ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 52

نیمه های شب بود که دیدم یکی  زنگ زد .. فروزان بود.
 فروزان : بیداری ؟
-نه خوابم ..
فروزان : درو باز کن پشت درم .
-چه جوری خودت رو رسوندی به این جا ..
فروزان : با تاکسی اومدم .
-سپهر حالش خوبه ؟
فروزان : من این پشتم  . الان اگه یکی بیاد و منو ببینه شک می کنه ..
 یهو بیدار شدن گیجم کرده بود . حق با فروزان بود .
-عزیزم تو منو به آرزوم رسوندی
فروزان : چه آرزویی !
-یه آرزوی نزدیک و اون دیدن تو بود در این نیمه شب .
خودشو انداخت در آغوشم .. بی مقدمه همدیگه رو بوسیدیم ..
فروزان :  نمی تونم نمی تونم یه لحظه هم بی تو باشم فر هوش .. راستش این روزا از دست ستاره خیلی حرص می خورم . گاه به خودم میگم که اون دختر بیچاره هم حق داره . آخه اون مجرده و حساب اینو هم نمی کنه که ممکنه منی که زن داداششم عاشق عشقش شده باشم . فقط ده دقیقه می تونم پیشت باشم .. می ترسم .. زشته ..شاید سپهر به وسیله ای نیاز پیدا کنه و غیبت منو ببینه . اون دیگه نای بلند شدن از جاشو نداره .  تی شرتشو در آوردم و اونواز نیمتنه لختش کردم . اونم پیراهن زیر منو از سرم بیرون کشید تا بدنهای داغ ما یک بار دیگه طعم گرم عشقو در آغوش هم بچشند .. لبامو رو اون سینه های داغش گذاشتم و آروم آروم  اون لبا رو رسوندم به لباش تا سینه هامو به سینه هاش بچسبونم . یه حسی داشتیم که می تونستیم احساس و نیاز طرفمونو درک کنیم . بدونیم و بخونیم ..
 -فروزان دوستت دارم دوستت دارم .
 فروزان : منم اومدم این جا تا همینو ازت بشنوم تا همینو بهت بگم . تا بهت بگم که منتظر اون روزی هستم که با هم زیر یه سقف زندگی کنیم . دیگه این لحظه  های پر استرس فرار و گریز نباشه . وقتی اون این حرفو می زد قلبم می لرزید . بازم احساس شرم می کردم . یعنی این انتظار می تونه در انتظار مرگ سهراب بودن باشه ؟ یعنی اون دلش نمیخواد که معجزه ای بشه و سهراب نجات پیدا کنه ؟ چرا باید اونو به جایی رسونده باشم که همچین حس و حالتهایی رو داشته باشه . تقصیر خودم بود . همون جوری که عشقی رو درش به وجود آوردم نفرتی رو هم ایجادکردم که شاید اگه به خاطر من نبود اون نفرت تا به این حد دروجودش رشد نمی کرد .
 فروزان : اگه تو رو نمی داشتم . اگه تو نبودی من دیوونه می شدم . فقط به امید توست که زنده ام .
-می دونم حتی این روزا غم و ناراحتی خودت رو ازبیماری سپهر با عشقمونه که تسکین میدی ..
 فروزان : همش حس می کنم که اون داره چوب کاراشو می خوره . شاید وقتی که با زنای خلاف بوده یه چیزایی خورده نوشیده که معده داش رو اذیت کرده باشه .
-نمی دونم چی داری میگی . ولی نباید این حرفو بزنی ..
 فروزان ازم دلخور شده بود ولی به روم نیاورد . اون انتظار داشت که من ازش دفاع کنم و بهش بگم که درسته تو درست میگی یه آدم خیانتکار باید چوب کاراشو بخوره . من اونو هم  با دروغام فریب داده بودم . فکر نمی کردم یه روزی برسه که تا این حد عاشقش شم و دوستش داشته باشم که نتونم حتی چند ساعت هم نبینمش . من لیاقت اونو نداشتم ..هر کاری کردم خودم کردم . ولی تصور این که یه روزی برسه که در زندگی من نقشی نداشته باشه دیوونه ام می کرد روزی که بره و تنهام بذاره .
فروزان : فرهوش تو چته .  همش حس می کنم که می خوای یه چیزی رو به من بگی ولی ازش فرار می کنی وپشیمون میشی .
-من جز این که بهت بگم دوستت دارم چه چیزی می تونم بهت بگم . جز این که بهت بگم اگه یه روزی بیاد که تو در کنارم نباشی ازخدا جز مرگ آرزوی دیگه ای ندارم . فروزان : عزیزم چرا این قدر آیه یاس می خونی . چرا این قدر نفوس بد می زنی . امید وارم این روز هرگز نیاد و می دونم که نمیاد .عشق بین من و تو همه چی رو حل می کنه و من جز تو چیز دیگه ای رو در آینه زندگیم نمی بینم و و هر چیز دیگه ای که می بینم اثری از تو رو داره . اثری از وجود توست . نه من و نه فروزان هیشکدوممون نتونستیم در برابر هوسمون مقاومتی داشته باشیم .. وقتی دستمو گذاشتم لای شورتش اون کاملا بی حس و بی اراده شده بود .. یه نیرویی اونو به سمت اتاق خوابم برد. اونی که نمی خواست کاملا برهنه شه خودشو کاملا لخت کرده بود .. اون لحظه بازم پرده ای از عشق و هوس جلو گناهمونو پوشش داده بود . هر کدوم از ما یه توجیهی واسش داشتیم .. وقتی کیرمو توی کس داغ فروزان احساس کردم و با یک فشار رو به جلو دیگه فاصله ای بین جسممون نبود حس کردم که همه چی آرومه .. دیگه چیز زشتی در این زندگی وجود نداره . چیزی که به خاطرش اسیر غم و اندوه بشم و می دونستم که اونم  همین حس رو داره . هیچ عجله ای نداشتیم . فقط به خودمون فکر می کردیم . به تبی که که وجود هر دومونو به آتیش کشیده بود . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی