ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 50

هنوز در شوک اون ضربه ای بودم که از ملیکا خورده بودم . باورم نمی شد .. ولی همون دختر داشت بی هوا منو می بوسید .  دوبار پشت هم غافلگیرم کرده بود . چرا ملیکای مثلا خجالتی یا این  که اصلا توی باغ نبوده راضی شده که این کارو با هام انجام بده . انگیزه اش چی بوده . ؟ اول میاد دق دلی شو سر من خالی می کنه و بعد از اون جایی که می دونه با من چیکار کرده این بلا رو بر سر من میاره .. تازه داشتم گرم می افتادم که بهم گفت
 -حالا شهروز جون اگه ایرادی نداره بریم توی جمع .. چون تعداد مون که به اندازه یک مهمونی خیلی پر جمعیت نیست که غیبت ما به چش نیاد ..
-ملیکا می تونم بازم ببینمت ؟
 -تو که هر روز داری منو می بینی ؟
 -منظورم چیز دیگه ای بود ؟
- راستش تو خیلی ها رو هر روز می بینی . اصولا این خصلت بیشتر شما پسراست .  اونایی که یه ریخت و قیافه و زبونی دارن  می خوان خیلی ها رو ببینن .
 -ولی تو با بقیه فرق می کنی ملیکا ..
-هیچ فرقی ندارم . منم مثل همه  اونا به موقعش ساده و زود باور میشم . منم به موقعش اونی رو که  ازش خوشم میاد مثل خودم می بینم . می دونم این طور نیست و نباید که این طور باشه . ولی دلم می خواد برم به سمت چیزایی که دلم می خواد .. دوست دارم واقعیتها رو همون جوری ببینم که دوست دارم و به این میگن یک آدم رویایی . کی می تونه این وسط گناهکار باشه ؟ شاید هیچکس .. شاید همه کس .. آدما اگه می خوان خودشون باشن ایرادی نداره . فقط خداست که می تونه بر اونا ایراد بگیره . شاید ما آدما این حقو نداشته باشیم که از خودمون ایرادی بگیریم . ولی باید همونی باشیم که ساخت درونی ماست تا دیگران ما رو به خوبی بشناسن و بدونن که آیا ما همونی هستیم که اونا می خوان ؟ ما رو با همین شرایط می پذیرن ؟ خلاصه کنم شهروز ! هر گز کسی رو که دوست نداری وبهش علاقه خاص عاطفی نداری امید وار نکن . به کسی که عاشقش نیستی نگو عاشقشی .. خودت باش .. اگه کسی تو رو همون جوری که هستی قبولت کرد هنر کردی . اون وفته که می تونی به خودت ببالی که شیر کشتی پلنگ کشتی . این که مخ یکی رو مثلا بزنی و به کارش بگیری تا گول حرفای تو رو بخوره جای کف زدن و هورا کشیدن نداره ..
ملیکا یک بار دیگه صورتشو بهم نزدیک کرد و یک بار دیگه بوسه ای کوتاه اما داغ زبون دلامون شد .. ولی حرف دل اون خالص تر بود ..
-ملیکا این یکی واسه چی بود ؟ چرا منو بوسیدی ؟
 -خواستم خودمو اون جوری که هستم نشون بدم ..
-چرا دیگه نمی خوای نشونش بدی ؟
-تو از کجا متوجه شدی که من دیگه نمی خوام نشونش بدم ؟
 -از حرکاتت و طرز حرف زدنت ..
-راستش شهروز ! این بوسه حالا واست دلچسب نشون میده ولی سه چهار بارکه تکرار شه اون وقت دیگه دستتو می ذاری رو شونه ام و به جای این که منو در آغوشم بگیری پرتم می کنی به یه طرف .. اون وقته که من دیگه از جام نمی تونم پاشم . ولی حالا پای رفتنو دارم . می تونم امید وار باشم که فردایی هست که میشه امید وار بود به این که بازم این راه رو طی کنی و شاید به یه جایی برسی . رفتن هم قشنگه .. میشه گفت هر جایی که درش هستی یه مقصدیه ..یا بهتره بگیم مقصدک .  .. اما اگه پای رفتن ,  نای رفتن نداشته باشی دلت می خواد همون جایی که هستی آخرین نفسهاتو بکشی ..
 گذاشتم که ملیکا بره .. حال و حوصله شنیدن حرفای منطقی اونو نداشتم . حال و حوصله هیشکی رو نداشتم . اون مثلا می خواست بهم بگه از من خوشش میاد ولی فایده ای نداره با من بودن . چون من اون آدمی نیستم که بشه روش حساب کرد . دوست داشتم  از اون جمع فاصله بگیرم از مهمونی برم بیرون . همهمه شادی و سر و صدا و شلوغی .. حرفای الکی .. تبریک گفتن هایی از روی عادت .. قبل از این که من برم به میون جمعیت این مهشید بود که اومد به سراغ من .
 مهشید : چته پسر !کجایی ؟ این روزا خودت نیستی ولی توی خودتی .. یه لبخندی بهش زدم و واسه این که وانمود کنم که کم نیاوردم گفتم چرا اتفاقا خودم هستم .
 دستمو گرفت ..
مهشید : بیا بریم میون جمع .. می دونم واسه فیروزه ناراحتی .. اون دیگه تموم شد رفت .
 -نه مهشید مثل روزای اول ناراحت نیستم . یه زن یا یه دختر یه آرزو هایی داره .. و یک پسر با فر هنگ خودش یه آرزوهای دیگه ای که ممکنه نتونن با هم بسازن و جور در بیان ..
- پس بهتره جنگ اولی باشه که بهتر از صلح آخره ..
مهشید : اما هستند عده ای که ریسک می کنند و صلح اول رو می پذیرند به این امید که شاید صلح آخری هم در کار باشه . پیشم بمون .. دوست دارم  این لحظه ها رو کنار من باشی .. پیشم بمونی .
مهشید شمعها رو فوت کرد و کیکو برید .. تنها پسری که می تونست دستشو بذاره دور کمرش و صورتشو ببوسه من بودم . بقیه اجازه این کارو به خودشون نمی دادن . مثلا من شده بودم دوست پسر اون در این مهمونی ..یکی دوبار هم فیروزه یه نگاههای غریبی بهم انداخت و منم تحویلش نگرفتم . راستش اصلا یادم رفته بود اونم اون جا هست .. چقدر شاد بودیم . می گفتیم و می خندیدیم و می رقصیدیم .قرار بود که خونواده مهشید تا فردا ظهر بر نگردند .. نمی دونم چی شد که دم صبح دخترا و پسرا خونه رو تمیز کردند و همه شون اون جا رو ترک کرده من و مهشید رو با هم تنها گذاشتن . منم می خواستم برم که مهشید نذاشت ..
 -چی شده همه رفتن .. مگه قرار نبود دخترا تا ظهر پیشت بمونن و ما پسرا بریم دنبال کار و زندگیمون ؟
 مهشید : اونا پیش خود حسابن دیگه . نترس .. فکر می کنن که تو هم رفتی خونه ات . ولی یه حسی بهم می گفت که احتمالا مهشید بعضی از دخترا رو حالیشون کرده که می خواد از فرصت استفاده کنه و چند ساعتی رو با من تنها باشه .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی