ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 47

طوری در آغوشم گرفته بود که احساس کردم با تمام وجودش دوستم داره . عمریه که عاشق منه . داره یه حس خوب و قشنگی بهم میده . نمی دونم  این حسو به چی تعبیرش کنم . شاید این همون حسی بود که من دوست داشتم که داشته باشه همون احساسی که منو به بودن در کنار اون امید وار کنه . اعتماد به نفس منو زیاد کنه . این باورو در من به وجود بیاره که هنوزم قدرت دارم . هنوزم می تونم که یکی رو عاشق خودم کنم . که اون بهم بگه و نشون بده که دوستم داره . بوی تن مژده دیوونه ام کرده بود . دیگه می تونستم به فیروزه فکر نکنم . اون خیلی خواستنی تر از اون دختر بود . یه وقتیه که تو هدف داری و با احساسات زنی بازی می کنی با حرفات و کارات می خوای اونو وابسته به خودت کنی .  یه وقتی هم هست که به اون چه که میگی اعتقاد داری و با تمام حس خودت می خوای که غرق اون شی و طرفتو غرق در اون احساس قشنگ کنی .. اون لحظه برام یکی از بهترین لحظات زندگیم بود . نمی دونم چرا ولی حس کردم با همه بدیهام و به عشق پشت کردنام این زنو که ده سال ازم بزرگتره رو دوستش دارم . و اگه یه روزی مثلا قرار باشه که اونو از دست بدم بیشتر از اونی که برای فیروزه ناراحت شدم به خاطر اون غصه می خورم . امید وار بودم که اون بتونه این حس منو درک کنه .
مژده : نهههههه نهههههههه .. چرا این جوری بغلم می زنی .. چرا عزیزم .. بوی نفسهای تو بوی عشقو میده . چرا می خوای به من بگی که دوستم داری .. ولی تو که دوستم نداری ..
 اون بازم رفته بود به یک حس و حال دیگه . همون شخصیتی که می تونستم دوستش داشته باشم و در کنارش بمونم  مژده : شهروز خیلی آزارم میدی ..
 -واسه همینه که داری تلافی می کنی ؟ واسه همینه که با احساسات من بازی می کنی . مگه نمی بینی و نمی دونی که چقدر دوستت دارم . چقدر می خوامت . با تمام وجود و درونم تو رو صدا می زنم ؟
 -شهروز تو اون قدر دوستم داری که اگه یه وقتی ببینی که من یکی دیگه رو صداش می زنم و از اون می خوام که تا مینم کنه ناراحت شی ؟
-خیلی بیشتر از اون ..
-پس این حق رو به منم بده که منم  این حسو داشته باشم .
 اون راست می گفت ولی من نمی خواستم اینو قبول کنم . شاید غرور من اجازه نمی داد . شاید برای خودم که یک مرد بودم حق بیشتری قائل بودم  .. اونو خیلی آروم بردم به طرف ساختمون ..
 -نهههههه نههههههه من نمی خوام .. نمی خوام پسری که به خیلی ها نه نمیگه بیاد سراغ من ..
 -مژده تو کی دیدی که این روزا با کسی باشم . اگه دیدی که به خاطر فیروزه ناراحت بودم این طبیعیه و دوستی من و اون بر می گرده به قبل از آشنایی با تو .. راستش هر وقت که می بینم تو نسبت به من رفتار سردی رو در پیش می گیری حس می کنم که از من زده شدی . یکی دیگه جای منو توی دلت گرفته . تو می خواستی منو به حال خودم رها کنی ؟ دلشو داشتی ؟ آره عزیزم ؟
مژده : من قلب خودمو زیر پا گذاشتم . من به خودم نه گفتم . باید عادت می کردم که فراموشت کنم . اگه من در زندگیت نباشم یکی هست که تر و خشکت کنه . یکی که چه عرض کنم خیلی ها هستند .
دستامو گذاشتم دو طرف صورت عشقم و خیلی آروم نگاش می کردم . به این فکر می کردم که چه فرقی بین مژده کلاس و مژده منزل وجود داره .. یعنی واقعا این همون دختره یا زنه ؟ این همونه که من ازش حساب می برم ؟
-به چی داری فکر می کنی شهروز ؟
هرچی رو که در دلم بود بهش گفتم .. وقتی قلب یکی رو نرمش کنی می تونی بری روی لبهاش و بعد از لبها دیگه اون دست خودته که حس کنی کدوم قسمت بدنش آماده تره .. و من با تمام وجودم مژده قشنگمو در آغوش گرفته بودم . خیلی ناز شده بود . با چشاش بهم می گفت که منو خیلی بیشتر از خودم می شناسه . بهم می گفت که می دونه من دارم چیکار می کنم . حرکت لباش رو لبام نشون می داد که بازم تونستم تسلیمش کنم . تونستم اونو در چنگ خودم بگیرم . رو احساساتش رو قلبش راه برم ..
 -نه شهروز .. نه ..
 -ناز نکن دیگه ..انگار که اولین بارته که می خوای عشقبازی کنی .. عین دختر بچه ها داری ناز می کنی .
اینو که گفتم بهش بر خورد و ازم فاصله گرفت .
 -چیه عزیزم .
-خب ناز دارم که دارم ناز می کنم
-چند می فروشی ؟
 -به قیمت دخترایی که دل نداری ازشون دل بکنی ؟
 -دیگه حقته که هر جوری که دلم می خواد سرت بلا بیارم ..
دست و پا می زد ولی مگه می تونست از دست شهروزی که تازه داشت به آرامش می رسید در بره ؟
 -مژده عزیزم .. عاشق نه گفتنهاتم .. دوستت دارم .
-چیه پسره پررو  من حرف و عملم یکیه ..
-البته اگه اون حرفت از ته دل باشه ..
 -خوب می تونی حس منو بخونی ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی