ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق وهوس 15

کاش سعید بود و می دید که من چه طور دارم از خودم محافظت می کنم . چطور دارم  فرق بین عشق و هوسو به خودم نشون میدم .. چرا اون باید این قدر خجالتی باشه ؟  اگه احساسشو بگه .. اگه نگه .. و سارا زندگیش از این رو به اون رو شده بود .. حس می کرد یه نعمتی , یه شانسی, یه خوشی بهش رو کرده که اگه بخواد ازش روی گردون بشه بعدا پشیمونی اون بیشتر از اینه که بخواد از این حس قشنگش پشیمون شه و فراموش کنه که چه احساسی داشته .. چه نیازی داشته .. سعی می کرد وقتی که با شوهر و پسرش حرف می زنه جملات رو کوتاه بر زبون بیاره . گاه شرم اون به حدی می رسید که از خودش خجالت می کشید به گوشه ای پناه می برد و با خود فکر می کرد . واسه این که بقیه حساس نشن که اون در عالم خودشه تلویزیون روشن می کرد و اون بر نامه ها و فیلمهایی رو هم که قبلا علاقه ای به دیدنشون نداشت روشن می ذاشت که  اون حالت فکر کردن سارا رو در شرایط فیلمی ببینن ...... نه .. نههههههه  .. این سارا اون سارای چند وقت قبل نیست . . از جون من چی می خوای سعید ! بودن یا نبودن ؟  رفتن یا نرفتن , موندن یا نموندن ؟ وقتی همه فایلای  زندگی تو پر شه از عناصر مثبت و منفی و ندونی که کدومش تو و آینده تو رو می سازه و کدومش برات بهتره ,  اسیر سر درگمی ها میشی . مث یه گناهکار به گوشه ای پناه می بری .. حس خودت رو نمی تونی به کسی بگی جز به همون کسی که این احساس رو در تو به وجود آورده . دوست داری براش حرف بزنی ..
سارا خودشو غرق در این افکار کرده بود . با خودش حرف می زد .. فکر می کرد .. کلمات رو جملات رو توی ذهنش هجی می کرد مرور می کرد .. هر بار به خودش می گفت این آخرین باریه که به این صورت و با نگاه همه چی رو بهم میگن .. دیگه اون پیشقدم میشه و بهم میگه  که دوستم داره .. اون وقت من باید چیکار کنم .. چقدر تیپ مردونه پیدا کرده .. حتی لباس پوشیدنش فرق کرده .. من نمی تونم اونو با یه دختر دیگه ببینم وقتی که منو می خواد .. شایدم  این حسو نداشته باشه که منم بهش یه گرایشی دارم . شاید نمی دونه که اگه احساس خودشو بیان کنه من بهش نه نمیگم . می دونم که نگاه این پسرا در این سن چه معنایی داره .. یه بار در آتش این نگاه سوختم و عبرت نگرفتم . شاید می خوام اونو یه جوری جبرانش کنم .. سارا می دونست اسیر بازی خطرناکی شده .. خطری که ازش خوشش میومد .. وای از اون روزی که شوهر یا پسرش متوجه همه چی می شدن .. وقتی پای غیرت و تعصب در میون میاد دیگه چه انتظاری میشه از شوهر داشت .. باید بهش حق داد . آدم انتظار خیانت از کسی رو که دوستش داره نداره . .. سارا به خوبی می دونست که همین حالاشم نمی تونه سعید رو با یکی دیگه حس کنه . یه گشت و گذاری در این سایتها زد و داستانهایی رو که زنا ی متاهل دوست پسر می گیرن رو مطالعه کرد .. یهو یه فکری به ذهنش رسید .. اون که دوستم داره .. اگه اون یه حسی بهم داشته باشه و بتونه شهامتشو پیدا کنه که بگه همه چی حله .. من باید این ریسکو به جون بخرم .. باید خاطرات خودمو بنویسم و یه جوری بهش بگم که بره و اون داستانو بخونه .. بهتره اول بیشتر ماجراها و احساسات خودمو به صورت شبه  داستان و خاطره وارد سایت کنم وقتی مطالب به روز شد که سعی می کنم این کارو یکی دوروزه ردیفش کنم  از یه ایرانسل ناشناس و بدون مشخصاتی که در اختیار منه یه پیام یا حتی ده تا پیام براش می فرستم که بره اون داستانو در فلان جا بخونه خیلی جالبه .. بالاخره متوجه حس من میشه .. ..
سارا می دونست  که باید زود تر بجنبه چند روز دیگه اگه سعید می رفت به دانشگاه و اون حس خجالت و شرم قشنگش از بین می رفت و دخترای پررو دورشو می گرفتن خیلی راحت می تونستن تورش کنن .. ولی اگه  اون می تونست زود تر شکارش کنه شاید پاد زهر اینو داشت که عشق و نیاز و خواسته سعیدو اون قدر قوی کنه که جز اون به کسی فکر نکنه .. شروع کرد به نوشتن .  اون روز به جای مشغول کارصنایع دستی شدن,  نشست رو کامپیوتر و اون چیزایی رو که دوست داشت نوشت .. این که چی بنویسه که نه سیخ بسوزه نه کباب .. چی بنویسه که سعید اونو یک زن هوسباز ندونه ..و خیلی چیزای دیگه بار ها و بار ها مجبورش کرده بود که برای انتخاب کلمات و واژه ها فکر کنه وسواس زیادی به خرج بده اما همین که مشغول می شد احساس درونی اون مثل یه چشمه جوشان از دلش سر باز می کرد و اونو غرق آرزو ها و خواسته ها و احساسات خودش می کرد .. سعی کرد چند ساعته هر چی رو که توی دلشه بریزه بیرون و بالاخره اینارودرسایت نوشت .....
 نمی دونم از کجا شروع کنم . از کدوم حس خودم بگم .. شاید توی فیلمهای حرکت آهسته باز شدن گلها رو دیده باشین ..وقتی که به غنچه ای نگاه می کنین حتی اگه چشم ازش نگیرین فکر می کنین که یهو باز شده .. افکار و اندیشه های آدمی هم شاید که مثل گلها باشن . و زنها مثل گلند .. شکننده و لطیف وظریف .. اما همین گلها گاه استوار تر ازصخره هایی میشن که  امواج ناملایمات زندگی رو تحمل می کنن . شاید ندونی قلب باز تو که دنیا و قشنگی ها رو می بینی چطور به ناگهان فقط می خواد که یکی رو بینه و به روی دیگران بسته میشه .. اگرم می خواد دیگرانو ببینه با چشای اون می بینه .. با حس اونو در کنار خود داشتن می بینه .. منم یک زن هستم .. مثل خیلی از زنای دیگه شوهر دارم بچه دارم .. و مثل همه آدما یه احساسی دارم که مثل یک پلی منو از گذشته به آینده می رسونه . در جایی که ما زندگی می کنیم فرق بین ما زنا و مردا در اینه  که اگه هر کاری که یک زن انجام بده با ذره بین نگاش می کنن . اگه روسریش ده سانت بره عقب مردا قلابشونو آماده می کنن .. اگه یه شلوار جینی پات کنی که بر جستگی های تنتو نشون بده طوری نگاهشونو می دوزن بهش که اگرم از چهار تا از این نگاهها خوشت بیاد آخرش به خجالت و پشیمونی ات می کشه .. اگه شبا دیر وقت توی خیابون باشی به این فکر می کنن که تا حالا کجا بودی ..یک زن وقتی ازدواج می کنه باید در همون محدوده ای بمونه که براش تعیین شده که براش تعریف شده .. نور خورشیدو به اندازه ای حس کنه که جامعه و همسرش براش تعریف کرده ..شاید گاهی اون از خورشید زندگی فقط گرمای اونو حس می کنه و گاه هم ممکنه این خورشید براش حرارتی نداشته باشه .. یک زن اگه می خواد زن باشه نباید دریچه قلبشو به روی مرد دیگه ای باز کنه و اونو در خودش جای بده . ولی عشق و احساس و عاطفه این چیزا حالیش نیست . وقتی قلب یک زن بلرزه تمام وجودش می لرزه .. نمی دونه واقعا نمی دونه چرا و ازکی و کجا لرزیده .. فقط اینو می دونه که اگه عشقو با تمام وجودش حس کنه می رسه به جایی که انجام هر کاری براش ممکنه .. وقتی عشق بیاد دیگه سن و سال نمی شناسه .. ممکنه عاشق کسی بشه که نصف اون سن داره و یا حتی دوبرابرش .. شاید وقتی که برای اولین بار سعیدهیجده سال کوچیک تر از خودمو دیدم که چطور بهم توجه داره و برای نشون دادن خودش مدام سر راهم سبز میشه  فکر نمی کردم که یه روزی خودمو اسیر دامی احساس کنم که نخوام ازش رها شم بلکه می خوام که اونم بدونه منم مثل اون اسیرم ..اسیر یه حس قشنگ .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

امیر گفت...

درود بر شما جناب ایرانی عزیز
چند صباحیست که با نوشته های شما آشنا شدم که بسیار زیبا و دلنشین بوده و از خواندنشون لذت می برم
سبک نویسندگی شمارو می پسندم
اما نمی دونم چرا این نوشته شما برام دلچسب نیست
فکر می کنم نیت شما به تصویر کشیدن یک عشق افلاطونی است ولی ...
از اینکه مصدع اوقات پر بهایتان شدم طلب بخشش می نمایم
موفق و برقرار
بدرود

ایرانی گفت...

با درود به امیر خان نازنین ..برای من مایه افتخاره که خواننده و دوستی با درک و اندیشه و فرهنگی بالا و والا نوشته های منو پیگیری کنه ..من بین پنج تا شش هزار پیام و نوشته و قطعه و داستان سکسی و غیر سکسی در زمینه های گوناگون دارم .. خیلی هاشون فانتزی بوده من تاییدش نمی کنم ..این داستان شرایطش با داستانهای دیگه تفاوت داره ..چنین دلبستگی هایی در جامعه امروز ما وجود داره و درمورد این داستان من چون حافظ اسرار مردم هستم فقط به همین یک نکته اشاره کنم که این داستان تا این جاش واقعی بوده یکی از من خواسته که اونو بنویسم و فقط در اواخر داستان با توجه به نیاز و خواسته یکی از شخصیتهای ان مطابق یا طبق میل او خواهم نوشت .. شما بزرگوارید و من خوشحال خواهم شد که بیش ازاین ها پیامهای گرمتان را ببینم و بخوانم . با احترام ..ایرانی