ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 20

فروزان طوری بهم نگاه می کرد که انگاری من شوهرش بودم و بهش خیانت کردم . در حالی که اون داشت منودور می زد . یعنی من این طور حس می کردم که بازیچه اون شدم ..
فروزان :  یعنی منو این جور از خودت می رونی ؟ پس واسه چی میگی که درکم می کنی . میگی همراه منی ..
 رفتم به سمتش . طوری که ترسید .
 -نترس نمی خوام بزنمت .
 مانتوشو دادم بالا . تا اون شلوار شرم آورش مشخص شه .
-این جوری می خوای که همراهت باشم ؟ تو داری با کی درگیر میشی ؟ تو اصلا هدفت چیه؟
 فروزان : تو به من بگو هدفت چیه ؟ فرهوش تو به خواسته ات رسیدی . می خواستی حتی واسه یک بار هم که شده با من باشی . به خودت بقبولونی که تونستی پیروز شی . همون آدمی که اراده کرده و تونسته با هر دختری که خواسته باشه .تو موفق شدی ..تو موفق شدی ..
 -برو دیگه نمی خوام ببینمت . ازت بدم اومده فروزان . یه نگاه به سرو صورتم بکن . اگه من  تو رو واسه همون یه بار می خواستم اگه برام مهم نبودی اگه فقط هوس لذت بردن از جسمت رو می داشتم دیگه چرا این بلا بر سرم میومد . این انصاف نیست که تو با هام این طور بر خورد کنی . این که من دوست داشته باشم کسی که عاشقشم بهترین باشه گناهه ؟ من نمی دونم واقعا نمی دونم .. این روزا سپهر کجا میره و چیکار می کنه . همون که اومد و یک بار تلفنی صداشو شنیدی دیگه باید برات کافی باشه که از همه چی اطلاع داشته باشی . دیگه بقیه شو من نمی دونم . من نمی دونم تو می خوای چیکار کنی .
فروزان : من خودمم نمی دونم . من راهمو گم کردم . من یک گناهکارم . از من چه انتظاری داری فرهوش ؟
-هیچی ... برو خونه ات . به زندگیت با سپهر ادامه بده . منم دیگه بهت فکر نمی کنم . انگار بین ما اتفاقی نیفتاده
فروزان : پس من چی . احساس و سر نوشت من چی ؟
 -چه ربطی به من داره ؟!
فروزان : باورم نمیشه این حرفا رو تو به من بزنی .
 -تا وقتی که تو رفتار ظاهری خودت رو عوض نکنی همینه .
 فروزان : من هر گز زیر بار حرف زور نرفتم .
-منم ازت نمی خوام که بری .. هیچ زوری هم برت وارد نیست .. من اشتباه فکر می کردم .  وقتی  ازم خواستی که بیام و پیشت بخوابم خوشحالی من فقط از این نبود که می تونم تن بر هنه تو رو در آغوش بکشم و ازش لذت ببرم .. البته برای این کار هیجان داشتم .. خیلی هم خوشحال بودم ولی نکته مهم تر این بود از این که تو  بهم اعتماد کردی قبول کردی وجود خودت رو در اختیار من بذاری یه دنیا لذت بردم . احساس آرامش کردم . حس کردم می تونم به این امید وار باشم که تو از این بن بست نجات پیدا کنی و من و تو در دنیای عاشقانه ای که واسه هم ترسیم می کنیم در کنار هم باشیم . اما اشتباه می کردم . این تو بودی که واسه یه چیز دیگه صدام کردی .. نه به خاطر سکس .. نه به خاطر عشق .. بلکه به خاطر تلافی .. برای پوشش عقده درونت . فروزان : دوست داشتی یا دوست داری که یکشبه بگم عاشقتم یا عاشقت بشم ؟ من با مردی که دینم و دنیام بود کارم به این جا کشید . حسی رو به نام حس عشق با اون نداشتم . همیشه منتظر بودم که یه روزی اون حسو پیدا کنم  ولی فکر نمی کردم همه چی بر عکس شه . دوست داشتن مثل یک لباس نیست که هر روز عوضش کنی و اسم یکی رو روش بنویسی .
داشتم  به دنیای درون و پیچیدگی های درون این زن فکر می کردم . نامردی عجیبی کرده بودم هم در حق اون و هم در حق سپهر ... نمی تونستم ببینم کس دیگه ای بهش نظر بد داشته باشه . بعد از سکس با دوست دخترای سابقم راجع به هیشکدومشون تا این حد حس غیرت و تعصب نداشتم . حتی در مواردی دوست داشتم اونا با یکی دیگه جور شن و من از دستشون خلاص شم ولی در مورد فروزان وضع فرق می کرد .. من به یاد اون می خوابیدم . قلبم به دیدن اون می تپید . بهش گفتم برو دیگه نمی خوام ببینمت ولی دل تو دلم نبود . دوست داشتم همین جور گله کنه و طوری رفتار کنه که بازم با هم باشیم . دیگه واسم مهم نبود که تن لختشودر اختیار من بذاره یا نه . شاید همون یک بار برای شکستن سد ها کافی بود .
-میگی من چیکار کنم فروزان ..
فروزان : تنهام نذار
 -خب نذاشتم . مث امروز .. دوست داشتی اونایی که تحریک شدن بیفتن سرت ؟ درسته شهر شهر هرت نیست ولی چند وقت پیش تو یکی از این ویلاهای ساحلی زن و مردی داشتن سکس می کردن دو سه تا کار گر غریبه اومدن دست و پای مرده رو بسته به زنه تجاوز کردن . فکر کردی من می تونم نسبت به تو بی تفاوت باشم ؟ باشه تنهات نمی ذارم . در کنار تو می مونم . چون دوستت دارم . تو رو همون جوری که هستی دوستت دارم .
سرشو بلند کرد و یه نگاهی بهم انداخت که حس کردم با تمام وجودش با اون چشای خوشگلش داره بهم لبخند می زنه . صورتمو بوسید و گفت ممنونم فرهوش .. منم دوستت دارم .. اینو گفت و رفت ..  بوسه اون اون قدر التیام بخش بود که حس کردم صورتم دیگه نمی سوزه .. می دونستم اون دوستت دارمی رو که بهم گفته اونی نیست که من می خوام .. ولی شاید شزوع یه حسی باشه که می تونه اونوبرسونه به همون جایی که من می خوام . دلم می خواست  تا صبح بیدار باشم و فقط به فروزان و بوسه و دوستت دارم گفتن اون فکر کنم . به اون حرکت محبت آمیزش . به این که منو تکیه گاه خودش می دونه .... هنوز یک ساعت نشده بود که عشق من سراسیمه  در زد و گفت فرهوش نمی دونم چی شده .. سپهر زنگ زده گفته امشبو هم خونه نمیاد ... معلوم نیست چی داره میگه .. یه بار میگه من بابل می مونم .. یه بار میگه شاید برم تهران فردا بر گردم .. من دارم دیوونه میشم .. یه لحظه فکرم رفت پیش این موضوع که اون به من گفت که برام مهم اینه که تو و فروزان خوش باشین . از این بابت چیزی به فروزان نگفتم که نگران و ناراحت نشه .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی