ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 59

ویدا خیلی نگران و ناراحت نشون می داد . اون دوست نداشت که ماندانا در مورد اون احساس بدی داشته باشه . خیلی سختش بود
 -مانی اون جورا هم که تو فکر می کنی نیست .
 -ببین عزیز دلم من و تو که با هم غریبه نیستیم . درسته که  من زن داداشت هستم ولی اگه خوب فکر کنیم من و تو یک زنیم و به عنوان یک زن نیاز های همو بهتر درک می کنیم . بهتر و بیشتر می تونیم به درد هم بخوریم . به موقعش می تونیم هوای همو داشته باشیم . تو خودت می دونی در جامعه ما هر قدر هم در دفاع از حقوق زن و بر خورداری از آزادیهای سیاسی و اجتماعی شعار یدن باز هم به زن به عنوان یک جنس ضعیف نگاه می کنن . اون جا که مردا پای منافع خودشون در میون باشه طوری قوانینو به نفع خودشون می پیچونن و همونو چماق می کنن و می کوبن بر سر آدم که آدم نمی فهمه از کجا خورده . از من نترس .. تو هم به من حق بده .. دو تایی مون می تونیم با هم کنار بیاییم از زندگی و لحظه ها مون لذت ببریم وبه خونه و زندگی خودمون هم برسیم . یعنی من نمیگم از اصول و تعهدات خودمون سرپیچی کنیم ولی در هر مقطع و مکان و حالتی می تونیم خودمونو با اون شرایط هماهنگ کنیم و در هر شرایطی که قرار داریم بهترین باشیم . این تز منه . یعنی اگه ما الان در خونه ایم باید برای شوهرمون بهترین باشیم .. کاری کنیم که اون از زندگیش کاملا لذت ببره این جوری اعصاب ما هم راحت تره .. وقتی هم که خارج از خونه ایم مثل حالا به فکر خودمون باشیم . همه چی رو نسبی ببینیم .  باید به فکر خوشی های خودمون باشیم . الان رامین و وحید چه می دونن ما چیکار می کنیم . بذار اونا همون شناختی رو که از ما دارن داشته باشن .. وقتی که از این فضا دور شدیم رسیدیم به نزدیک خونه بازم همون میشیم . ویدا سرش داشت می ترکید ..کله اش دود کرده بود . نمی دونست این زن داره چی میگه .. فقط از مطلب کلی اون و این که می خواست اونو شریک کارای خلافش بگیره سر در آورده بود . این حاشیه پردازیها اعصابشو خراب کرده بود ..  پرویز اومد داخل ..
-ویدا خانوم این جا هواش عالیه .. شب قشنگی داره .. مخصوصا وقتی که هنگام مهتاب به ستاره ها نگاه می کنی ..
 ویدا می خواست یه چیزی بگه ولی ماندانا رو در کنار خود می دید ...  می خواست بگه که من و تو مگه عاشق و معشوق هستیم که صلاح دونست چیزی نگه . پرویز و ویدا از اتاق خارج شدند . هیشکدومشون حوصله قدم زدن نداشتند . چون هر دو شون می دونستن که چه عاملی اونا رو به این جا کشونده فقط هنوز پرویز نمی دونست  که ویدا در مقابل خواسته اون چه عکس العملی نشون میده . از اون طرف هوشنگ و ماندانا تنها شدن ..
 ماندانا : خوب هوشنگ خان خوش گذشت ؟ خوب با خواهرشوهرم حال می کنی ها ..کیف کردی ؟
-قبلش که با تو حال کرده بودم . 
-ولی زیاد بهم مزه نداد ی همش به فکر ویدا بودی
-حالا ازم چی می خوای
 -دیدی بهت گفتم که  تورو با اون جور می کنم ؟
-ولی منم پرویز رو واست جورش کردم .
- خودت یه چیز دیگه ای .
 -اون پسر واسه خودش جاذبه جنسی داره ..
-اووووووووفففففف هوشنگ فدات . علف باید به دهن بزی شیرین بیاد ..
 -یعنی می خوای حالا منو بخوری ؟
-کاملا علف شیرین من . ولی خیلی دلم می خوا د اون صحنه ای رو ببینم که دستای پرویز روی کون ویدا قرار داره اونو بازش می کنه و کیرشو از همون پشت می کنه توی کسش .. تا ته تا آخرش ..
 -این کار از منم بر میاد ..
 -میگم مثل این که بازم دلت پیش ویدا هستا . همون یه بار بست نبود ؟ حالا دیگه نوبت  منه ... 
هوشنگ و ماندانا خیلی راحت لخت شدن ..
 هوشنگ : ماندانا سردت نیست ؟
-پس تو چیکاره ای . بغلم بزن . بغلم بزن . می خوام فراموش کنم کی هستم . می خوام با تو پرواز کنم . برم به آسمون خیال .  به جایی که دیگه احساس غم نکنم .
هوشنگ : دختر تو مگه احساس غم هم می کنی ؟. تا اون جایی که می دونم تو اصلا به خودت سخت نمی گیری . با همه چی به خوبی کنار میای .
-ببینم با تو هم می تونم کنار بیام ؟ تو که منو تحویل نمی گیری . باید به من برسی .  خوبم باید برسی . بهم قول دادی که اگه ویدا رو برات ردیفش کنم تو هم  واسم سنگ تموم می ذاری ..
 -عوضش تو هم با پرویز حال کردی .
-من دلم نمی خواست
-بازم رفتی  تو خط خالی بندی .. مگه میشه کسی با پرویز باشه و حال نکنه ؟ اوخ اوخ  اگه یه زن فقط یه بار با اون باشه دلش می خواد تا آخر عمرش معشوقه اون باشه .
 -ولی من می خوام فقط مال تو باشم
-کی امشب یا برای همیشه ..
ماندانا : تاوقتی که زنده ام .
 و در سمتی دیگه ویدا و پرویز در حال قدم زدن بودن .. می خواستن بهانه ای برای شکست سکوت پیدا کنن . پرویز دستشو گذاشت دور کمر ویدا .. زن سختش نبود . چندشش هم نمی شد .. از این سختش بود که طرفش نباید فکر کنه که خیلی راحت می تونه اونو در چنگ خودش داشته باشه .
ویدا : چقدر سکوت و این زیبایی شب رو دوست دارم ..
 پرویز : سردت که نشده
 ویدا : چرا یه خورده
پرویز: دوست داری بر گردیم ..
ویدا: نمی دونم .
پرویز: فکر می کنی مزاخم اون دوتاییم ..
ویدا سکوت کرد . نمی خواست ادامه بده ..
پرویز : یه ساختمون ویلایی کهنه اون ته باغ هست ..از اون جا میشه بیرونو دید .. یه سمار قدیمی هم داره . اگه دوست داشته باشی واست چای هم دم میدم .. ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی