ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانوما ساکت 93

-شما همکاران محترم من بهترین دوستان  و به جای خواهران من هستید ..اینو که گفتم دیگه اصلا سعی نکردم به صورتشون نگاه کنم . نمی خواستم این حساسیتو درشون به وجود بیارم که اون کارایی که با هاشون کردم باد هوا بوده . نمی دونستم شاید جنس خرده شیشه دار ما مردا من یکی رو طوری بار آورده باشه که بعد ها بازم بخوام برم طرف یکی از اونا . اینو دیگه باید آینده نشون بده . آینده ای  که باید دید روابط زنا شویی من و سیما به چه صورت در میاد . ظاهرا سکوت من زیاد طول کشیده بود و من رفته بودم به عالم خودم و  فضا رو از یادم رفته بود . فرا موش کرده بودم که در میان چه جمعی قرار دارم . اما خانوما یکی پس از دیگری به یادم آوردند . -آقای هوشیار ما کلاس داریم باید بریم . -امرتونو بفر مایید .. بر خورد ها بیش از حد رسمی شده بود . با خشم و عصبانیت .. -من با اجازه شما می خوام از دواج کنم . -مبارکه .. و درسا گفت ببخشید می تونیم بپرسیم این خانومی که می خواد خودشو گرفتار کنه کیه . -من تا حالا نشنیدم و ندیدم که زنی با از دواج کردن خودشو گرفتار کنه . تازه شما که خانوم متعهد و دین داری هستید نباید مروج این عقیده با طل باشید . انتظار بر خورد این چنینی رو از من نداشت . ولی من چون حالت حرف زدنشو خیلی سخت دیده بودم با اون این بر خورد رو داشتم .  نمی خواستم از همین حالارو شونو باز کنم . انگاری که برای از دواج کردن باید ازاون اجازه می گرفتم . یکی یکی اونا یه چیزی گفتن و رفتن و من دیگه چه انتظاری می تونسنم از اونا داشته باشم . اونا برام بیگانه بودند و من فقط داشتم با اونا حال می کردم . فرزانه عصبی بود .. جملیه به زحمت سرشو بالا می گرفت . تازه هنوز نمی دونست که عروس خانوم کیه . اکی هم دیگه قاطی کرده بود این خانوما باید می رفتن سر کلاس ولی تازه سینی چای به دست بر گشته بود . اون از اون زرنگ ها بود . می دونست که چه بقیه خوشحال باشن چه نباشن من یکی کارمو می کنم . تازه اون که خبر نداشت من دو نه دو نه اونا رو گاییده دارم .. ولی ازم دفاع کرد . -اتفاقا آقای هوشیار من با این کار شما موافقم . شما در زندگی یه نیاز هایی دارید که باید توسط همسرتون بر آورده شه .. .. اکی هم زده بود به سیم آخر . میون جمع معلوم نبود چرا این طور حرف می زنه .. بقیه زنا یکی یکی عکس العمل خاص خودشونو از این حرف اکرم نشون می دادند . یکی با پنجه هاش زد به صورتش .. یکی لباشو گاز گرفت . یکی زد پشت دستش .. اکی که دید جریان خیلی بو دار شده گفت منظورم اینه که زن مکمل مرد و مرد مکمل زنه .. نیاز های روحی دارن ... -خانوما اجازه بفر مایید تا عروس خانوم مهربون که شما همه اونو می شناسید وارد نشده من اونو معرفی کنم .. سر و صدا و همهمه دوباره پیچید ..  فرزانه : ببینم آخرش کار خودت رو کردی و داری با یکی از دخترای اینجا از دواج می کنی ؟/؟ خوب دیگه آدم که با یکی هفت هشت سال کوچیک تر از خودش از دواج می کنه باید این طور بلبل زبون باشه ..-چی بگم . من چی بگم به شما . الان مردای شصت ساله زن سی ساله می گیرن . شما خانوما حواستون به زندگی خودتون باشه .. اینو که گفتم دیگه برای لحظاتی ساکت شدند . چند بار رفتن لب باز کنن یه چیزی بگن چون می دونستن من اونا رو خیط می کنم حرفی نزدند . اکی هم مات و مبهوت مونده بود و نمی دونست سینی چای رو کجا بذاره . -من می خوام با خانوم مدیر سیما سروش از دواج کنم . نزدیک بود سینی از دست اکی بیفته . یه لحظه استکانها سر خورد و به زور اونو نگه داشت . جمیله : آقای هوشیار مزاح می فر مایید . شما الان دارید با دم شیر بازی می فر مایید . اون اگه متوجه شه شما با ما و اون شوخی داشتید دیگه باید غزل خدا حافظی رو از اینجا بخونید . -اولا من با شما شوخی ندارم و قضیه از دواج جدیه و ثانیا من و سیما می خواهیم از دواج کنیم . من میشم شوهر سیما جان ..سرشون داشت سوت می کشید . هنوز در شوک شنیدن خبر از دواج من بودن که شوک دیگه ای بر اونا وارد کرده بودم .نمی تونستن باور کنن . واسشون سخت بود . حتما انتظار داشتند که تا ابد مجرد بمونم با اونا رابطه داشته باشم . دیگه نمی دونستن که همه اونا معشوقه های منند . ولی دیگه باید دور همه شون قلم می کشیدم . چون این سیمایی که من دیده بودم  به این نون و ماستها نمی ذاشت دست از پا خطا کنم . ولی اون با عشق خودش می تونست از من یه آدم دیگه ای بسازه .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی