ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 46

لحظه ها واسم خیلی سخت می گذشت ... لحظه به لحظه دچار عذاب روحی بیشتری می شدم . از سپهر خواسته بودم که در مورد این که می خواد از فروزان جدا شه چیزی بهش نگه .. آخه این کار که شدنی نبود . اولا وجدانم اجازه نمی داد در ثانی حرف مردم رو چیکارش می کردیم . برای من نجات و زندگی  سپهر از همه اینا مهم تر بود . روزها   از پی هم می گذشتند . دیگه کنترل چندانی بر امور نداشتیم و مهندسی ما شده بود بنایی . یعنی  یه مدت کارا رو گذاشتیم به عهده چند تا بنا که اونا پیش ببرن . سپهرو بردم تهرون .. بابل , اصفهان , مشهد ..  پیش انواع و اقسام متخصص ها .. بهم گفتن میشه با جراحی مرگو به تعویق انداخت ولی حتی شاید زیر عمل و بعد از جراحی هم بمیره .. روز به روز بیشتر تحلیل  می رفت .. من و اون کارمون شده بود فقطخاطره تعریف کردن . دیگه فقط کابوس می دیدم . کابوس هایی در خواب و بیداری . مرگ خیلی ترسناکه .. ما ازش تصور خیلی بدی داریم . هم برای اونی که می خواد بمیره چهره کریهی داره هم برای اونی که می خواد از دستش بده ... سپهر دیگه توانشو از دست داده بود . لحظاتی که جون بیشتری داشت براش بازم از روزای خوبمون می گفتم .
-آخرشم راستشو بهم نمیگی .. ببینم تو بالاخره عاشق شدی یا نه ...
 سپهر: دیوونه شدی پسر چند بار بهت بگم ..نه .
چهره اش خیلی زشت و وحشتناک و استخونی شده بود .. خونواده اش اومده بودن شمال .. دیگه در همون واحد اونا و دسته جمعی زندگی می کردند . مادرش اکثرا به گوشه ای زل زده و گریه می کرد .. پدرش سیامک خان هم مدتی بود که دست از دعا بر داشته بود .. حالا این خواهرش ستاره بود که کارای ساختمونی ما رو انجام می داد . نمی دونستیم نیمه کاره طرحها و پروژه ها رو رها کنیم .. فروزان خیلی متاثر بود .  حرفایی که من بهش زده بودم سبب شده بود که اون جوری که باید نسبت به شرایط سپهر دلسوزی کنه , نکنه . دلم می خواست در این روزای آخر بیشتر با هاش مدارا میکرد ..
فروزان : خیلی وقته بهم توجهی نداری ..
 -راستی راستی حال و حوصله ای هم برات مونده ؟
فروزان : میگی چیکار کنم ؟ تومی خوای چیکار کنی .. تا حالا چه کسی رو با گریه و زاری به زندگی باز گردوندیم که این دومیش باشه . حداقل جلوی سپهر روحیه ات رو شاد کن که اون از پیش خودشو یک مرده ندونه . بذار حداقل این روزای آخرشو با شادی و نشاط زندگی کنه ..
-چه تلخه اون لحظه ای که من حس کنم قلب سپهر دیگه نمی زنه .. اون دلی که آرزو های زیادی درش بود .. نمی تونم باورکنم .
فروزان : میگم این ستاره می خواد همین جا بمونه ؟
-نمی دونم خب بمونه چه اشکالی داره ! خونه داداششه ..
فروزان : به نظرت از عهده کارای ساختمونی و شرکت  بر میاد ؟
-درسته که یک زنه . مثل خودتو . ولی هر کاری تجربه می خواد . یه مدت که کار کنه یاد می گیره ..
 فروزان : حتما متوجه نگاههای اون شدی . 
-آره این روزا خیلی واسه داداشش ناراحته . خیلی هم گریه می کنه ...
فروزان : منظورمو نگرفتی ؟
-نه .. مگه چیزی شده ؟ چیزی بهت گفته ؟!
فروزان : از نگاههای اون این طور می فهمم که یه علاقه خاصی بهت داره . مبارکت باشه . بی خود نیست که این روزا طبعت خیلی سرد شده ..
 - سپهر بهترین رفیقمه . شوهر توست .. انتظار داری من چیکار کنم .
 فروزان : من اینو می خوام بهت بگم .. بیماری سپهر چه ربطی به رابطه من و تو داره ..کار تو درست مثل اون افراد مشرک و کم خردیه که مثلا در ایام عاشورا مشروب نمی خورند و میگن داریم به امام حسین احترام می ذاریم .. ولی  بعد از ایام عزاداری و محرم شروع می کنن به شرابخواری ... یعنی نعوذ بالله توهین به خدا جایزه ؟ زبونم لال خالق دنیا ارزشی نداره که به خاطر بنده ومخلوقی مثل حسین مثلا چند روز مشروب نمی خوره طرف , ولی واسه خالق و آفرید گار حسین اهمیتی قائل نیست ..
-چی داری میگی .. اصلا این چه ربطی به موضوع داره. ؟
 فروزان : زیاد بی ربط هم نیست . من می خوام از اعتقاد و رفتار بی اساس بعضی آدما بگم ..
حس کردم که اون به خاطر وجود ستاره کمی ناراحت شده ..
-عزیزم  داداش ستاره در یه شرایط بحرانیه .. اومده این جا پیش خونواده .. سپهر دوست نداره بره تهرون .. اونا اومدن این جا من بهش بگم بره ؟اصلا چه ربطی به من داره !
 فروزان : اصلا من کی گفتم که بی توجهی تو ربطی به ستاره داره . چرا حرف تو دهن آدم میندازی .
 واقعا که این زنا شیطونو درس میدن . مستقیم و غیر مستقیم حرفاشونو می زنن و میگن کی گفتم ؟ رفتم سمتش .. نوازشش کردم .. اونم خودشو انداخت توی بغلم .. چرا دیگه واسم حرفای قشنگ نمی زنی ؟ .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی