ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 129

نوشین می دونست که اگه ناصر اراده اش بر انجام کاری قرار بگیره تا اونوانجامش نده ول کن نیست . برای همینم می دونست که کار خیلی سختی داره تا بخواد از دستش در بره . فریاد می زد وکمک می خواست ولی ناصر بلافاصله خودشو رسوند به اون و نذاشت ادامه بده .
-وحشی بازی در نیار این جوری خیلی به آدم می چسبه . چیه . تو خجالت نمی کشی ؟ تو الان زن منی و باید در اختیار من باشی .
نوشین دیگه به آخر نومیدی رسیده بود . نمی تونست و نمی خواست این لحظه های تلخو باور کنه . نمی خواست باور کنه که از روزی که واقعا به نادر دل بسته و عاشق شده  مرد دیگه ای غیر از اونو به آغوشش راه بده . حتی اگه اون مرد کسی باشه  که همه از اون به نام یک شوهر یاد می کنن . شوهری که نمی دونه شوهر داری چیه و جز با خیا نت با چیز دیگه ای الفت نداشته می دونست که اون حتی به نلی هم نمی تونه وفادار بمونه . شاید فقط واسه تفریح و تنوع بود که اونو می خواست . از بس در آغوش ناصر تقلا کرده خسته شده بود .. مرد وحشیانه بعضی از لباسها رو رو تنش کشیده  می خواست به زور اونو درش بیاره .. گاه یه قسمت از لباسشو پاره می کرد .. خون جلو چشای مرد رو گرفته بود . می خواست هر طوری شده به نوشین نشون بده که همه کاره زندگیشون و تصمیم گیرنده اونه . اونه که میگه چی خوبه و چی بد . نوشین بازم دست و پا می زد .. همه جا رو سیاه می دید . .. می دونست که نباید امیدی به نجات از این مهلکه داشته باشه . تجاوز شوهری به همسر خود .. آخه چه کسی می تونست اینو درک کنه . کدوم قانون می تونست این حقو به اون بده که دیگه تسلیم شوهرش نباشه ؟ کدوم قانون می تونست بهش بگه که تو می تونی عاشق باشی می تونی به صدای قلبت گوش بدی ؟ تو می تونی اشتباه خودت رو جبران کنی .. اما اون طرف قضیه مردی بود سراسر خشم و کینه . این فقط ابتدای راه انتقامش بود . دستاشو دور گردن  نوشین فشرده و برای لحظاتی حس کرد که دوست داره اونو خفه اش کنه اونو بکشه . حس کرد که مرگ نوشین به اون لذت میده . اونو مستحق مرگ می دونست .. ولی یه لحظه از عاقبتش ترسید و هم این که می خواست اونو زنده نگه داشته باشه و  بهش نشون بده که چطور می تونه از نادر انتقام بگیره .عقربه های ساعت به کندی می گذشتند با این حال نوشین بیش از نیمساعت مقاومت کرده بود که تسلیم شوهرش نشه ولی بالاخره اون حس کرد که ناصر بدن بر هنه شو در تماس با تن لخت اون قرار داده .. و چه وحشیانه روش فشار آورده و داره کارشو انجام میده .. اشک از گونه های نوشین جاری بود .. حس می کرد که دیگه ادامه زندگی براش فایده ای نداره .. اون به نادر قول داده بود گفته بود که دیگه خودشو در اختیار ناصر در اختیار شوهر نامردش نمی ذاره ولی نتونست رو حرفش وایسه .. خیلی براش سخت بود . با این شرایطی که پیش اومده بود دیگه هم نمی تونست امید وار باشه که می تونه با نادر از دواج کنه . دیگه باید دورشو قلم می گرفت . همه چی می ریخت به هم . حتی واسه عشقش نادر دردسر درست می شد ..  ناصر همچنان سر گرم عشقبازی با همسرش بود و نوشین فقط به این فکر می کرد که از زندگی بیزاره و دیگه انگیزه ای برای ادامه زندگی نداره . وقتی که نتونه به نادر برسه وقتی که شوهری داره که این جور گرگ صفته و حاضره به قیمت حفظ خودش همه رو قربونی کنه دیگه ادامه زندگی رو بی فایده می دید . ناصر از شنیدن صدای گریه هاش لذت می برد . هر چی خواست حرفی نزنه دلش طاقت نگرفت ..
-نوشین خوشم میاد این جوری داری گریه می کنی . کاری می کنم که سر قبر دلبرت هم این جوری گریه کنی . فکر کنم بیشتر باید اشک بریزی .. لذت می برم .. صدای گریه های تو رو می شنوم .. برو به همه بگو من کشتمش .. مدک داری رو کن .
.نوشین یه تفی به صورت شوهرش انداخت که وادارش کرد با خشم  بیشتری به کارش ادامه بده .
 -تو یه هیولای کثیفی به زودی از این کارت پشیمون میشی  
-اتفاقا قصد دارم روزی یه بار انجامش بدم تا حسابی حال و هوای اون پسره از سرت بپره .. زنی که هر روز عاشق یکی میشه فقط به درد مردن می خوره ..
و نوشین با خود فکر می کرد که قسمت مردنشو درست گفته .. اما اون در واقع تازه عاشق شده بود .. دیگه فرصتی نبود تا بخواد به اشتباهات گذشته اش فکر کنه .اون فقط منتظر بود که این مرد کارشو تموم کنه تا اونم به زندگیش خاتمه بده . احساس حقارت می کرد . ناصر تحقیرش کرده بود .. و از اون طرف ناصر هم همین حسو در مورد زنش داشت که توسط اون تحقیر شده . و نوشین این توجیه رو داشت که شروع خیانت ازطرف همسرش ناصر بوده  -ناصر تمومش کن .. تو که منو کشتی ..
-منم دارم کاری می کنم که تو بمیری کثافت . فکر کردی که بدن کثیف و آلوده تو زن هرزه به من لذت میده ؟اگه خفه نشی خودم با همین دستام خفه ات می کنم ..
-بکن ناصر ... آرزومه ..
 -نه هنوز زوده ..مرد کمی به فکر فرو رفت و ادامه داد ..
 -وقتی عشقتو چالش کردن اون وقت اگه ازم بخوای خفه ات کنم نا امیدت نمی کنم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی