ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 115

اون شب ناصر تا نیمه های شب خوابش نبرد  . این فکر که زنش حالا  در آغوش مرد دیگه ایه و در حال خوشگذرونی با اونه حرصشو در می آورد .
-نلی برو خونه ات .. برو خونه ات .. من می خوام برم خونه ام .
-نه من تنهات نمی ذارم .
-مگه تو شوهر نداری ؟ اون دیگه چه جور مردیه که دروغای تو رو باور می کنه ..
 -می خوای از دستم خلاص شی ؟ دیگه به این جام رسیده . هر مدل دروغی رو که می تونستم تا حالا واسش ساختم . دیگه نمی دونم چی بهش بگم . ناصر تو اگه بخوای بری من باهات میام . ولی یه حسی به من میگه اون و نادر حالا پیش هم نیستن . چون اونا رو توی خونه نریمان خان دیدم .. نشون میده که نوشین حساب همه جا رو می کنه .. احتمالا پیش خونواده اش هم رعایت می کنه . اون بی گدار به آب نمی زنه .
 -من دلم آروم نمی گیره ..
-بیا با هم بریم . تو رانندگی نکن . فدات شم .. هیچوقت  اشکای تو رو ندیده بودم . تنهات نمی ذارم . پیشت می مونم . چی بگم ناصر ؟ می خوای چیکارش کنی .
نلی خیلی مراقب بود تا اون جایی  رو که باید جلو دهنشو زیپ بکشه این کارو انجام بده .
-بیا نلی تو هم با من بیا . بذار نوشین تو رو با من ببینه ..
نلی از این که بالاخره ناصر راضی شده بود که نوشین اونا رو با هم ببینه خیلی خوشحال شده بود . حس می کرد که ناصر این ارزشو برای اون قائل شده که از اون به عنوان هویت یک عشق پیش پیش همسرش یاد کنه . دیگه از این هراس نداره که نوشین واسه اونا مایه بیاد .. ولی وقتی که ناصر با حرفای بعدش نشون داد که نلی فقط وسیله ایه واسه عرض اندام اون که نشون بده مرد پیش زنش کم نیاورده کمی ناراحت شد با این حال کاچی رو به از هیچی می دونست .
  -ببین نلی اصلا در مورد فیلم و این چیزا حرف نمی زنی . وقتی هم که با هم رفتیم اونجا اگه ازت خواستم چند دقیقه ای بیرون باشی و من چهار کلام حرف خصوصی با زنم بزنم اخم و تخم نکنی ها .
-من کی در برابر حرف تو حرف آوردم که این دو میش باشه .
 نلی یه لحظه به فکر فرو رفت از این که منظور ناصر از این حرف چی می تونه باشه . اون می خواد با نوشین چیکار کنه ؟
 -ناصر ! می خوای بکشیش ؟
 -نه می خوام بهش اکسیژن بدم . ببینم می ترسی از این که خونش بیفته گردن تو ؟ نگران نباش . کاری نمی کنم که به اسم تو در بره .
-ناصر من نمی تونم با یک قاتل زندگی کنم .
-اصلا کی گفت با یک قاتل زندگی کن .  تو میری با شوهرت زندگی می کنی . منم میرم پیش مرده ها .. نترس بیا بریم . من نوشینو ذره ذره می کشم . من تا اول نادرو نکشتم اونو نمی کشم . زنم  باید زنده بمونه و مرگ معشوقشو ببینه وذره ذره مرگ خودشو . اوخود به چشم خویشتن بیند که جانش می رود .. ای کاروان آهسته ران آرام جانش می رود .. گوش تا گوش نادرو می برم ..
 -ناصر این جوری حرف نزن من می ترسم .
 -من از آدمای ترسو خوشم نمیاد . تو دوستم داری ؟ عاشقمی ؟ باید تا آخرش باهام بیای . مادر دهر نزاده که بخواد ناصرو دور بزنه و صاف در بره . ..
-ببین پس من می رونم . تو حالت خوب نیست . ... می خوای صبح بریم ..
 -نه من دیگه نمی تونم دوام بیارم . باید بهش بگم که از این تهدیداش ترسی ندارم .. من می دونم چیکار کنم . آبروی خونواده شو می برم ..آبروی خودش که رفته . قبل از این که منو بفرسته پای دار خودش میره بالاش ..
-پس من چی ناصر ..
-نمی دونم . کاش از شوهرت جدا می شدی ولی هیچ بهونه ای واسه این کار نداری .. یه کوفتی میشه.
 -معلومه چی داری میگی ؟ من نمی خوام به توآسیبی برسه.
 -حالا که هنوز چیزی نشده . ...
دم در خونه که رسیدن ناصر واسه نوشین زنگ زد ...
-این وقت شب چیکارم داری ..
 -پشت درم درو باز کن ..
 -نه این کارو نمی کنم .
 -از دیوار میام .
-با این همه دزد گیر ؟ برو گمشو تا زنگ نزدم پلیس بیاد ..
-عوضی ..درو باز کن وگرنه هرچی دیدی از چش خودت دیدی .من که نمی خوام بکشمت . ببین نلی هم با منه .
گوشی رو داد دست نلی .. نوشین کمی خاطرش آسوده شد . نمی دونست که شوهرش این وقت شبی با اون چیکار داره . حتی نلی هم نمی دونست . ناصر چیز خاصی رو نمی خواست به زنش بگه . فقط می خواست یک بار دیگه به اون چهره نگاه کنه  و این بار اونو به دید یک خائن ببینه بتونه خودشو قانع کنه که با این دیو می تونه بجنگه .. می تونه نفرت از اونو با خشونت همراه کنه . کسی رو که باعث مرگ درونش شده بود ببینه . لحظاتی بعد ناصر و نوشین رو در روی هم قرار داشتند . نلی هم در گوشه ای نشسته بود . سلام سرد نلی رو نوشین با علیکی سر دپاسخ داده بود . ناصر به نوشین خیرشده نلی هم به ناصر و نوشین هم سرش پایین بود .
 نوشین : چیکارم داشتی ؟
 -هیچی می خواستم ببینمت . دلم برات تنگ شده بود . 
-توکه دختر عمه ات باهاته ..
 -خب خانومی دختر عمه دختر عمه هست و همسر همسر .. آدم باید صله ارحام به جا بیاره تا عبادتش قبول بشه . این طور نییست دختر عمه عزیزم ؟
نلی سکوت کرده بود و نمی دونست که چی جواب ناصرو بده . ناصر به روزای خوب با همسرش بودن فکر می کرد . چرا اون بهش خیانت کرده ؟مرد از خشم مشتاشو گره کرده به زور جلو فریادشو می گرفت .
 -سرت روبالا بگیر نوشین . تو هنوز زنمی ...
نوشین سرشوبالا گرفت . کمی ترسیده بود . ناصر به چهره اش خیره شد . می خواست بفهمه که نوشین واسه صورتش چیکار کرده .. چیکار کرده که خودشو واسه عشقش خوشگل تر کنه .. یه تغییری در ابرو و رنگ موهاش می دید . خیلی بهش میومد . چطور این زن کسی که ادعا می کرد عاشقشه با همکلاسش رو هم ریخته .. این قدر زود ؟ با خودش زمزمه می کرد ..چرا صبر نکردی من اشتباهموجبران کنم ؟ آخه من یک مردم ..
-پس دوست داری از هم جدا شیم ..
 -این جوری به نفع هر دومونه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی