ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 56

سپهر اون کارایی رو که می گفت انجام داد خیلی از اموالشو به نحوی در اختیارم گذاشت که بتونم همون جوری که اون دوست داره هزینه کنم .
 -پسر تو این همه پولو از کجا آوردی چطور تا حالا چیزی بهم نگفتی .
 سپهر : آدم کار خیر رو واسه رضای خدا و آرامش دل خودش انجام میده .. چه لزومی داره بیان یک کار .. مهم خود اون کار و اثریه که می ذاره . کاش همه آدما برای انجام کارای خیر پیشقدم می شدن .. 
-سپهر من در خودم نمی بینم ..
سپهر: تو به من قول دادی ..
 -تو هم به من قول بده که نمی میری ..
سپهر : من چیکاره ام که قول بدم . اگه راست میگی برو قولشو از خدا بگیر ..
-داداش من دیگه حریف این یکی نمی شم .
سپهر شده بود عین یک کاغذ ..  سعی می کردم وقت بیشتری رو با اون بگذرونم . ستاره ول کنم نبود . با این که برای سپهر بیش از حد ناراحت نشون می داد ولی وقت و بی وقت از فرصتها استفاده می کرد و می خواست خودشو یه جورایی بهم بچسبونه .. خیلی حرف می زد . می خواست در هر موردی اظهار نظر بکنه . خودی نشون بده . فروزان هم هوای کارو داشت . برای همین اونم مثل ستاره سعی می کرد دورادور مراقب من باشه .سپهر وضعش خیلی وخیم شده بود . اونو برده بودن به بخش مراقبتهای ویژه ..پزشک معالجش تقریبا آب پاکی رو رو دستمون ریخته بود .. منو کشید گوشه ای و گفت که این روزای آخر زندگی سپهره ..
-نه آقای دکتر شما چرا . شما که باید بهمون امید بدین ..
 -ما با هرچی که مبارزه کنیم با مرگ که نمی تونیم بجنگیم ..
-با جراحی چی ؟میشه یه جورایی بیشتر زنده نگهش داشت ؟
-فقط عذابشو زیاد می کنیم . شاید زیر عمل بمیره .. اگه راهی می داشت ما زود تر از اینا اقدام به این کار می کردیم
-آقای دکتر خواهش می کنم . تا اون جایی که میشه یه کاری بکنین . هنوز حرفای زیادی هست که بهش نزدم .
  -هر گز گفتنی های ما در این دنیا تموم نمبشه ..
-من نمی خوام حسرتش به دلم بشینه که کاری انجام ندادیم ..
 سپهر بعد از دو سه روز کمی بهتر شد فقط در همون حدی که ما رو بشناسه .. وقتی صداش کردم سرشو تکون داد و فقط می تونستم اشکشو از گوشه چشاش ببینم که رو گونه  اش غلتیده .. وقتی که اومدم بیرون ستاره رو دیدم که به دنبالم راه افتاده ..
 -کاری داشتی ؟
 ستاره : فقط خواستم حال داداشو بپرسم ..
-خب برو پیشش . می تونی یه سری بهش بزنی
 ستاره : اون که حرف نمی زنه ..
-برو پیشش ستاره .. من یه کاری دارم بر می گردم ..
 ستاره ازم ناراحت شد . انتظار این بر خوردو نداشت . حوصله شو نداشتم .. بعد اون فروزان جلوم سبز شد .. فروزان : ببینم حالا آقا عشقشونو دست به سر می کنن ؟
 -تو دیگه چی می خوای ..
 فروزان : هیچی فقط خواستم بهت بگم معلوم نیست این دخترو چیکارش کردی که دست از سرت ور نمی داره ..
 -فروزان دیوونه نشو . تو دیگه بچه بازی در نیار .. من باید چیکارش می کردم که به من علاقه مند نشه . دیدی که حالا هم اونو از خودم روندمش ..
 فروزان : آفرین ! خونواده اش چقدر بهت علاقه دارن . تو میشی جای پسر اونا ..
 -چی می خوای بگی فروزان ..
فروزان : هیچی بعد از مرگ سپهر تو میری یا خواهرش ازدواج می کنی هم میشی دامادشون و هم میشی پسرشون  -بس کن شوهرت داره می میره .. اون داره می میره .. دکتر جوابش کرده .. اینو به من گفته .. حتی جراحی هم کار گر نیست .. شاید یک هفته عذابشو بیشتر کنه .. اون شاید تا یه هفته دیگه پیش ما نباشه .. تو داری از چی حرف می زنی ..
فروزان : چرا سرم داد می کشی . تو زنشو از چنگش در آوردی . حالا واسش دایه مهربون تر از مادر شدی نامرد ؟ می تونی با هر کی که دوست داری ازدواج کنی .. ولی خیلی نامردی ..من خیلی بد بختم فر هوش.. اون نامردی که سپهر در حق من کرد و تو هم سر راهم سبز شدی و حالا تو می خوای در حقم نا مردی کنی .. اون شاید داره چوب کاراشو می خوره . اون داره می میره
-بس کن فروزان .
فروزان : چی رو بس کنم . این که اصلا به روش نیاوردم کثافتکاری هاشو ؟ درسته که داره می میره ولی دلیل نمیشه که بهش نگم که خیانتکاره . اما من نگفتم .. به خاطر تو .. به خاطر تو بهش نگفتم که چقدر پسته .. از مرگش خوشحال نمیشم .. ولی ناراحتم نمیشم . فقط  واسه خودم متاثرم که گیر آدم هوسبازی مثل تو افتادم ..
 -فروزان ! من چیکارت کردم ..مگه من چیکار کردم . مگه من و ستاره با هم کاری کردیم ؟ چرا این قدر در مورد اون حساس شدی . تو که این جوری نبودی . من دوستت دارم . اگه اشتباهی کردم بهم بگو .. من یه لحظه بدون تو نمی تونم زندگی کنم . چرا این شرایطو درک نمی کنی ..
فروزان : چی رو درک کنم . که داری یک رفیق نامردو از دست میدی ؟ مردی رو که به زنش رحم نکرد و اونو سپرد به آغوش یک نامرد تر از خودش ؟ ستاره پیش من همش از تو میگه .. ولی به طور غیر مستقیم .
 -فروزان اونم می دونه که سپهر در مورد تو چی سفارش کرده ؟
 فروزان : می دونه ولی میگه هیشکی اینو قبول نداره .. درست نیست و از این حرفا .. اونا نمی خوان قبول کنن که تو یه روزی باهام ازدواج می کنی .. برای اونا ازدواج  تو با عروسشون شاید یک توهین به حساب بیاد ولی از دواج با دخترشون یک آرامش و افتخار به حساب میاد . یک ارزش ..
-ولی وصیت سپهر چی ..
فروزان : این چیزا رو میشه یه جوری حلش کرد .. من از گناه سپهر نمی گذرم .. اون خیلی بده .. چرا ..من باید سر نوشتم این بشه ..
-حق نداری یک بار دیگه راجع به اون این طور حرف بزنی ..
فروزان : چیه شریک کثافتکاری هاش بودی ؟
 -نه فروزان اون شریک کثافتکاریهای من نبود ..
فروزان : چی گفتی ؟ متوجه نشدم ..
 -هیچی .. فقط حق نداری از سپهر بد بگی ..
 فروزان : وکیل مدافع رو باش .. نامرد ..
 -  این جور باهام تا نکن . بهت نیاز دارم .
فروزان : فرهوش ! من باید بهش بگم که همه چی رو می دونم . باید بهش بگم .. باید بهش بگم ..
-چی رو بهش بگی .. بگی که من و تو مدتهاست که اونو دور زدیم و حالا که ستاره اومده وسط می ترسی ؟ می خوای که به ستاره سفارش کنه که دور و بر من نپلکه ؟ نه فروزان .. تو این کارو نمی کنی ..
فروزان : حالا می بینی می کنم یا نه ..
دستشو کشیدم و اونو از اون فضا دور کردم .. مرگ قریب الوقوع سپهر .. امید واری های ستاره .. بد گویی های فروزان از سپهر و حسادتهای بی مورد اون  , دیوونم کرده بود یه حسی بهم می گفت که این حسادت باعث میشه که فروزان زهر خودشو بریزه ..ولی سپهر قبل از مرگش نباید می فهمید که من نامردم .. اون تمام آرزو هاش به باد فنا می رفت . دیگه نمی تونست بهم اعتماد کنه . دیگه بهم اعتماد نمی کرد که کارای خیرشو ادامه بدم   .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی