ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 130

شاید یکی ازم بپرسه نادر تو یک مرد هستی یک مرد که این طور ضعیف نمیشه ..یک مرد که این طور در مقابل یک زن تسلیم نمیشه .. خب گذاشت رفت .. به درک که رفت چرا این قدر خودت رو عذاب میدی ؟ چرا این قدر ضعف نشون میدی . برای یک مرد افت داره .. ..نمی دونم باید جواب اینا رو چی بدم ولی همینو می تونم بگم که انسانها با فکرشون با دل و مغزشون تصمیم می گیرن ولی با قلبشون زندگی می کنن .. من با نازنینم هزاران پیام رد و بدل کردیم صد ها ساعت حرف زدیم .. ده  دوازده ساعت از نزدیک کنار هم بودیم .. نفسهامون یکی شده بود .. بین جسم و جانمان فاصله ای نبود .. من و او ما شده بودیم .. اگه من یه حالت خواهش و التماس پیدا کردم این ازسر بلندی من بود . من در برابر عشق و وفادداری و صداقتم تسلیم شدم .. در برابر حرفایی که از قلب و اندیشه من بر خاسته بود .. من خواهش کردم از کسی که خیلی بیشتر از اونی که من عشقمو نشونش بدم اون عشقشو به من نشون داد . نشون داد که چقدر دوستم داره نشون داد که وقتی وجود آدما یکی بشه دیگه چندش و احساس بد مفهومی نداره .. نشون داد که عشق و هوس لازم و ملزوم همند .. نشون داد که از عشق میشه به هوس رسید و درجا از هوس هم میشه به عشق رسید .. نازنینی که ازش دلخورم نازنینی که دیوونه ام کرده خیلی چیزا بهم یاد داد خونه عشقمونو آباد کرد و ساخت .. اما نمی دونستم کجای کار اشتباهه که به ناگهان ویرانش کرد .. من از اون نازنین خواستم .. ازنازنین خوبم , از نازنین مهربونم .. ما آدما عادت داریم آدما رو وقتی که خوبن وطبق میل ما عمل می کنن دوست داشته باشیم ولی درکشون نمی کنیم که درونشون چه خبره ! شاید نازنین من به یک ازدواج اجباری تن داده بود . شاید با اومدن به طرف من , می خواست بره سمت اونی که خودش انتخاب کرده (من ).. شاید حس کرده بود که می تونه در کنار من حس عاشقانه شو به اوج برسونه .. اما یه جای کار متوجه شده که باید از اون خونه شیشه ای رویایی خودش بیرون بیاد .. ولی دیگه خیلی سخت بود . شاید خودشو قربانی کرده باشه .. ولی من بیشتر قربانی شدم .  می تونست کنارم بمونه . خودشم اینو گفته بود که می مونه .. هرچی بشه و باشه می مونه ..و من نمی دونستم چی میگه ..چون بهم گفته بود از دواج نکرده .. شاید دلم می خواست فداکاری کنه تسلیم نشه . این شاید کمترین انتظاریه که یک عاشق واقعی از یک عاشق واقعی دیگه داره .. و داستان کوتاه لبخند عشق منم به خاطر همینه که به عاشقا بگه وقتی که همو دوست دارین دیگه هیچ  عاملی نباید مانع رسیدن شما به هم شه . و من به خاطر اون دهها هزار پیام عاشقانه نازنین و ایثارگری های خاصش بود که حس کردم یکی باید بمونه .. یکی  باید نیمه پر لیوانو هم بینه .. دلم شکسته بود ..  و ناامیدی در دلم در روحم در وجودم موج می زد . اما با این حال انگار هر لحظه منتظر معجزه ای بودم . معجزه ای که بتونه همه چی رو عوض کنه .. معجزه ای که بیاد و بگه تمام اینا یک خواب بوده . نازنینت نرفته .. نازنینت همین جاست .. اون تو رو دوست داره .. اون فراموشت نکرده . اون دروغ نگفته که عاشقته .. اون یه روزی بر می گرده . اگه حالا نمیاد خب حتما دلیلی داشته ., دلیلی داره .. دیگه روز خوشی نداشتم .. به همسرم نگاه می کردم .. عین چوب خشک شده بود .. غذا رو باید میکس می کردیم و بهش می دادیم . فقط تعجب می کنم اون چه جوری ماهها و سالها  سی تا قرص در روز می خورد .. خدای من این چه عذابی بود که این زن می کشید .. تمام بدنش مخصوصا پشتش پر بود از رسوبات کلسیم .. چند سالی می شد که روی زمین ننشسته بود .. دیگه برای خودم زندگی نمی کردم .. همه جا برام تیره و تار بود .. دیگه همین قدر می خوردم که یه نفسی بکشم و به فردا نگاه کنم . فردایی که شاید بهتر از امروز باشه ..ولی نازنین رفته بود .. اون با همه خوبی هاش رفته بود ولی با همه اینا حتی اگه توجیهی هم برای کاراش داشته باشه در حق من ظلم کرد . آره من برای لحظات عشق لحظاتی رو که کنار هم بیدار بودیم و با هم می خوابیدیم ارزش قائل بودم و هستم .. کنار هم بودن فقط به این نیست که حتما بدن آدم شب و روز پیش هم باشه . روح ما , احساس ما , قلب ما انگار کنار هم بود شاید کسی باورش نشه ولی گاه اونو خیلی نزدیک تر از خودم به خودم حس می کنم .. به خدا قسم گاه اونو خیلی نزدیک تر از خودم به خودم حس می کنم .. این معجزه عشقه .. اما نه معجزه عشق یک طرفه ..معجزه عشقی دو طرفه .. پس میشه جنگید ... ادامه دارد ... نویسنده :ایرانی

0 نظرات: