ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد ودانشجو , عروس ومادرشوهر 4

کیمیا : یعنی به نظر تو پدر تو هم جزو اسیر ترین مردان دنیاست ؟
کامبیز : شاید
-ببین کامبیز امشب باید یکی از این سه تا رو انتخاب کنی
-مامان این یک دستوره ؟ من مثل دانشجوهای تو نیستم که بخوای بهشون دیکته کنی . -اتفاقا  اونا با من خیلی خوبن . با همه شون جورم . رابطه خوبی با همه دارم . به کسی هم زور نمیگم
-ولی خیلی سختگیری ..
-من از آدمای تنبل خوشم نمیاد
 -مامان منم در زن گرفتن تنبلم .  مهمونی اون شب به گونه ای بر گزار شد که انگار همه می دونستن اصل قضیه چیه و برای چی دور هم جمع شدن . هر کدوم از دخترا به بهترین وجهی خودشونو ردیف کرده بودند . با این که سحر زیبا تر از بقیه به نظر می رسید .ساناز هم بی شیله پیله تر از بقیه بود  . سپیده هم  موهاشو طوری درست کرده بود که صورتشو خیلی کوچیک نشون می داد.. هر کدومشون خیلی فانتزی وسکسی پوش شده بودن ..
کیمیا : دخترا فکر نمی کنین زیاده از حد دیگه اندامتونوانداختین بیرون ..  
سحر : نا سلامتی اومدیم خواستگاری ..
سحر خیلی به خودش مطمئن بود ..
 -دخترا حواستون باشه موقع پذیرایی یه وقتی این دامن کوتاهتون جر نخوره .
 ساناز : مال  من آزاد تره . اون دو تا خیلی چسبون پوشیدن . کامبیز هم خیلی شیک و پیک کرده یه گوشه ای نشسته بود  . با خونسردی با همه شون صحبت می کرد .. سحر : کامبیز خان شما تا چه مدتی در کیش می مونین ؟
 -من حداقل یک سالی رو اون جا کار دارم ..
-اون وقت اگه ازدواج کنین و همسرتون نتونه با شما بیاد ؟
 -خب منم اونو با خودم نمی برم ..
 اینو که گفت سپیده و ساناز نتونستن جلو خنده شونو بگیرن .. سحر ساکت مونده بود . اون شب به همین صورت گذشت . خیلی معمولی .. کامبیز با هر کدومشون می گفت و می خندید و دخترا از هر دری باهاش حرف می زدن . کیمیا با این که کامبیزو به خوبی می شناخت و با زیر و بم پسرش آشنایی داشت ولی نمی دونست که کامبیز واقعا از کدومشون خوشش اومده . اون با این که سحر رو پسندیده بود ولی یه حسی بهش می گفت که امکان داره که این دختر بعدا اون جوری که حالا نشون میده نباشه ولی با این حال دوست داشت یکی عروسش باشه که اهل حال باشه و فردای باز نشستگی همه جا همراش بیاد و درکش کنه و حس وحالی مثل خودشو داشته باشه . اصلا نمی تونست متوجه حالات پسرش بشه .. گاهی فکر می کرد اون از هر سه نفر خوشش اومده و گاهی هم فکر می کرد که اون از هیشکدومشون خوشش نمیاد . یه لحظه کامبیزو صداش کرد و اونو به یه بهونه ای برد آشپز خونه و ازش پرسید کامبیز بالاخره زن می خوای یا نه . این جوری که من می بینم تو داری  همه این دخترا رومی پیچونی یه جوری  می خوای بهشون ضد حال بزنی .
-مامان تو هدفت مگه این نیست که من زن بگیرم
 -همینه
-منم می خوام طبق میل تو عمل کنم ..
 -نمی دونم چی داری میگی . بالاخره از کدومشون خوشت اومد .
 -راستش اینوالان نمی تونم  بگم که من از کدوم دختر خوشم اومده . وقتی میگم که اونا رفته باشن .
-تو دیگه کی هستی ؟ راستشو بگو سحر رو انتخاب کردی ؟  باباش دکتره . وضع مالی شون هم خوبه .. خیلی هم خونواده داره .
-مامان من که نمی خوام با موقعیت اجتماعی خونواده همسرم زندگی کنم . اگه از سحر خوشم بیاد اخلاق ورفتارشو بپسندم  برام مهم نیست که گدا باشه یا سرمایه دار .
-نمی دونم تو داری چیکار می کنی . انگار می خوای هم با من هم با خودت لج کنی .
-مامان من با کسی لجبازی ندارم .
-باشه باشه تا شب صبر می کنیم .
 کیمیا دیگه حال و حوصله گپ زدن با دخترا رو نداشت و اونا هم مدام در فکر خود نمایی و جلب توجه بیشتر بودند . آخرش کیمیا مجبور شد به اونا بگه که کامبیز انتخابشوکرده ولی بعد از رفتن اونا به من میگه ... سحر دچار استرس خاصی شده بود . سپیده هم به شدت حسادت می کرد . ساناز هم بی خیال تر بود .. یه حسی بهش می گفت تا وقتی که سحر و سپیده باشن اون شانسی برای موفقیت نداره . مگر این که کامبیز متوجه خود نمایی های  اون دوتا شده باشه . هر چند اون هم تا فرصتی گیر می آورد واسه عقب نموندن از قافله خیلی تلاش می کرد . بالاخره دخترا رفتن خونه شون و مادر و پسر تنها شدن .. جالب این جا بود که کاوه پدر کامبیز خیلی آروم به پسرش اشاره می زد که حرف مادرت رو ولش .. یعنی زن نگیر . یه چند دقیقه ای  توی جمع اونا نشسته بود و رفت به اتاق خودش .. حوصله این جور نمایش ها رو نداشت .
کیمیا : خب حالا بگو از کدومشون خوشت اومده ..
-مامان حتما باید بگم ؟ من از اونی خوشم اومده که لباسش از همه ساده تر بوده .. یه آرایش خیلی مختصری داشته ولی از بقیه زیبا تر بوده .. وقتی حرف می زنه متوجه خالصانه بودن حرفاش میشی .. با این که زیاد باهاش بر خورد نداشتم ولی می تونم خوب حسش کنم ..
کیمیا : کاوه بیا پسرت انتخابشو کرد
 کاوه : پسر بالاخره خر شدی ؟ مادرت ما رو خر کرد حالا داره تو رو هم ....
 کیمیا حرف شوهرشو قطع کرد..
 -چی داری میگی مرد این چه طرز حرف زدنه ؟! پیش عروست هم می خوای این جور حرف بزنی ؟! کامبیز حالا میشه بگی اون کیه ؟
 -آره مامان با موبایل ازش عکس گرفتم ..
 -چه لزومی داشت . کی گرفتی ؟
 -وقتی ایستاده بود توی حیاط .. یه استیلی داشت که همون اول منو به سمت خودش کشوند .. گفتم با هاش حرف بزنم ...
-چی داری میگی .. کدومشون توی حیاط بود ..
-ایناهاش مامان .. اینم عکسش ..
 قلب کیمیا به شدت می تپید ... وقتی عکس اون دخترو دید نفسش به شماره افتاد .. 
-وااااااااااییییییییی کارینااااااااااا؟ کاریناااااااااااا؟! کارینا ...
 -مامان چی شده .مگه جن دیدی .. ؟
 -تو اونو از کجا دیدی .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی