ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو , عروس و مادر شوهر 5

کامبیز مات و مبهوت به مادرش نگاه می کرد وکیمیا کاملا نا امید به پسرش خیره شده بود  . حتما امروز وقتی که اون بوده خونه  سحر و داشته با دخترا حال می کرده کارینا اومده این جا .. کارینا بهترین و محجوب ترین دانشجوی اون بود . دختری ساده و بی آلایش و بی آرایش و زیبا . دختری که اهل هیچی نبود .. یکی از آرزوهای کیمیا این بود که کارینا رو تورش کنه . کاری کنه که اونم بیاد به تیم زنان همجنس باز . ولی اون اصلا اهل این بر نامه ها نبود . اون از یک خانواده ضعیف بود .. و فقط یه خواهر کوچیک تر از خودش داشت که در دبیرستان درس می خوند .. مادرش خانه دار و پدرش دستفروش بود . به سختی امرار معاش می کردند .. اصلا کلاس اونا به کلاس خونواده شون نمی خورد .. ولی کیمیا می دونست که کارینا دختریه که از نظر شایستگی درونی و شاید هم زیبایی های درون و بیرون از همه دخترای دور برش سر تره و با سواد تر از همه اونا هم که بود . همیشه از یک آرایش ملایم استفاده می کرد .
-مادر چه فرقی می کنه من اونو کجا دیدم . اون امروز صبح اومده بود این جا .. یه اشکال درسی داشت . چند تا سوال داشت ..
-چه طور ازش عکس گرفتی ..
- هیچی مامان با دوربین .. طوری که متوجه نشه ..اون وقتی که تو حیاط ایستاده بود من از یه نقطه ای که اون منو نمی دید یه لحظه عکسشو گرفتم .  من فقط می خواستم اونو نشونت بدم .. بهش گفتم نمی دونم تو خونه ای یا نه صبر کن ببینم .. گفتم بیا بالا نیومد .. اسمشو هم پرسیدم گفت که بعدا تماس می گیره و نگفت اسمشو . خیلی کم حرف بود .. با لباسی ساده ... کمی سخت بود از اون بالا ازش عکس گرفتن .. ولی همین که بتونم نشونت بدم کافی بود .. مامان چرا اون نخواست اسمشو به من بگه ؟
-به خاطر این که اجتماعی نیست . در یه خونواده ای بزرگ شده که شاید از نظر اجتماعی و فر هنگی در حد و اندازه های خانواده ما نیستند .. رفت و آمد زیادی با اطرافیان نداشته .. نمی دونه طرز صحبت با یه جتلمن چه جوریه ..
 -ولی مامان اون خیلی مودب بود .. سر به زیر .. فهمیده .. خیلی شمرده شمرده حرف می زد ..
-عزیزم اینا همه از نقشه های این جور دختراست .. که بخوان پسرای خوبو تور کنن تو دلشون جا کنن . وخیلی راحت هم تونست تو رو گول بزنه ..
-حالا اون از کجا می دونه که منو گول زده ؟
 -حتما از حالت تو از چهره تو .. از کارای تو فهمیده دیگه ..
-اون که دیگه منو نمی بینه . اگه چند روز دیگه هم ازم خبری نداشته باشه .. مامان اون به دلم نشسته ..
کیمیا می خواست بگه به دل منم نشسته ولی اون خاصیتی رو که من ازش انتظار دارم نداره . اگه بفهمه که مادر شوهرش اهل لزه  کلاهش پس معرکه  بوده به هیچ وجه نمی شه حریفش شد .. اون چه جوری  به کامبیز می گفت که یکی  رومی خواد که با هاش حال کنه .. این همه دختر دانشجوی خونواده دار اهل حالو که نمیشه ول کرد و به یکی مثل کارینا چسبید .. ای کاش کارینا فقط  این یه ویژگی سحرو می داشت .. کارینا اهل تملق و چاپلوسی نبود .. اصلا انگار در یه دنیای دیگه ای زندگی می کرد . حتی چند باری هم که به مراسم عمومی و جشن تولد دوستاش دعوت بود و کیمیا هم در اون مجلس شرکت کرده بود اون فقط در حد سلام و علیک معمولی با دیگران بر می خورد و اگرم پسرایی در مجلس حضور می داشتند فقط به یه سلام گفتن  یا جواب سلام دادن به اونا اکتفا می کرد . -مامان !اون یه جاذبه ای داره که در هیچ دختر دیگه ای تا حالا ندیدم .. 
-پسر جو گیر نشو . از این دخترا زیادن .
 -ولی فقط می تونم یکی از اونا رو داشته باشم .
-کاوه بیا ببین پسرت چی داره میگه ...
-ول کن زن بذار اخبارمونو گوش کنیم
-ول کن اون بی بی سی مزخرفو .. که اگه اون نبود انقلاب 57پیروز نمی شد .
-چی شده حالا ..
 کیمیا جریانو واسه شوهرش تعریف کرد ...
 کاوه : پسر دیگه حالا که داری خر میشی یه جایی بار بکش که بیارزه . کیمیا جان این زن بستون نیست .. برین می خوام اخبارمو گوش کنم ...
 کیمیا فقط داشت حرص می خورد ... دیگه در این مورد چیزی به کامبیز نگفت ولی پسر یه لحظه نمی تونست از فکر کارینا خارج شه .  سحر نگران بود .. زنگ زد واسه کیمیا . با ترس و لرز نتیجه رو پرسید . کیمیا چاره ای نداشت جز این که حقیقتو بگه . سحر خشکش زده بود . سپیده و ساناز هم که دیگه دیدن تماسی با هاشون گرفته نشده حس کردن که کامبیز سحرو انتخاب کرده .. سپیده  از ناراحتی تا صبح نخوابید . درست مثل کیمیا ... کامبیز از هیجان عشق خواب به چشاش راه نیافت . .روز بعد اصلا معلوم نبود کیمیا چه جوری تدریس کرد .همش سعی داشت نگاهش به چهره کارینا نیفته ... اونم خیلی ازش سوال می کرد .. یکی دوبار نزدیک بوداستاد  سردانشجوش داد بکشه ..اعصابش خرد بود .فکر این که اون عروسش بشه دیوونه اش کرده بود . .. کیمیا واسه یکی از دوستان قدیمش که هم سن و سال خودش بود و اتفاقا زمانی هم دانشجوی خودش شده بود و با هم لز داشتن زنگ زد و ماجرای خودشو براش تعریف کرد .. مهوش از اونایی بود که با عروسش ماریا لز می کرد .. تا اون جایی که کیمیا خبر داشت مهوش هم ابتدا با ماریا خیلی مشکل داشت تا تونست اونو ردیفش کنه ...
 -کیمیا جون  بیا پیش من تا بهت بگم این قدر نا امید نباش ... اگرم دوست داشته باشی زنگ می زنم عروسم بیاد  سه نفری حال بکنیم
 -نه حالشو ندارم .
 -ولی خیلی خوش می گذره . بیا تا من خودم بهت بگم چیکار کنی تا یکی که دور از شوهرشه و به همجنس بازی هم علاقه ای نداره روحشریش کنی تا خودش با کمال میل خودشو تسلیم تو کنه یا ازت بخواد که تسلیمش شی ... یه حالی هم بهت میدم که این قدر بی حال نباشی .. خیلی بی معرفتی کیمیا .. قدیما خودتو نمی گرفتی . حالا دیگه با جوانان می پلکی ما میانسالا دیگه به دردت نمی خوریم ..
 -فدات شم مهوش .. اصلا صحبت این چیزا نیست .. باشه  بعد از کلاس میام . فعلا به ماریا چیزی نگو تا حال خودمو ببینم ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی