ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 50

 یه نگا هی به ستاره انداختم و دیدم همچنان داره با خشم نگام می کنه . دلم می خواست که فروزانو در کنارم می داشتم . ستاره از نظر من یه بی تجربه بود . اون جز من مرد دیگه ای رو دور و برش حس نکرده بود . شاید همین باعث شده بود که نگرش خاصی راجع به من داشته باشه . اونمی دونست که من دوست دختر داشتم ..ولی با همه اینا این جور بازی در آوردن رو نمی دونستم واقعا اسمشو چی بذارم . شایدم هیچی نبوده باشه و اون خواسته  به نوعی خودشو نشون بده .
 -حالا چرا این قدر ناراحت میشی . مثلا باشی جای خواهر من . یه برادر هوای خواهرشو داره . اگه یه وقتی کسی به خواهرش نگاه چپ کرد خد مت اون طرف می رسه ..
 ستاره : کسی جرات نمی کنه به من نگاه چپ بکنه . مگه من خودم چلاقم ؟
-خیلی از دخترای شجاع خوشم میاد ..
 ستاره : تو از کدوم دخترا خوشت نمیاد که از این دسته خوشت میاد ؟
-بهتره دیگه وارد جزئیات نشیم .. من و تو الان همکاریم و باید خط مرزها رو هم رعایت کنیم . هدف مشترکی هم داریم و یک درد مشترک ..
 بازم شروع کرد به جویدن لباش . انتظار نداشت این طور با هاش حرف بزنم . منم نمی خواستم  مسئله رو عمقی کنم . خودمو  وارد جایی کنم که نتونم ازش در بیام .
 ستاره : ببین فر هوش من دیگه بچه نیستم .. من بزرگ شدم . خیلی چیزا حالیمه . می دونم چی میگی .. مثل بچه ها با هام برخورد نکن ..
 -من که حرف بدی بهت نزدم . چیزی نگفتم . ولی باشه اصلا دیگه غیر از مسائل کاری باهات حرف نمی زنم . این تو بودی که بهم متلک انداختی .. تو از کجا می دونی که دور و بر منو دختر گرفته که مثلا از نترس هاش هم خوشم میاد ؟ تو دیدی ؟ شاهد بودی ؟ تازه مگه من به زندگی خصوصی تو کاری دارم ؟ این رسم روز گار و زندگیه که زن و مرد مایه های آرامش همو از جنس مخالفشون پیدا می کنن .. بگذریم درست نیست بیشتر از این در مورد این مسائل حرف بزنیم ..
 ستاره : اگه یه دختر دیگه ای جای من بود درست می بود که با اون از این حرفا بزنی ؟
 -تو با این حرفات چی رو می خوای ثابت کنی ؟ می خوای ثابت کنی که من خیلی بدم ؟ خیلی شیطونم ؟
ستاره : نه من نمی خوام چیزی رو ثابت کنم . می خوام یه چیزی برمن ثابت شه .. یا پاسخ یه پرسشمو بگیرم .. 
-کدوم پرسش ؟ از من ؟ تو که سوالی نکردی .. اگه سوالی داری بکن ..خجالت نکش .. ما با هم غریبه نیستیم .. ستاره : تا حالا قلب چند تا دخترو شکستی ؟ ..
 عجب سوالی کرده بود .نمی دونستم چی جوابشو بدم .. خودمم ازش خواسته بودم که هر سوالی داری بکن .. حالا مونده بودم ..
-ستاره من و داداشت و حتی خود تو در فضای دانشگاه قرار گرفتیم .. در این محیط دخترا و پسرا ی زیادی در کنار همن .. با هم دوستن ..هم فکرن .. به هم کمک می کنن ..اما بعضی هاشون یه حس و انتظاراتی از جنس مخالفشون دارن . نمی دونم چه جوری بگم .. آخه من و تو هیچوقت تا این حد پیش نرفته بودیم که بخوایم این جوری حرف بزنیم .
ستاره : ادامه بده .. راحت باش .. منم از مردای شجاع خوشم میاد ..
-بازم جای شکرش باقیه که نگفتی  از مردایی که قلب دیگرانو شکستن بدت میاد ..
 ستاره : من در مورد تو همچین قضاوتی نداشتم . فقط می خواستم بدونم که تو در چه شرایطی هستی ..
-برای تو چه فرقی می کنه ..
 ستاره : هیچی هیچ فرقی نمی کنه .. دوست دارم همکارمو دوستمو بهتر بشناسم ..
-داشتم می گفتم شاید عده ای ازت زیاد انتظار داشته باشن یعنی همون جنس مخالف .. شاید چهار نفر در آن واحد بهت اظهار عشق کنن . آیا تو می تونی به همه جواب مثبت بدی ؟ حداقل اگه تو هم عاشق یکی شون بشی به سه تای اونا میگی نه و باید بگی نه .. حالا فکر می کنی قلب اون سه نفر شکسته ؟ اگه به هر چهار تا بگی نه چی ؟ من به کسی نگفتم عاشقتم دوستت دارم می خوام باهات ازدواج کنم که بزنم زیر قولم . من با آدما مث خودشون بر خورد کردم .. نمی دونم چرا امروز من دارم یه ستاره دیگه ای رو می بینم .
ستاره : فکر کردی همون دختر کوچولوام . تازه مگه چقدر ازم بزرگ تری .. چهار پنج سال ..
من و ستاره رفتیم به سمت خونه ... دلم می خواست به دور از هیاهوی همه با سپهر تنها باشم . وقتی که اونو می دیدم دیگه نمی تونستم به چیز دیگه ای فکر کنم . چی میشه .. بالاخره چی میشه .. کابوس لباس سیاه و عزاداری .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی