ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 61

چشم آبی خوشگل من از پیشم رفته بود . با یه دنیا اشک و کینه . می دونستم دیگه باهام آشتی نمی کنه . اون عشقو با صداقت پذیرفته بود . من شده بودم همه چیز اون. حالا اون همه چیزشو از دست رفته می  دید . سپهرو جراحی کرده و آورده بودن به بخش .. وضعش  خیلی وخیم بود . چشاشو به زحمت باز کرده بود . اوضاع اسف باری داشت . می دونستم خیلی عذاب می کشه . متوجه می شد که چی داریم میگیم . ولی نای حرف زدن نداشت . با ایما و اشاره با هامون حرف می زد . دستمو گرفت . می دونستم از من چی می خواد . می تونستم حس کنم  درد اونو .  سرمو تکون دادم می خواستم به اون بگم که نگران نباشه و من هواشو دارم . می خواستم بهش بگم که من رو قولم هستم .دلم دنیایی از آشوب بود . فروزان بهم پشت کرده بود . من نگاش می کردم . ولی اون بهم توجهی نداشت . پدر و مادر و خواهر سپهر به شدت اشک می ریختن .. در این مدت یه سری از فامیلا از تهرون اومده و یه سری بهش زدن و رفتن . ولی اون روزا حالش به این شدت وخیم نبود .. همه مون غیر فروزان اتاقو ترک کردیم . ترس برم داشت . یعنی فروزان چی می خواد به سپهر بگه . یه زن وقتی تحت تاثیر احساسات قرار می گیره ممکنه حرفایی بر زبون بیاره که بعدا از گفتنش پشیمون شه .. حرفایی بزنه که دنیایی رو به آشوب بکشونه . می خواستم فالگوش وایسم ولی نمی شد .. سر و صدای بخش نمی ذاشت  و تازه بقیه هم تعجب می کردن که چرا من پشت در گوش وایسادم . می دونستم فروزان عاقل تر از این حرفاست . دلم طاقت نیاورد .. یه لحظه وارد اتاق شدم ..
 فروزان : چه خبرته . می خوام با شوهرم تنها باشم ..
 صدامو آوردم پایین تر ..
-اون نیاز به آرامش داره . باید بهش امید بدی ..
 فروزان : برو بیرون .. برو بیرون.
 طوری باهام بر خورد کرد که دونستم باید یک معجزه ای شه تا اون بشه همون آدم سابق .. ولی یه حسی بهم می گفت که اونو برای همیشه از دست دادم . دیگه پشت گوشمو ببینم عشق و محبت اونو ببینم .
-فروزان تو رو خدا .. دیوونگی نکن ..
 فروزان : برو .. من مث بعضی ها دیوونه نیستم .. برو بس کن .. برو ..
 رفتم واونو به حال خودش گذاشتم . حالا باید چیکار کنم . هم اون و هم سپهر ؟! هر دو رو باید از دست بدم ؟! ستاره رو یه گوشه ای دیدم که سرشو به دیوار تکیه داده آروم گریه می کرد .
نمی دونم .. نمی دونم چی می خواد بشه .. حتی گاه آدم به معجزه هم نمی تونه امید وار باشه ..
ستاره  با چشایی گریون خودشو به نزدیکی من رسوند .
 ستاره : فر هوش کمکم کن .. کمکم کن .. بگو اون نمی میره .. تو بهم بگو .. من حرفای تو رو قبول می کنم ..
 ستاره دستشو گذاشت توی دستم و من می خواستم خودمو کنار بکشم ولی دیدم اون فشار دستشو بیشتر کرد . نمی خواستم فروزان از در بیاد بیرون و این حالتو ببینه .. 
-بریم بیرون یه هوایی بخوریم . بریم کمی قدم بزنیم .
ستاره : چه عجب !
-بریم این قدر حرف نزن ..
 ستاره : ما داریم میریم حرف بزنیم دیگه ؟
 نمی دونم این دختر چش بود . هم واسه داداشش ناراحت بود و هم از هر فرصتی استفاده می کرد تا بتونه خودشو یه جوری به من بچسبونه . فروزان خوب اونو شناخته بود . ستاره دختر بدی نبود . مهربون و دانا , خوش قلب .. کسی که می دونستم شرایط خونوادگی و تر بیتی و فر هنگی اون طوری بوده که تا به حال دوست پسر نداشه . با این حال عشق , اونو بهم معرفی نکرده .. عشق بابت اون در خونه منو نزده .از بخش اومدیم بیرون و رفتیم به محوطه بیمارستان .
-فرهوش واسه من حرف بزن . برام از زندگی بگو .. بهم بگو اون آدمایی که ما رو ترک می کنن یه جورایی ما رو می بینن .. بگو هیشکی در این دنیا نمی میره . بگو سپهر نمی میره .. می دونم خیلی ناراحتی فر هوش . شما با هم خاطره ها دارین . اون بیش از اونی که با خونواده اش باشه با تو بوده . من تنهات نمی ذارم . پیشت می مونم . کارا رو که  با هم انجام میدیم . شریک خوبی هم واسه هم میشیم ..
-می دونی که سپهر چی خواسته ؟ خواسته که من و فروزان با هم از دواج کنیم . به نظرت باید به خواسته اش توجه نکرد و بهش بی احترامی کرد ؟
ستاره : فرهوش حالا چیزی بهش نگفتم و نمیگم .. خونواده هم باهاش بحث نکردن . آخه اون حرفش غیر منطقیه . دو نفر که با هم از دواج می کنن باید همو بخوان ..این که من بگم شما دو تا با هم از دواج کنین .. فلان کارو بکنین یا نه نوعی تحمیل عقیده هست .
 -ولی اون این طور نتیجه گرفته که من و فروزان خوشبخت میشیم ..
ستاره : شما که اصلا به هم نمیاین . شما مثل خواهر و برادر همین .. اون به نوعی  زن داداشت بوده .. زشته .. تو چرا این حرفا رو می زنی ؟!
 -راست میگی ستاره .. اون مثل زن داداش آدمه .. درست مثل این می مونه که خواهر داداش سپهرم , خواهر  من باشه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی