ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 24

در مونده وگرفتار داشتم به منصوره نگاه می کردم . اصلا حال و حوصله ای نداشتم . جونی واسه سکس نمونده بود برام . تازه هنوز بوی مژده رو این دور و برا می شنیدم . با این مژده چیکار می کردم . اگه متوجه می شد که من سر جای خودم نیستم . تازه شاید کارمم می داشت . ظاهرا دستمو خونده بود که مریض نیستم وگرنه می گفت برو خونه استراحت کن که ای کاش می گفت . مگه می شد از دست منصوره در رفت ؟ مژده اومد و منو کشید به کناری و گفت من دارم میرم و تو تا چند ساعت دیگه این جایی . فقط حواست باشه من دوست ندارم بشنوم که نماینده من دستیار من به جای طبابت داره زیر دست زنا و دخترا وول می خوره ..
 -ببینم خانوم دکتر این حقو دارم که در خارج از این جا با زنا و دخترا وول بخورم ؟
-طرز حرف زدنت رو هم باید اصلاح کنی . بدونی با بزرگ تر از خودت چه جوری صحبت می کنی ..
-مژده آخه چرا تو این جوری شدی .. از چی فرار می کنی ..
-برو به کارت برس ..
توی دلم گفتم به هم می رسیم . صبر کن این کست بازم به خارش بیفته . بهت نشون میدم . گذر پوست به دباغخانه می رسه . همون که رفت و شرشو کم کرد غنیمت بود .. دلم می خواست رو یکی از این تختا دراز می کشیدم و می خوابیدم . ولی بیمارا ول کن نبودن . هر کدومشون مدعی بودن که اگه داد و بیداد های اونا نبود خانوم دکتر منو بر نمی گردوند .. رو صندلی لمیده و چشامو رو هم گذاشتم . آخیش تازه بخش اعصاب داشت می شد همونی که باید می شد .. رفتم به عالم خماری که به ناگهان یه صدایی منو از چرت بیدارم کرد ..
 -دکتر .. دکتر جونم پس کی منو ویزیت می کنی ؟
 -منصوره برو الان یکی میاد زشته خودت رو به من نمالون . آبرومون میره .. خواهش می کنم .. اوخ .. امان از دست تو ..
-بیا بریم ازاین طرف  ..
یه اتاقی بود مخصوص معلولین که کلیدش دست منصوره بود .. یه اتاق تنگی بود که بوی چند تا لباس شسته داشت خفه ام می کرد ولی هر جوری بود باید یه ناخنکی به این منصوره حشری می زدیم ..
-منصوره جون این شوهرت پس چیکاره هست ..
-هیس دکتر حرف نزن این جا صدای پچ پچ میره بیرون .. اگه هر کی از این جا رد شه می شنوه و محبوبه و محجوبه اگه بشنون مهم نیست ولی اگه افراد دیگه ای رد شن ..
 -خوبه حالا تو که بیشتر داری حرف می زنی .
 نمی تونستیم کاملا لخت شیم ولی لباسشو داد بالا و سریع سینه های درشتشو نشونم داد .
-ببین روز به روز داره آبدار تر میشه .
-قربونش برم من منصوره جون ..
 -کو تو که نمیری .. بازم داری تعارف می کنی ..
 عجب سینه هایی داشت این منصوره .. درشت و آبدار و تازه . کبودی نوک و دورنوکش کم بود .. واقعا خوردن داشت ... یه خورده که نوک سینه هاشو وسط لبام گردوندم و بهش حال دادم حالی به حالی شد و دراز .. دوست داشتم می کردم توی کونش .. کونش هم مثل سینه هاش خوش استیل و گنده بود ... ولی اون کسش می خارید .  لباسمو دادم بالا از همون پشت کردم توی کسش .. خیلی آروم زیر گوشش گفتم خوبه ؟ حال می کنی ؟ لذت می بری ؟ .. سرشو تکون می داد و منم کیرمو  پرت می کردم به طرف جلو تا ته کسش می رفت و زیر شکمم وقتی می خورد به کون و کپلش تمام وجودم داغ می شد و حس می کردم که سیل آب می خواد سد پشت سر کیر منو بشکنه و راه بیفته به سمت کس منصوره . ولی با این حال تند و تند می کردمش .. با سینه هاش بازی می کردم .. آخ که چه حالی می داد . روح مژده از این کار من با خبر نبود و من داشتم حالمو می کردم . کون لق دکتر .. و هر کی که مزاحمه . منصوره از هوس انگشتامو می لیسید و من از این کارش لذت می بردم طوری که حس می کردم کیرم با این که به حداکثر تیزی و شقی رسیده  یه پرشهایی رو توی کس داره انجام میده .. سرشو به سمت من بر گردوند . زبونشودر آورد و منم با یه حال دادن زبون به زبون بیشتر حشریش کردم .
 -اووووووووففففف ....وووووووووییییییی ... کسسسسسسم ..
-آروم تر  خوشگله .. 
بازم خودمو به لباش چسبوندم .. یه چند تا تکونی خورد و گفت
 -دکتر آب بده .. من تشنمه ..
-فداش میشم .. منصوره کون تپل ..
سرمو بردم عقب تا قالب کونشو خوب ببینم و کیرمو که با لذت می کنم توی کس آبم در اوج  هوس خالی شه ... دستامو گذاشتم دور شکم و کمرش و اونو به خودم چسبوندم و در حالت سکون کیرم با چند پرش داخل کس تا می تونست خودشو خالی کرد .. جاااااااااان خیلی عالی بود ... .. یکی داشت دنبالمون می گشت .. یکی نه و دو سه نفر -آقای دکتر شاهانی .. آقای دکتر شاهانی ...
کوفت .. معلوم نبود این دیگه کیه .. محبوبه هم داشت دنبال منصوره می گشت ..
-منصوره کجایی .. دکتر شاهانی رو ندیدی ؟ الان خانوم رضایی اومده و دارن معارفه سرپایی انجام میدن ..
-هیس منصوره .. صبر کن صاحب صدا دور شه ..
ما داخل اتاقکی بودیم که داخل فرعی راهرو بود .. یعنی اگه میومدیم بیرون هر کس در دو سه متری ما بود ما رو می دید .. اول  من رفتم بیرون ... این راضیه رضایی اومده بود و شده بود مسئول بخش .. هر چند کشیک عوض می شد ولی بالاخره هفته ای دو سه بار باید همو می دیدیم ..  اون وقتی که دختر بود خیلی کرده بودمش .. اون اواخر زیاد تحویلش نمی گرفتم . ولی خیلی هوای منو داشت و هر وقت ازش می خواستم از دادن غذای اضافی به من و بقیه دریغ نداشت .. با هیشکی جز منم دوست نبود .. ولی  اون آخرا دیگه دلمو زده بود .. یه مدت هم داشت درس می خوند کمتر می دیدمش .. فکر کنم لیسانس پرستاری گرفته بود . دیگه زیاد باهاش بر خورد نداشتم ... و اکثرا به وقت غذا به بچه ها می گفتم برن غذاموبگیرن که اونو نبینم .. گاهی هم که خودش نبود .. چند بار هم شانسی اونو در محوطه دیده . بودم . وای چقدر چهره اش فرق کرده زنانه و تپل شده بود .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی