ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 94

یک روز دیگه هم گذشت . این بار سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم . راستش هنوز به لحظات آخر دیدارم با بیتا فکر می کردم . اون چه احساسی نسبت به من می تونست داشته باشه و داره ؟ احساسی فراتر از یک دلسوزی ؟ و من چه احساسی به اون دارم ؟ و دوست دارم که چه حسی داشته باشم ؟ نیروهای عجیبی در اندیشه ام در حال پیکار بودند . ولی بازم فکرم رفت پیش فتانه . حس می کردم که به من و شخصیت من تو هین شده .. همون حسی رو که قبلا هم داشتم ولی این یا اونو می شد با کمی تفاوت هضمش کرد . این درد درون مثل قبل نبود . چون با این درد آشنا بودم اما از این که پس از بخشش همچنان منو یک هالو فرض کنه این به شدت عذابم می داد . بیتا .. فتانه .. فتانه ..بیتا .. اصلا این زن تازه وارد چه نقشی در زندگی من داره . نمی دونم چرا از صحبت بعدیم با بیتا هراس داشتم . دلم می خواست در همون حس لحظه آخرین خداحافظی ام با اون می موندم . اگه طور دیگه ای رفتار کنه که من اون حسو نداشته باشم ...؟ اگه دیگه اون جوری که اون لحظات نشون داده دلش واسم نسوزه ؟.. اگه دیگه به خاطر من اشکی نریزه ؟.... بس کن فرهاد . به فتانه فکر کن این که باید اونو چه جوری ردش کنی . اون دیگه به درد تو نمی خوره . این بار باید برای این که به خودش اثبات کنی که دوباره خلافشو شروع کرده نیاز به مدرک داری .  نوشته های سایت  هم درسته خیلی روشنه ولی اون بیشتر برای روشن شدن خودته ..اونا رو نمی تونی به خوردش بدی و توجیه محکمه پسندی برای اون و سایرین بیاری . در بیراهه تردید دچار اضطراب خاصی بودم . مرگ رو باور کرده بودم . اما شاید این بار مرگ برایم آغاز زندگی دیگری بود .
 -فرهاد بازم رفتی توی فکر ؟
-دارم به فربد فکر می کنم و این که این روزا باید ازش مراقبت بیشتری بکنی ..
 -پس اومدی رو حرف من که مادر بزرگ و پدر بزرگ به خاطر علاقه شون ممکنه  اونا رو لوس بار بیارن .
 -نه تا این حد . در هر حال اونا رو که نمیشه از نوه شون جدا کرد . من می خوام یه دو سه روزی رو برم سفر .. مادرم هم این روزا کمرش درد می کنه و این پسره هم همون عادت قبل رو سرش مونده و همش میگه بغلم کن . سعی کن بیشتر با تو باشه و بیشتر باهاش کار کنی .
 یه لبخند خاصی رو در چهره فتانه دیدم .
 -نگران نباش عزیزم من مراقب  اون هستم  و برای برگشتن تو لحظه شماری می کنم  -می دونم عزیزم.
 -اگه دوست داری من باهات بیام . -نه عشق من تو همین جا بمونی بهتره . دوستت دارم .. دوستت دارم فتانه .
-منم نمی تونم یک لحظه بدون تو زندگی کنم . حس می کنم دیگه بین ما فاصله ای وجود نداره .
وقتی این حرفا رو بهش می زدم هیجان و خوشحالی رو می تونستم در چهره اش ببینم .  شایدم اشتباه فکر می کردم شایدم این اون چیزی بود که می خواستم فکر کنم یا یک انرژی منفی که می خواستم به خودم بدم و یا یک بد بینی خاص . ولی من این زنو سالها بود که در کنار خودم داشتم می دونستم کی شاده و کی غمگین و کی هیجان زده . حالا هم شاد بود و هم هیجان زده .. هنوز هیچی نشده رفت تا چمدونمو ببنده .
 -عزیزم من که نمی خوام سفر قند هار برم . یه سه روز می مونم بر می گردم . یه دست لباس زیر کافیه . بعد این که قحطی که نیومده . پولم که دارم . هرچی دوست داشته باشمو می خرم .
-فقط یادت باشه که شیطونی نکنی فرهاد .
 این حرفو قبلا هم به من زده بود . همون وقتی که در اوج خیانت بود .
-باشه عزیزم . من عاشقتم . دیوونتم .
  حس می کردم که برای معشوقش زنگ می زنه . نمی دونستم تا چه حد اونو بخشیده .. ولی اینو حتم داشتم که یک زن معشوقشو راحت تر می بخشه تا شوهرشو .  داشتم فکر می کردم که کجا برم . جا زیاد داشتم . خونه مادرم اگه می رفتم شاید فتانه میومد اونجا و منو می دید تازه اون وقت باید مسائلو واسه خونواده ام شفاف می کردم و همه چیزو از سیر تا پیاز تعریف می کردم .البته به زودی این کارو می کردم .  بهترین جا همون خونه ویلایی درندشت من بود که ازش خاطره خوشی نداشتم ولی چاره ای نبود . دوست داشتم تنها باشم . سوار ماشینم شده به یه بهونه ای از خونه فاصله گرفتم . موبایلم زنگ خورد . شماره ای آشنا بود .
 -الو.....
 -سلام بیتا تویی ؟
 -چه عجب این بار منو شناختی !
-ببینم تو این بار اشتباهی که زنگ نزدی .
-نه .. برات مهمه ؟
 -خب دیگه این که یکی دلش واسه یکی دیگه بسوزه اونم در این دوره زمونه ای که هر کی به فکر خودشه واسم خیلی مهمه .
 -چیه فرهاد . عین آدمایی که دارن از یه چیزی فرار می کنن حرف می زنی .
 -من خیلی وقته که دارم از خیلی چیزا فرار می کنم . حالاشم دارم از خودم فرار می کنم .
-ولی از من نمی تونی فرار کنی .
  چند لحظه سکوت بین ما حاکم شد . بازم یه حرف دیگه با تعابیر گوناگون .. چرا اون این حرفو زده .. هرچند دوست نداشتم شیرینی سکوتو عوض کنم اما حساب کردم که بعدا هم میشه به این لحظه فکر کرد . برای این که فضا رو عوض کنم گفتم راستی دارم میرم یه سفر سه روزه ؟
 -سفر ؟ تو و سفر ؟ اونم در این شرایط ؟
-باورت نمیشه ؟
 -در این که دروغ نمیگی شکی نیست .
نمی دونم چرا نمی تونستم حتی واسه چند ثانیه هم دوست نداشتم که اونو به اشتباه بندازم .
 -نه این حرفی بود که من به فتانه زدم .
 -حالا کجا می خوای بری ؟
-همون خونه ای ویلایی خودم که در بدترین شرایط اونا رودر اونجا  گیرش انداختم .. -نه این کارو نکن .. عذاب خود تو زیاد می کنی . ضربه روحی شدیدی می خوری .
 -آب از سرم گذشته . هر ضربه ای رو که می تونستم تا حالا خوردم .
-ولی فرهاد  من نفسهای زندگی رو در تو احساس کردم . نمی خوام نفسهای آخرت رو بشنوم .
 خدای من چرا اون داشت این جور با کلمات بازی می کرد ؟! در این موقعیتی که من می خواستم از دام فتانه خلاص شم و فقط می خواستم لحظه ها رو بکشم تا به فردا و فرداهایی برسم که دیگه چیزی دست و پا گیرم نباشه چرا اون داشت با من این بازیها رو انجام می داد ؟! شایدم منظوری نداشت .. شایدم این از سادگی و بی شیله پیله بودنش بود .
 -می تونی بیای خونه خودت  و این چند روزه رو اون جا بمونی .
-منظورت چیه بیتا ؟من خودم دارم از خونه ام میرم بیرون .
 -منظورم اینه که می تونی بیای  به همین آپارتمانی که من الان درش هستم .
 -یعنی  من و تو یه جا باشیم ؟
 -چیه فرهاد .. برات آشپزی می کنم که گوشت آدم نخوری .. تازه تو که گوشت خام نمی خوری .  فکر نکنم حال و حوصله اونم داشته باشی که منو کباب کنی ..
 داشتم دیوونه می شدم . چرا اون می خواست منو به سمت خودش بکشونه ..
 -بیتا شاید تو راحت نباشی . درسته من و تو خیلی صمیمی هستیم .. تو به من خیلی لطف داری . اعتمادی که بهم داری از یه دنیا بیشتر می ارزه .
 -فرهاد تعارف الکی رو بذار کنار.
 -آخه چرا ؟
-فرض کن من نگران حال صاحب خونه ام هستم و اگه خدای نخواسته اتفاقی براش بیفته کجا برم دنبال خونه جدید .....
-باشه میام . برای فرداشب میام .
 باهاش خداحافظی کردم . حالا در میان دو دنیای خوشی و ناخوشی خودم دست و پا می زدم . حس می کردم خیلی هیجان زده ام . تمام کاراشو دلنشین حس می کردم . حتی شوخیهاش طوری بود که به دلم می نشست . حرفشو می زد منظورشو می رسوند اما طوری که اگه ایرادی هم می گرفتم می تونست بگه نه من هدفم چیز دیگه ای بود .. باید می فهمیدم چی در دلش می گذره . چه حسی داره .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی