ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 134

سارا به زحمت می تونست خود نگه دار باشه . منتظر بود تا زود تر شامو بخورند و تکلیفشون روشن شه . اون و سینا برن به اتاق خواب و کنار هم بخوابن . اون برای اون شب نقشه ها کشیده بود و می دونست که حتما لحظات خوشی رو با پسرش سپری می کنه . خودشو برای لحظاتی به سینا چسبوند . طوری که این حالتش طبیعی به نظر برسه . حواسش فقط به دخترش ساناز بود که متوجه اش نشه .غافل از این که دو تا چشم عاشق و حسود داره اونو می پاد .. رودابه واسه یه لحظه دید که سارا کف دستشو چه جوری گذاشت لای پای پسرش و با حرص و اشتیاق اون ناحیه رو چنگش گرفت .. می خواست باور نکنه اون چیزی رو که دیده و یا دوست داشت تعبیر دیگه ای از اون داشته باشه اما هر کاری کرد نتونست خودشو توجیه کنه و یا ابن کار سارا رو . اون شاید یه تردیدی داشت در مورد این که ممکنه سینا و ساناز یه روابطی با هم داشته باشند و با توجه به این که این اواخر ساناز خیلی از داداشش می گفت و از تمایلات جنسی نسبت به اون این انتظارو داشت که در مورد دوستش به مشکل بخوره . امید وار بود که نیمه شب یه جورایی خودشو به اتاق سینا برسونه ..وقتی که سانازبه خواب رفته بتونه دقایقی رو با سینا باشه . یعنی اون می تونه طوری سانازو خوابش کنه که  آسوده خاطر باشه ؟ امید وار بود که در مورد سارا اشتباه کرده باشه . ولی نگاهها و لبخند های مادره اونو مشکوکش کرده بود . شم زنانه  اون بهش می گفت که باید یه کاسه ای زیر نیم کاسه و یه سر و سری بین اونا باشه .. به وقت خوردن شام سارا خودشو زیاد سیر نکرد . کمتر غذا خورد و همین رودابه رو بیشتر به شک انداخت . رودابه حس کرد که باید در دو جبهه بجنگه . نمی دونست که کدوم جبهه ممکنه سنگین تر باشه . اون خطر سارا رو سنگین تر می دونست . شاید می تونست یه جورایی خودشو به سانازبچسبونه .. کنارش بخوابه .. باهاش ور بره .. لز کنه .. ببینه در چه شرایطی قرار داره .. رگ خواب ساناز در دستای اون بود . ولی با همه اینا می دونست که نباید زمانو ازدست بده . شام که تموم شد دخترا با هم نشسته و سرگرم دیدن فیلم شدن .. ساناز و رودابه دل تو دلشون نبود . رودابه دو تا رقیب واسه خودش می دید و ساناز هم همش در این فکر بود که چطور می تونه خودشو از دست رودابه خلاص کنه و نیمه شب  خودشو به آغوش سینا بسپره .. پسر گیج شده بود .. به شیرین گفته بود که صبح فردا رو نمیاد و اگه مشتری هست بذاره برای فردا بعد از ظهر .. خیلی خسته بود . فقط رودابه خستگی رو در وجود سینا حس می کرد . شاید بیشتر به این دلیل که می دونست اون چیکار می کنه . ازش حساب می برد نمی خواست که باهاش بحث کنه . وقتی سینا ازجمعیت عذر خواهی کرد و به سمتی رفت لحظاتی بعد سارا یه شب به خیری به دخترا گفت و از دیدشون خارج شد . ساناز به این فکر می کرد که سینا رفته به اتاقش .. دوست داشت که زود تر دراز بکشه  و رودابه مزاحم هم بخوابه تا اون بتونه بره سراغ داداشش. تمام بعد از ظهرو برای شب نقشه کشیده بود ...
ساناز : رودابه ! .. من که رفتم بخوابم
رودابه : این قدر زود ؟! مگه نمی خوای سریال مورد علاقه خودت رو ببینی ..
 ساناز : چی داره مگه ؟ مدام زن به شوهرش خیانت می کنه و شوهره به زنه خیانت می کنه . اینا هم شد فیلم ؟ رودابه : تو که از این فیلما خوشت میومد .
 خلاصه اونا هم رفتن دراز بکشن .. رودابه خیلی دوست داشت که از زیر زبون ساناز حرف بکشه .. ببینه که دوستی اون با سینا تا کجا ها پیش رفته و تا چه اندازه به آرزوش رسیده .. این که دوست داشت یه روزی خودشو در اختیار برادرش بذاره .. این که یه مدتی رو در این باره باهاش حرف نمی زد همین اونو مشکوکش کرده بود رودابه : چقدر از این پسرای لوس بدم میاد . مخصوصا اونایی که با یه متلک گفتن فکر می کنن توی دل دخترا جا خوش کردن .. ببینم از اینا به تورت نخورد ؟ هنوز دوست پسر نگرفتی ؟
 ساناز : برو بابا تو هم دلت خوشه ها .. اون وقت می خوای سینا پدرمو در بیاره ؟
 -چرا مگه داداشت لولوخورخوره هست ..
ساناز حرفی نزد ..
 رودابه : هنوزم دوستش داری ؟
ساناز : یه دختر یه احترام خاصی واسه داداشش قائله .. برای رضایتش هر کاری می کنه ..
 رودابه : گاهی هم اونو دور می زنه ..
ساناز : ولی من این کارو نمی کنم ..
ساناز با خودش فکر می کرد که چرا رودابه اونو این طور سوال پیچ می کنه . چی رو می خواد بدونه . یعنی اون سینا رو واسه خودش می خواد ؟باید طوری حرف می زد که نه سیخ بسوزه نه کباب ..
ساناز: تو که می دونی من چقدر داداشو دوست دارم ..
رودابه : آره اون دفعه هم بهم گفته بودی که حتی حاضری خودت رو در اختیارش بذاری .. این کارو کردی ؟ 
ساناز: رودابه جون ! من نمی دونم چرا این قدر به کارای سینا علاقه مند شدی .. اون دفعه هم بهت گفتم داداش من اهل زن گرفتن نیست ..
 رودابه : حالا چرا بهت بر خورد . مگه من گفتم بیاد با من از دواج کنه ؟ ..
سارا سینا رو به اتاق خودش کشونده بود .. پسر نگران بود .. رودابه دوست داشت یه سرکی بکشه و ببینه از اون دو تا چی دستگیرش میشه ... ساناز ظاهرا دم به تله نمی داد .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی