ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 22

مژده خیلی راحت داشت تدریس می کرد و منم داشتم نگاش می کردم که آیا راستی راستی این همونی بوده که منو توی رختخواب خودش جا داده ؟حتما  ازم خوشش اومده و در مورد پدر سوخته بازی هام به من اعتماد داشته که من نمیرم لوش نمیدم  .. ولی اون وقتی که با من بود نمی دونست که من ممکنه بشم دانشجوی اون . یه چند دقیقه ای گذشت و واسه چند لحظه ای یه حالت تنفس داشتیم . کسی دیگه از گند کاری من حرفی نمی زد . ولی من خودم سختم بود و دوست داشتم هر طوری شده به فیروزه بگم که جریان اینه و هیچ گناهی متوجه من نیست ..
-فیروزه باور کن که کار خواهرم بود .
-بس کن شهروز آبروتو می برم . آخه مرد نا حسابی خواهر آدم میاد اون قسمت از زیر و پشت گردنتو می بوسه ؟! داری بچه گول می زنی ..
-دیگه آبجی شهرزاد ماست دیگه . هر کاری ازش بر میاد ..
سعی کردم دیگه زیاد با دور و بری هام حرف نزنم و بیشتر رسوایی به بار نیارم .  یه چند تا از دخترایی که باهاشون حال می کردم و خیلی راحت می شد قاپشونوزد اونا هم با اخم و تخم نگام می کردند . گفتم به درک . خودم به اندازه کافی دارم و نمی دونم به کدوم برسم . مژده هر چند دقیقه در میون یه نگاههای زیر چشمی بهم مینداخت . منتظر بودم یه گیری بده و بگه بیا و در مورد یه مسئله ای از درس روز توضیح بده .. خیلی بد می شد . اصلا  یادم رفته بود که برای این ساعت چه درسی داریم . فقط همینو می دونستم که این نسناس استاد مابوده حالمو گرفته .. ای ..ای .. حالا حتما باید برم یه بخش دیگه .. بخش اورژانس که دیگه افتضاحه ولی هفته ای یک بارو باید می رفتم . چقدر زنا و دخترای با حالی داشت این بخش اعصاب و روان.. حسابی به جسم و روح آدم آرامش می دادن . میشه بازم رفت سراغ زنا و دختراش ولی دیگه این جوری خیلی تابلو میشه وقتی که خودم بودم و نظارت مستقیم داشتم می تونستم بی درد سر تر برم دنبال این بر نامه ها . این ساعت درسی که با مژده داشتیم به اندازه  یک سال واسم گذشت و به محض این که پامو از کلاس گذاشتم بیرون حس کردم موبایلم داره می لرزه .. محجوبه پرستار مطلقه بود ..
-کجایی شهروز ...
-من هیچی دانشگاه دارم این آشایی رو که خانوم مژدهی شما واسم پخته میل می کنم .. -کاش الان  این جا بودی و می دیدی  که مریضا چه شورشی کردن ..  بیشتراشون از این می نالن که وقتی تو این جا بودی بیشتر به امورشون رسیدگی می کردی هواشونو داشتی .. فقط اگه میومدی این جا و اونا تو رو می دیدن و یه خورده بیشتر تحریکشون می کردی خیلی خوب می شد ...
 ساعت بعدو مژده استاد ما نبود ولی نمی شد به همین سادگی ها هم غیبت کرد . ولی دلو زدم به دریا ... خودمو زدم به مریضی و بد احوالی و از استاد ساعت بعد اجازه گرفتم که سر کلاس نیام .. فیروزه با تعجب نگام می کرد ...
 فیروزه : بازم می خوای بری خواهرت رو ببینی ؟
-اون دیگه به خودم ربط داره . با این روحیه ای که شما واسم گذاشتین این جوری که آبروی منو بردن دیگه حالی واسه آدم نمی مونه .
 -خوب خودت رو به موش مردگی می زنی .
 -تو که منو می شناسی .. اگه دوست داری باهم بریم پیش شهرزاد و ارزش بپرس که امروز صبح کجای منو بوسیده ..
 -برو دیگه این قدر دروغ رو دروغ نگو ..
 -فیروزه تو از اولش هم منتظر یه بهونه ای بودی که ازمن جدا شی . با هام به هم بزنی ..
-شهروز کور خوندی . با این حرفات می خوای دست به سرم کنی من کوتاه بیا نیستم . -چرا .. یه آدمی که دروغ میگه .. حرفاشو باور نداری .. به نظر تو آدمیه که مدام به دنبال تفریح خودشه چه به دردت می خوره ؟
 یه نگاهی از روی خشم بهم انداخت و گفت خودم ردیفت می کنم ...
 دیگه باید زود تر می رفتم . دلمم نمیومد که فیروزه رو ناراحت به حال خودش ول کنم .دلش خوش بود که زنم میشه . یه ماچ واسش فرستادم که نیشش تا بناگوش باز شد . منم رفتم به سمت بیمارستان ... حسابی به همه دست داده و با همه شون گرم گرفتم .  آخه رفتار من با مردا و افراد مسن هم خیلی خوب بود رو این حساب همه دوستم داشتن . صدای اعتراض و داد و بیداد از هر طرف به گوش می رسید که این دکتر جدید که اومده اوضاع این جا رو به هم ریخته .. به درد نمی خوره .. منم مارمولک بازی در آورده و  مثلا از مژده دفاع می کردم .. هی می گفتم اونم داره زحمت می کشه وظیفه شو انجام میده . حالا سلیقه اش این بوده . ما باید بهش احترام بذاریم .. دیدم یکی از اون مردان میانسالی که رابطه اش با من خیلی خوب بود و منم هواشو داشتم و در اثر خیانت زنش ناراحتی اعصاب گرفته بود گفت این چه وضعیه هر کون نشسته ای که از راه می رسه میشه دکتر هیچی بارش نیست .. رفتم جلو سرشو بوسیده گفتم داداش من مخلص همه تون هستم . دلم می خواست در خد مت شما می بودم . اما دیگه گفتن باید بری یه بخش دیگه ... صدای یه پیرزن دیگه هم در اومد که یعنی چه این چه وضعشه .. یکی دیگه رو بفرستن یه بخش دیگه . اونم از اون پیرزنایی بود که هر وقت دستشو می داد به دستم منم خیلی آروم با دستش ور می رفتم و اونم خوشش میومد و چشاشو می بست ... اتاق شیما که واویلا بود . اون و مادرش سیما معرکه گرفته بودن .. رئیس بخش گفت این اصولی نیست که ما بخواهیم با توجه به شرایط این چنینی برای پزشک تعیین تکلیف کنیم .
 -بنده که حرفی نزدم ..
 -آقای شاهانی اگه امکان داره زود تر تشریف ببرین که جو این جا آشفته هست و الان ممکنه خانوم مژدهی واسه عیادت از بیماران بیان این جا . درست نیست که بیاد و شما رو این جا ببینه ..
 - من حرف شما رو قبول می کنم ولی من زندانی نیستم . وظیفه بیمارستان در درجه اول حمایت از بیمارانه ..
-ولی آقای شاهانی رزیدنت  کشیکو همچین بی آبروش کردن که فرار رو بر قرار تر جیح داده ..
 -چه ربطی به من داره که بیماران بخش اعصاب با من احساس آرامش می کنن ؟!.... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی