ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 139

ساناز هم خودشو خیلی مرتب کرد و از اتاق رفت بیرون .. وقتی مطمئن شد که کسی دور و برش نیست  برگشت  و با یه لب سرعتی که از رو لب داداشش بر داشت از اون جا دور شد .. رودابه در سمتی که به حیاط منتهی می شد در گوشه ای پناه گرفته شاهد این صحنه بود .. رفت به سمت حیاط . تا برای لحظاتی دیگه بره به اتاق . خیلی  ناراحت بود . اعصابش خرد شده بود . می تونست اینو به حساب این بذاره که خب ممکنه بعضی وقتا خواهر و برادر با هم یه صمیمیتهایی دارن ولی حرکت دیگه اونا خیلی اونو به فکر برده بود .. این که  خواهر و برادر با ایما و اشاره به اتاقی که رودابه درش بود همدیگه رو دعوت به احتیاط می کردند . یعنی کاری انجام دادن که می خواستن صداش در نیاد ؟ سینا جونش به لبش رسیده بود . دوست داشت بزنه به چاک بره خونه یکی از دوستاش بخوابه .. از این هراس داشت که رودابه هم بازی در بیاره .. به نظرش اومد که دو نفر دارن با هم صحبت می کنن .. گوششو به در اتاقش چسبوند تا از اون طرف صداها رو بشنوه ..
ساناز : این جا چیکار می کنی رودابه ..
رودابه که به تته پته افتاده بود گفت هیچی تاخیر کرده بودی و من دل نگران شده بودم .  ساناز یه نگاه عجیبی به رودابه انداخت که از دید اون پنهون نموند . رودابه هم خیلی ناراحت بود . افکار پریشانش بابت  تردید رابطه سینا با خواهر و مادرش دیوونه اش کرده بود .. سینا هم به خودش گفت که واقعا شانس آوردم که ساناز رسید و جون منو خرید .. صبح زود هم طوری زد به چاک که هیشکدوم از اون سه تا زن متوجه نشدن که اون کی خونه رو ترک کرده . این بار شیرین برای اون و دوستش فرزاد یه ماموریت مشترک داشت . این که دو تا هوو رو جلو چشای شوهرشون بکنن . حالا چرا شوهره رضایت داده بود وموضوع چی بود رو نمی دونستن . ظاهرا یارو از اون سر مایه دارای کله گنده بود که خیلی اهل حال و تفریح بود و این دو تا زنشو  در یه خونه با هم داشت . با این حال  سر و گوشش می جنبید و به دنبال زنای دیگه هم بود . حالا چرا خودشو اسیر این دو زن کرده بود مشخص نبود . از قرار معلوم بازم می خواست از دواج کنه و این بار با دختر یکی از کله گنده های شرع و شهر که پیر دختر هم شده بود و خواستگار نداشت می خواست عروسی کنه اونم به خاطر این که خر پدرش می رفت و می تونست با استفاده از مقام و جایگاه پدرش تجارت بعضی کالاها رو به خوبی انجام بده و کسی کاری به کارش نداشته باشه یه سری از این اطلاعاتو از شیرین کسب کرده بودن . دو تا هوو هم سن بودن و اسمشون هم شبیه هم بود ..مهدیس و مهتاب .. ظاهرا شوهره یه جوری می خواست به زناش باج بده .. اونا هم دیگه جونشون به لب رسیده بود . طوری که دو تا هوو با هم کنار میومدن و می ساختن تا مچ شوهره رو در خیلی از جا ها بگیرن .
فرزاد : سینا من تا حالا این جور برنامه ای نداشتم . ولی ظاهرا تو  با زن شوهر داری که شوهره شاهد سکسش باشه بر نامه داشتی .. و تجربه داری
 -خب آره ولی اینی که به این صورت دو تا هوو رو جلوی چشم شوهره بکنیم نداشتیم . الان مردا چقدر بی خیال شدن
فرزاد : من فکر کنم شاید به خاطر همین فیلمها و داستانهای اینترنتی باشه .. مردم خسته شدن . قاطی کردن.
 سینا : من و تو هم قاطی کردیم دیگه . اصلا خیلی ها دیگه مخشونو از دست دادن . اینم کاسبیه که ما راه انداختیم ؟
 سینا به یاد کامی و تمنا افتاده بود . ولی انگار اونا یه جور خاصی بودن . یه حالت جدی تری داشتن . انگار ارث پدر طلبکار بوده .. یه قرار دادی می خواستن تنظیم کنن . سینا حس کرد که اینا خودشون با خودشون خرده حساب دارن .فقط خوشخوابش خیلی بزرگ بود و می شد ده نفر هم روش بخوابن .. خونه ویلایی آقا جلال هم یه نیمچه کاخی می شد . دو سه دقیقه ای گذاشت یه زن بد قیافه درشت اندام هم بهشون اضافه شد . اسمشم بود عاطفه .. ظاهرا دختر مجتهد  بود که سنش از چهل گذشته بود و جلال به خاطر موقعیت پدرش می خواست با اون ازدواج کنه .
جلال : این جوری نگاه نکنین . این عاطفه خانومه . البته هنوز خانوم نشده . من می خوام شما اونو خانومش کنین و یه خورده راه غبورشو باز کنین . بعد این که به این دو تا خانوم مهتاب و مهدیس هم حال بدین .. مهتاب زن اول و مهدیس زن دوم جلال خان بود . هر دوتاشون خوشگل بودن . این زن سوم واقعا شبیه مادر فولاد زره بود .. ظاهرا جلال عقدش کرده بود . عاطفه صدای کلفتی هم داشت . یه حالتی که هم می شد گفت صدای زنه و هم صدای مرد . جلال : خب خانوما نظر شما چیه . چه جوری شروع کنیم . عاطفه : معلومه دیگه از من باید شروع شه . من هنوز دخترم اگه دختر بمیرم میره بهشت . . الان با کره هستم ولی دیگه با کیر خوردن روز از نو روزی از نو .... سینا داشت شاخ در می آورد که این جنده چرا مذهبی نشده .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی