ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 23

-متاسفم من نمی دونم چی بگم . یک پزشک که نمی تونه همه کاره این جا باشه .. اون حالا که داره تعیین تکلیف می کنه وای به حال بعد ..
در همین لحظه دیدم که مژده داره از دور میاد .. فوری خداحافظی کرده ترجیح دادم اون جا نایستم . راستش زیادی سر و صدا کرده بودم و حال و حوصله درگیری و کل کل با مژده رو نداشتم . این زن دیوونه بود و هیچ بعید نبود که به من نمره نده . و ما رو مشروطمون کنه . تا الان به هزار مصیبت و جون کندن بالا اومده بودم . بعضی وقتا آدم باید در زندگی شکست رو قبول کنه .. . کاش می شد بدون سلام کردن در رفت .. یا کاش می تونستم اصلا سرمو برگردونم و تحویلش نگیرم و برم . زنیکه آشغال . فکر کرده کی باشه داشتم به این فکر می کردم که سلام کنم یا نکنم و چیکار کنم که دیدم خودش صدام زد
-آقای شاهانی کارتون دارم ..
اصلا حال و حوصله این که باهاش خصوصی حرف بزنم رو نداشتم ولی اون خودشو از جمع چند دانشجویی که دور و برش بودن جدا کرد و منوکشید گوشه ای ..
- توی دانشگاه سراغتو می گرفتم گفتن حالت بد شد و واسه استراحت رفتی خونه .. حالا هم که این جایی
-بله اومدم خودمو نشون بم به متخصصان این جا که ببینم چم شده ..
-شاید من بدونم .
-خانوم مژدهی شما همون که خودت رو درمان کنی غنیمته لازم نکرده دیگران رو در مان کنی ..
-معلومه چی داری میگی ؟
-معلومه تو داری چیکار می کنی ؟
 -کی توی کلاس اسباب خنده همه شد ؟
-شما هم خندیذید ؟
-واسه کسی تعریف نکردی که بین ما چه اتفاقی افتاده ..
-خانوم دکتر مژده مژدهی پر افاده ! منم آبروی خودمودوست دارم . فکر کردی با یک فوق متخصص اسبی اعصاب و روان بودن واسه من افتخار بوده که بخوام واسه هر کسی تعریف کنم ؟ نه ...نههههه  .
-تو اصلا حالیته چی داری میگی ؟
-تو حالیته داری چیکار می کنی مژده ؟
 رفتم توی خط احساسات . از اونایی که میشه با هاش مخ زنی کرد .. مخ زنا رو حسابی تیلیت کرد . در هر سنی در هر شغلی و در هر مقامی که باشن .
-درسته من  کس تو نبودم خانوم دکتر ! درسته که رو یه حس خاص و زود گذر  و بی اهمیت واسه دقایقی رو با هم بودیم اما اون لحظه ها برای من با ارزش بوده .. اون شخص واسم با ارزش بوده ..برای من لحظات با تو بودن به شیرینی لحظاتی بوده که یه غنچه ای آروم آروم در حال شکفتن باشه .. احساس لطیف و پاکی که نمی دونم به چی تعبیرش کنم ..  هنوز هیچی نشده اومدی و بدون هیچ قضاوتی صلاح دونستی منو از اون بخش بر داری . .. فکر نمی کنی این معناش چی می تونه باشه ؟ یعنی من استحقاق تحصیل در این رشته رو ندارم ؟ یعنی من آدم نا قابلی هستم .. فقط به خاطر این که حالا  در حرفام شاید یه خورده اغراق کرده باشم ..
با این که تحت تاثیر قرار گرفته بودولی بازم خواست یه جورایی حاکمیت خودشو نشون بده .
 -من از کجا می دونستم تو دروغ گو هم هستی شهروز خان ..
 -اگه به هر کی دروغ گفته باشم به تو یکی دروغ نگفتم ..
-اگه کارم نداری من برم .
 -چرا کارت دارم . این میل شخصی من نیست . از همه طرف دارن به من فشار میارن .. از طرف بیمار و بیمارستان که این بیماران فعلی بد جوری به تو وابسته شدن .. می تونی به کارت درهمون ساعات قبلی و در همون بخش اعصاب و روان ادامه بدی به عنوان نماینده و دستیار من ..
-ولی شما این طور نمی خوای
-نه..نمی خوام
 -چرا خانوم دکتر؟
 -چراشو خودت گفتی و منم حس کردم .. در رفتار بیماران زن  و دختر اون جا دیدم .
 -حتما به نظر شما همجنس باز هم هستم چون در میان مردان هم خیلی طرفدار دارم ..
-همجنس باز نیستی ولی حقه بازی ...
راستش دلم  می خواست حالشو بگیرم .. ولی باید یواش یواش این کارو می کردم . در اون لحظه و با اون شرایط بهترین کار این بود که خونسردی خودمو حفظ می کردم . تا بتونم بعدا بهتر با این مسئله کنار بیام . همراه با مژده برگشتم به بخش . با این که باید می رفتم خونه و ساعت استراحت من بود ولی ترجیح دادم کنار بیماران بمونم .. وقتی بیمارا و چند تن از پرستارا شنیدن که من بر گشتم طوری ولوله کردن که انگاری من شدم رئیس جمهور ملتی که بهش رای دادن .. از گوشه و کنار شعار های عجیب و غریبی داده م یشد که منو به یاد دوران محصلی ام مینداخت که بچه ها با چه شور و حالی واسه هر چیزی یه شعر می ساختن .. مژده به من گفت نمی دونم تو این همه آدموچه جوری گولشون زدی ..
 -همون جوری که تو رو گول زدم ..
 خورد و دم نکشید .. خوشم اومد .. با خودم گفتم اگه خونه زندگیت رو یه اسم من کنی و تنها زن روی زمین باشی و جلو پام به خاک بیفتی امکان نداره دیگه آب کیرمو حرومت کنم . ولی برای دقایقی مژده رو فراموش کرده سرمست از پیروزی یه بادی به غبغب انداخته و رفتم سراغ تک تک بیمارا .. به نوعی از همه شون تشکر می کردم . منصوره اومد پیشم و گفت یکی از این شبا که شب کاری دارم باید بیای و شیرینی منو بدی . اگه بدونی چقدر تلاش کردم تا تو رو نگه داشته باشن .. اصلا شیفت این بخش معلوم نبود چه جوریه .. در بعضی از شیفت ها  هفت هشت تا از دوستان زن و دخترم میومدن سر کار ..
 -منصوره جون ! ظاهرا خانوم مژدهی به من حساسیت پیدا کرده .. تا موقعی که اون این جاست زیاد نمیشه خودمو با شما صمیمی نشون بدم . اون در روز نیم ساعت یک ساعتی میاد و دور می زنه . الان چون تازه وارده تعداد بیمارای سایر پزشکان بیشتره ..
 -فدات شم دکتر من این چیزا حالیم نیست .. باید حتما بیای و منو بسازی . من که خودم می دونم تو غیر از من با خیلی های دیگه هستی . دیدی تا حالا بهت سختگیری کنم ؟ یا مایه بیام ؟
-ببینم بازم شوهرت بهت نرسیده ؟
 -دکتر! شوهر من همه چیز من تو هستی ..
-مثل این که از مسئول بخش نمی ترسی ..
 -اونم امروز داره میره یه بخش دیگه ..
-جاش کی داره میاد ..
-خانوم رضایی
-کی راضیه ؟
-چی ؟ طوری صداش می زنی که انگار دختر خاله ات باشه ..
-نه همین جوری گفتم .. این راضیه چه طور شده مسئول بخش ..
اون مسئول آشپز خونه بود ولی ظاهر درس خوند و بعدش پرستار شد و همین جور پر تلاش بود .. اونم متاهل بود ..یه زمانی جزو دوست دخترا ی آتیشی و حشری من  بود . چه بعد از از دواج و چه قبلش با ر ها با هاش سکس کرده بود م .. ولی از اون جایی که خیلی ها زاغ سیاه ما رو چوب می زدن دیگه خود به خود یواش یواش رابطه مون قطع شد .. منصوره : ماتت برده نکنه با این راضیه خانوم هم بله .. .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی