ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 20

در وجود سارا طوفانی بر پا بود .. طوفانی در کنار آرامش ..  درونش پر از هیاهو و کشمکش بود .. تا دقایقی پیش احساس می کرد که در آرامشی قبل از طوفان به سر می بره و حالا به این می اندیشید که داره درطوفانی قبل از آرامش سیر می کنه .. خسته شده بود از بس از این سمت به اون سمت می رفت .. آینه رو در و دیوارو کف اتاقو خسته کرده بو.د .. سارا .. سارا خودت رو نباز .. به این فکر کن که اونم مثل خودته .. و شاید بد تر از تو .. اعتماد به نفست رو از دست نده .. ببین اون بهت اظهار عشق کرده .. حرفشو زده .. گفته که می تونم بهت بگم عاشقتم ؟ دوستت دارم ؟ تو هنوز چیزی بهش نگفتی .. درسته خیلی چیزا نوشتی .. و اون همه شونو خونده . اما وقتی که این حرفا رو با تمام وجودش بهت زده دوست داشته که بازم بشنوه ..  از لبات صدای قلبتو بشنوه .. هنوز چیزی بهش نگفتی .. سارا بازم به چهره اش در آینه نگاه می کرد ... همه میگن حداقل ده سال کمتر از سنم نشون میدم .. برات از این هم جوون تر میشم سعید .. عشق من .. حالا می بینی .. اینو قبل از این که به تو نشون بدم به خودم نشون میدم . من با خودم صادقم .. من دوستت دارم ..
 و سعید سری به خونه زد .. خودشو مرتب تر کرد . با این که اون زن احساس خودشو در قالب نوشته ها واسش گفته بود بازم نگران بود .. از این که هر لحظه ممکنه یه طوفانی بیاد و خونه آرزو هاشو با خودش ببره . سالها حس رویایی اون می رفت تا رنگ واقعیت به خودش بگیره .. چی پیش میاد . اون تا حالا نگران این بود که سارا چه حسی راجع بهش داره . حالا که فهمیده .. حالا که می دونه  همه مطالب نوشته شده از سوی سارا برای اون بوده .. بهتره برم یک بار دیگه اونا رو بخونم . یک بار دیگه تا ببینم  برام چی نوشته .. سعید به خودش می گفت پسر تو دیوونه ای .. داستانی رو که برای تو و خطاب به تو نوشته شده بود تا آخراش رو نفهمیدی که قصه زندگی خودته و.. قصه زندگی زنی که رویای توست .. زنی که سالهاست در آرزوشی . بدون این که حس کنی  بین تو و اون فاصله ای هست .. همون حسی رو که اون مدتهاست که داشته و تو از اون بی خبر بودی .. خیلی سریع نوشته ها رو خوند تا با اعتماد به نفس و قدرت بیشتری در خونه سارا رو بزنه .. اون روح سارا رو در این نوشته ها می دید . ولی وقتی جسم اونو می دید شاید نمی تونست باور کنه که همه اینا رو اون نوشته باشه .. و اگرم باور می کرد دوست داشت که اونا رو با تمام وجود  و احساسش احساس کنه . مثل خون توی رگهاش به اون زندگی بده .. لبخند به لباش بیاره .. حس کنه که می تونه با بالهای عاشقونه پروازش , بر فراز آسمان خوشبختی پر بکشه و به دنیا بگه که من خوشبخت ترین آدم روی زمینم . باورش نمی شد ..
 و سارا کمی نگران شده بود .. چرا این قدر دیر کرده .. چرا منو در انتظار گذاشته .. چی بهش بگم ؟ اون چی می خواد بشنوه .. ادامه یک التهاب .. ادامه لحظه هایی که انفجارلحظه های بعد رو در پی داره .. مهم اینه که من و اون هر دو اسیر و قربانی این انفجاریم . انفجار خوشبختی .. از دوربین به بیرون نگاه می کرد .. یه لحظه سعیدو دید که اومد بیرون .. یه جوری شد . نمی تونست خونسردی خودشو حفظ کنه ..  چرا نمیاد .. چرا زنگ نمی زنه .. چرا همش میره عقب و میاد جلو .. دیوونه .. دیوونه .. هنوز ازم حساب می بری ؟ هنوز ازم می ترسی ؟  هنوز جراتشو نداری که بیای به سمت من ؟ هنوز یه ساعت نمیشه که بهم گفتی که دوستم داری .  چیه جوابمو نشنیدی ؟ دوست داری از زبونم بشنوی که دوستت دارم ؟ که منم به تو فکر می کنم ؟ خیلی دیوونه ای .. دیوونه ای .. سارا از در فاصله گرفت .. منتظر شنیدن صدای زنگ بود .. چقدر دوست داشت وقتی که درباز میشه و عشقشو می بینه  خودشو بندازه در آغوشش . ولی هنوز زود بود . دوست داشت حس کنه که قدرت در دستای اونه ..و این باورو درش تبدیل به یقین کنه که سارا یه سارای محو شده در وجود سعیده و اون می تونه با تسلط هر کاری که دوست داره با سارای عاشق انجام بده .. عزیزم عشق من .. تو رو همین جوری که هستی دوستت دارم یه وقتی فکر نکن که حس می کنم تو خیلی از قافله عقبی .. بذار هر دومون عقب باشیم .. بذار هر دومون آخر این کاروان باشیم ولی با هم باشیم . اینه که مهمه .. با هم بودن و در کنار هم بودن .
 بالاخره سعید زنگ زد .. و سارا درو باز کرد .. انگار هردوشون شده بودن یک مجسمه سنگی با قلبی انسانی .. جسمی که نمی تونست حرکت کنه .. و قلبی که به شدت می تپید .. سارا این بار سرشو پایین ننداخت ولی هنوز یه حس شرمی گونه هاشو سرخ کرده بود طوری که مردمک چشاشو خیلی آروم می گردوند و سعی داشت به سمت راست و چپ سعید نگاه کرده توچشاش خیره نشه .. اما پسر به چهره و حرکات زن زل زده بود ..
سارا : بیا تو .. این جوری خوب نیست ..
سعید وارد خونه شد و درو بست  .. سارا نمی دونست چی بگه .. سعید رو کاناپه نشست .. سارا منتظر بود که سعید شروع کنه ..سعید دوست داشت که سارا کنارش بشینه .. ولی زن وسط هال ایستاده بود .. انگار این اونا نبودن که سالهاست که با هم آشنان .. سلام و علیک دارن .. نشست و بر خاست دارن .. همسایه ان . سعید از جاش پا شد .. این بار شونه های سارا رو گرفت و یه تکونی بهش داد تا اون سرشو بالا بگیره ..
 سارا : چی می خوای ..
 سعید : تو رو .. ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی