ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 41

عرفان وقتی سحر رو با اون وضع دید که اومده تا حدودی خجالت کشید ولی به یاد آورد که تا اون لحظه با چهار تن از اعضای خونواده اونا سکس داشته . ساناز و سارا و ستاره و سوسن .. دو تا مادر بزرگ و دو تا دختر .. فقط سارا میونشون شوهر نداشت  و از طرفی خود سحر رو دیده که چه جوری با همه اعضای فامیل حال می کرده .. با این حال کمی سختش بود .. سحر یه لبخندی به عرفان زد و گفت خب عزیزم خوش گذشت ؟
 -شنای خوبی بود ..
 -شنا کردی یا تفریحات دیگه ای هم بود ..
 - توی آب حسابی سر به سر هم می ذاشتیم .
سهیل : مامان توی آب داشتیم نون بیار کباب ببر بازی می کردیم ..
صورت عرفان سرخ شده بود .
سحر : بچه ها عرفان پسر خوبیه . بیشتر از اینا باید هواشوداشته باشین .  الان هم که قراره اون و مامانش آرایشگرای اختصاصی ما شن . ولی خب عرفان جون فعلا دستیار مامانشه تا چند وقت دیگه حسابی ردیف میشه و اون وقت هر وقت مامانش مشتری داشت و سرش شلوغ بود اون می تونه بیاد این جا به تنهایی بهمون سرویس بده ولی چه سرویسی هم می تونه بده .
عرفان به خوبی متوجه بود که سحر چی داره میگه . خیلی دلش می خواست کس سحر رو ور انداز کنه . اون خیلی بی خیال و سکسی اومده بود اینجا . با یه اندام درشت و سینه هایی توپ ..  عرفان پی در پی سرشو این طرف و اون طرف می کرد تا در هر یک از این چرخش ها برای چند ثانیه هم که شده بتونه یه دیدی هم به این تن و بدن و سینه ها و کس سحر بندازه . سحر هم متوجه بود که عرفان چی می خواد و علت این لرزش هاش چیه . مخصوصا کف دستشو گذاشت روی کسش و با هاش ور می رفت که بیشتر دل پسره رو ببره . عرفان با این که خسته بود ولی خیلی حال می کرد از این که سحرو می دید . اون دلش می خواست با یه زنی که همسن مامانش باشه هم سکس کنه و دیگه این جوری تکمیل تکمیل می شد و در هر دوره و سنی تونسته با یکی حال کنه . جوان ..مبانسال و پیر زن .. ولی این سحر عجب کونی داشت . منتها در اون لحظه اون نمی تونست کون سحر رو به خوبی دید بزنه چون زن کاملا روبروی اون بود . سحر هم خودشو بر گردوند . حالا به یه بهانه ای پشت به عرفان قرار گرفت و پسر حسابی محو اون و کون اون شده بود . حس کرد با این که  از کیرش خیلی کار کشیده ولی آروم آروم داره میاد بالا .. اما شرایط طوری بود که نمی تونست کاری کنه . از طرفی مامانش هم دیگه الان بیدار می شد و وقتی که اونو نمی دید خیلی دلواپس می شد و اگه می فهمید که اون این جاست و در این شرایطی که چند تا زن لخت و تقریبا لخت دور و برشن از خجالت باید می رفت زیر زمین . اون کنار مامانش حتی نمی تونست یه فیلم صحنه دار ببینه و ازش حساب می برد. اون چهار تا حسابی به عرفان و کاراش توجه داشته می خندیدند .
سیاوش : میگم سهیل جون این عرفانو می بینی بد جوری هوس مامانتو کرده .. سحر جون خوب وارده کاری بکنه که دل و ایمون عرفانو ببره . نگاه کن .. طوری وایساده که هم اون حفره قسمت بالای کونش مشخصه و یه قسمت از کسش . این پسره انگار نه انگار که هم سارا رو کرده هم سانازو ..
-خب دیگه عادت کرده .. ولی خیلی حال میده ببینم مامانو چه جوری می کنه .
ساناز : سارا جون می بینی ؟ اینم از آقا عرفان شما . با چه حرصی به مامان زل زده . انگارما آدم نیستیم . خبلی هم مراقبه که مامان نفهمه که اون چه جوری به اون توجه داره .
سارا : آره خیلی خوش اشتهاست . ولی این دفعه کاری می کنم که بیشتر از اینا منوبخوره . فقط با من سیر شه . تو که  خوب نذاشتی منو بخوره . فوری پریدی وسط ما .
 -خوبه حالا خواهر جان تو هم کم حال نکردی . خوبه دیگه . مگه دوست داشتی چند بار ارگاسم شی ؟
در همین لحظه سحر روشو بر گردوند به سمت عرفان .. 
عرفان : با اجازه شما من دیگه باید رفع زحمت کنم .
-حالا کجا با این عجله ؟
-آخه مامان الان دلواپس میشه .  اگه بیدار شه و منو نبینه اون وقت چیکار کنم ؟
سحر خندید و گفت .. نگران نباش من الان براش زنگ زدم و گفتم فیروزه جون این طرف صبحونه حاضره و بیاد با ما بشینه .. اولش راضی نبود و وقتی گفتم دیگه ما دوستیم و همسایه و باید صمیمی تر از اینا شیم قبول کرد ..اتفاقا اونم دلواپس تو بود .. گفت که پس صبر می کنم عرفان جون بیدار شه یا اونو توی اتاقش ببینم و با هاش صحبت کنم که اونم میاد ؟ بهش گفتم فیروزه جون عرفان الان خونه ماست و داره با دخترا شنا می کنه ..
عرفان رنگ از چهره اش پرید . اون دلش نمی خواست مادرش فکر کنه یا متوجه شه که اون به دخترا توجه داره . هم از فیروزه حساب می برد و هم این که خجالت می کشید . حرف فیروزه که به میون اومد کیرش کمی شل شد ولی هنوز خیلی ورم داشت .. می خواست شلوارو پاش کنه که دید ای دل غافل اون حساب این جاشو نکرده بود وهمین جوری اومده .. چون فکرشو نمی کرد که اون جا بمونه . هیجان زده بود و نمی دونست چیکار کنه ..
-سحر جون من برم خونه ..
 تا می خواست ادامه بده و بگه می خوام شلوارمو بپوشم که فیروزه سر و کله اش پیدا شد .. خیلی عصبانی بود از این که عرفانو اون جا می دید .  عرفان بد جوری خجالت کشید . مادر تا پسرشو دید یه چشم غره ای رفت که عرفان داشت به این فکر می کرد که چطور تا حالا تونسته با چهار زن اعضای خونواده خوش خیال سکس کنه ... ادامه دارد .. نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم عزاداری قبول داستانها عالی بودن دمت گرم مرسی

ایرانی گفت...

عزاداری شما هم قبول باشه دلفین جان ! رسیدن به خیر .. دستت درد نکنه ...ایرانی