ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 57

دیگه کسی به این کار نداشت که رفته به سمت چه کسی .. ولی همه در فضای پایین ساختمون ولو شده بودیم .  با این که من و نفیسه هر دو مون شوهر داشتیم ولی هر بار که بدن بر هنه همو می دیدم هیجان زده میشدیم . این کار به ما انرژی می داد . اونو خوابوندم رو زمین . بدنش نرم و سفید و لطیف بود . هر بار خوشگل تر از دفعه پیش می شد . زیبایی اون به من لذت می داد . اصلا مثل بعضی از زنا نبودم که به زیبایی بقیه زنا حسادت کنن . وقتی شورتشودر آوردم اونم همین کارو با من کرد . زنا انگاری حواسشون به ما بود . چون وقتی شورت من در اومد ودو تایی مون با کوس و کونی کاملا مشخص روبروی بقیه قرار گرفتیم  دسته جمعی سوتی کشیدن که گوش فلک رو کر می کرد ..
نفیسه : آهای بد جنسا حواستون به کار خودتون باشه . طوری رفتار می کنین که انگاری تا حالا از این کارا نکردین . ببینم حموم عمومی زندانو کی گرفته بود مرکز سکس و همجنس بازی خانوما کرده بود ؟  شما ها بودین که چشم و گوش منو باز کردین .
 من کونمو گذاشتم روی سر نفیسه ای که طاقباز کرده بود  . دستمو گذاشتم رو سینه هاش . اونم لباشو گذاشته بود  روی کسم . همین جور داشت خیسی کسمو میکش می زد و می خورد . هر قدر هم از اون می خورد در جا آب دیگه ای جای اون می نشست -آخخخخخخ نههههههه کسسسسسسم . بازم هوس تو رو کرده ....
زنا همه مشتاشونو گره کرده و فریاد می زدند ما هستیم . ما هستیم . هیچ جا نمیریم همین جا نشستیم .
-دیوونه ها شما که خودتون مشغولین چیکار به کار ما دارین .
صفیه بین مادرش صغری و دوست اون کبری قرار گرفته و اون دو نفر داشتن دو تایی بهش حال می دادن . کبری دستاشو گذاشته بود روی کون صفیه و در حالی که اونا رو به دو سمت بازشون کرده انگشتشو فرو کرده بود توی کونش . صغری مادر صفیه هم از جلو چند تا انگشتشو کرده بود توی کس  صفیه و از دو سمت بهش حال می دادند . صفیه هم دستاشو دور کمر مادرش حلقه زده و صورتشو به صورتش چسبونده بود .
نفیسه : مهتاب تو اومدی اونا رو ببینی یا با من حال کنی .
-عزیزم فدات شم .. بخور همین جور بخور کسمو . فعلا که تو داری فعالیت می کنی و منم در عالم خودم دارم اونا رو نگاه می کنم که چقدر شاد و بی خیالن .  چقدر زندگی رو دوست دارن .
-تو هم زندگی رودوست داشتی مهتاب .
 -من تو رو بیشتر از زندگی دوست دارم  .
- یه خورده به سمت راست حرکت کن تا اون زندگی تو رو خوب لیسش بزنم .
 دو طرف کسمو بازش کردم تا زبونش کسمو بیشتر آتیش بده ..
-می دونی به این چی میگن مهتاب ؟
-میگن  یه کس آماده برای بهترین رفیق .. بهترین همدم ..
-این که آره تو هم واسه من بهترینی . ولی به این میگن شکاف زندگی .اما من این شکافا رو به هم می چسبونم .
-این شکافها به معنای فاصله نیست . زبونتو بذار داخلش . داره منو آتیش میده می سوزونه نفیس جون !
 وای که این صغری و کبری چقدر شاد بودند . دو تایی شون داشتند می رقصیدن اونم چه رقصی .. صغری معلوم نبود از کجا یه چوب کلفت گیر آورده ..
 -اوووووویییییی اووووووویییییی نههههههه نهههههههه میکش بزن . نفیسه چقدر همه جا با حاله .. خیلی خیلی .. همه چی هم با حاله خوشم میاد .. سرعت و فشارو زیادش کن . اووووووففففففف ..
 -بمال به لبام چونه ام . کستو بمال با فشار هم بمال منم میکش می زنم . هر کاری دوست داری می کنم و هر کاری دوست داری بکن مهتاب !
 دو تایی مون رفته بودیم توی فاز آخ و واخ . مهشید و مهسا و مهین و شهناز و رکسانا هم به نوعی دیگه ولو شده بودند . کبری کونشو به طرف صغری گرفته در حالی که قمبل کرده بود گفت حالا بیا کونمو بکن . بکن توی کونم اون چوبو ..
-کبری این دسته بیله ها ..
 -کیر اسب توی کون مادرت بیاد که اینو حواله من نکنی ..
-کبری اصلا پدر تو اسب بوده . خیلی شبیه اسبی ..
-ولی یک اسب خوشگل .. تو که شبیه کرگدنی ..
صفیه : مامان جون بس کن دیگه آبرومون میره . تو میون این همه فقط شما دو تا دارین شلوغ می کنین ..
 -خوبه تو هم زبون در آوردی دختر خجالتی ..
 افسانه و نغمه هم مثل ما داشتن کارشونو انجام می دادند و زیاد کاری به کار بقیه نداشتن . کبری همین جور ایستاده بود و به صغری می گفت فرو کن دیگه ..
 -مثل این که خیلی گشادی ها .
-تیر برق بره توی کونت  بازم جا داری .
 دو تایی شون مثل کشتی گیرا همو بغل کرده و در حال زور آزمایی و دست زدن به بدن هم بودن ..
 رکسانا : ببینم شما دو تا کی ارضا میشین .. همش که دارین شلوغ بازی در میارین . 
-ما این جوری بیشتر حال می کنیم . میگم چطوره همسایه ها رودعوت کنیم که بیان این جا خونه ما مهمونی .
افسانه کف دستشو گذاشته بود روی کس نغمه  دستشو از بالا به پایین و همچنین دور کس به سرعت حرکت می داد و لبه هاشو با فشاری که می دونستم چقدر لذت بخشه باز و بسته می کرد . این کارا رو با هام انجام داده بود و در این کار خبره بود . منم این حرکت رو از اون  یاد گرفته بودم آخه اون از وقتی که در مدرسه بودیم اهل این بر نامه ها بود .. نغمه جیغ می کشید .. اون هم مثل صفیه یه حس تازه ای داشت . شاید کمی پیشرفته تر از صفیه بود . ولی بازم هیجانش مثل هیجان آدمایی بود که در این مورد تازه کارن . نغمه ارضا شد و افسانه اومد سمت نفیسه .. من داشتم از حال می رفتم ..
 -افسان جون فعلا نه .. کاری به کار نفیسه نداشته باش که اگه اون حواسش پرت شه کار من عقب میفته .
آخه سرشو کرده بود لاپای نفیسه و می خواست کسشو بخوره . .... ادامه دارد .. نویسنده .... ایرانی