منتظرم میذاری .
 می دونستم که دوست داره که با تمام وجود تسلیم من شه تا نشون بده که عاشق منه . خیلی دوست داشتم ازش بپرسم که آیا فیروزه تمام این بر نامه ها رو تر تیب داده یا نه . ولی بعید به نظر می رسید . تازه اگرم این کارو کرده باشه در علاقه و عشق مهشید نمی شد تر دیدی کرد .  کیرمو رو سوراخ کونش حرکت می دادم . همزمان با حرکت من دهنشو باز می کرد .
 -خوشت میاد مهشید ؟
-هم خوشم میاد . هم می ترسم . می دونم شاید واست سخت باشه باور کردنش . ولی این اولین باره که می خوام تسلیم یکی شم ..
لعنتی این چه حرفی بود که می زد . فیروزه هم همین حالتو داشت . اونم واسه اولین بار تسلیم من شده بود . من تنها دوست پسرش بودم . بار ها پیش اومده بود که همین حرفو بهش زده بودم  که خوشم میاد که من تنها کسی هستم که تو با اون رابطه داری . خیلی ها بودن که پلمب کونشون توسط من باز شده بود . شاید یه چیزی حدود بیست نفر .. دخترایی خیلی خجالتی که حتی حرف زدن با یه پسر واسشون سخت بود ..
-مهشید اگه حس می کنی که دردت میاد می تونم همین حالا کنار بکشم ..
 -تو چقدر خوبی .. ولی از این و اون شنیدم که پسرا وقتی به این جا می رسن اصلا رحم در وجودشون نیست . گذشت ندارن ..
-حتما اینو  اون دخترایی گفتن که خودشون جنسشون خرده شیشه داشته  نتونستن خیلی چیزا رو ببینن . به حرف این و اون توجه نکن .
مهشید : ولی من دوست دارم  تو هر جوری که دوست داری ازم لذت ببری . تو اگه خوشت بیاد منم خوشم میاد . حس می کنم تن من و تو یکی شده . مثل احساس من و تو .
 وقتی صحبت احساسو کرد تنم لرزید .. دلم می خواست کیرمو توی کون کسی فرو می کردم که برام احساس بازی در نیاره .
-آخخخخخخخ شهروز .. زود باش . طلسمو بشکن .. من می خوام نشون بدم که لذت این کار بیشتر از دردشه وقتی که  آدم با کسی که دوست داره سکس می کنه .
 بالاخره کیرمو به سوراخ ریز کون مهشید فشار دادم . چشم و دهن و بینی و صورت مهشید به شکل عجیبی در اومده بود نشون می داد که داره به خودش فشار میاره . بیشتر از اون فشاری که من به کونش می آوردم . انگار کیرمو به سنگ فشار می دادم . خیلی سخت به سمت جلو می رفت . ولی من دست بردار نبودم . کیر باید این راه رو می رفت . باید این مرز رو می شکافت و نشون می داد که سلطان واقعی عملیات اونه .. بالاخره رفت .. تونستم که جای کیرمو محکم کنم ..
-شهروز رفت ؟
-آره عزیزم حسش می کنی ؟
 -تو خوشت میاد توچی ؟ ..
نزدیک بود از زبونم بپره که این حس برای من آشناست  برام یه چیز تازه ای نیست .. ولی معلوم نبود کی می خوام آدم بشم و وقتی با یکی سکس می کنم حواسم نره پیش سکس هام با دیگران و تازه گاهی واسه پز دادن بخوام اونو به رخ طرف بکشم .. دستمو رسوندم به سینه های مهشید و با یه حرکتی که به قفسه سینه اش آوردم اونو به سمت عقب کشیدم . کیرم یه حرکت رو به جلوی دیگه ای هم داشت ولی دیگه بیشتر از چهار پنج سانت نتونستم اونو توی کون مهشید فرو کنم . چشای خمار و دهن باز و فریاد  های هوس آلود مهشید نشون می داد که اون داره بی اندازه لذت می بره .. کس کوچولو و نازشو با کف دستم فشارش می دادم و اون دهنش  به همون صورت وا مونده بود .. 
-اووووووفففففف شهروز .. کسسسسسم کسسسسم .. ببین چقدر از هوس تپل شده .. بزن روش .. بزن روش ..
 منم با کف دستم چند بار پی در پی می زدم روی کسش .. دستای مهشید رو سینه هاش قرار داشت .و من با کف دستم محکم می زدم روی کسش ... یه دست دیگه رو هم رو صورتش گذاشته لباشو به سمت لبم کشوندم .. راه فراری نداشت ... کف دستم کاملا خیس شده بود و من ولش نمی کردم ... طوری شد که خودشو کاملا صاف  کرد .. کیرم از کونش اومد بیرون ولی اون ارگاسم شده بود ...  دقایقی بعد پاهاشو باز کرد تا من یک بار دیگه اونو از کون بکنم و ار گاسمش کنم .. بعد از این که کارمون تموم شد.. یکی زنگ خونه رو زد ... ترس برم داشت .. سریع رفتم و لباسمو تنم کردم . مهشید هم خیلی با سرعت لباساشو تنش کرد ... هردومون تیپمونو طبیعی تشخیص دادیم 
-نترس خونواده کلید دارن .. طرف دوباره زنگ زد .. مهشید دفعه قبل متوجه نشده بود که کی زنگ زده طرف خودشو کنار کشیده بود .. اما این بار درو باز کرد .. 
-چیکار کردی ؟کی بود ؟
 -استاد مژدهی بود ..
 -مژده ؟
 -ببینم دختر خالته ؟ خوب استاد ه دیگه پیش اون به اسم کوچیک صداش نکنی ها . یه دسته گل و شیرینی هم با خودش آورده ...
از همون پشت آیفون گفت  استاد بفر مایید ...ولی خیلی آروم بهم گفت  زشته .. بهتره برم استقبالش ..تا دم در ..
 تا خواستم بهش بگم نگو من اینجام رفت .. تازه اگره بهش می گفتم نگو من این جام , این جوری بیشتر مشکوک می شد ..... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی