ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 220

نمی دونستم نگران و دلواپس کدومشون باشم . ولی در اون لحظه از این که نیما رسوایی به بار بیاره می ترسیدم . ته دلم خوشحال بودم که اون متوجه شده که نمی تونه به عنوان یک عشق یا همسر رو من حساب کنه . تازه خیلی هم مسخره میشد . از این نظر اونی که پیش من زری رو کرده بود چطور می تونست ازم انتظار داشته باشه که به عنوان یک عاشق یا همسر بهش نگاه کنم . هر چند به نظر خودش و با چوچول بازی های من فکر می کرد که قدم خیری در راه من بر داشته و تونسته رضایت منو جلب کنه از این نظر که انتقام خودمو از کیوان گرفته دلمو خنک کرده باشم . ظاهرا اومده بود تا با هم جشن جدایی زری از کیوانو بگیریم . شاید م این انتظارو داشت که دو تایی مونو با هم ردیف کنه . یه سری تکون داده و بدون حرف دیگه ای به راهمون ادامه دادیم . زری کمی متاثر شد ولی دیگه چیزی به نام تاثر واسم مفهومی نداشت . اخرین باری که فرزادو دیده بودم بهم نشون داده بود که دلسوزی هم یه حد و اندازه ای داره . با این که می دونستم و می دونم در رابطه من و شوهرسابقم مقصر صد در صد خودمنم ولی همیشه انتظار دلرحمی رو داشته و دارم . شاید به این دلیل که اون منو لوس بارم آورده بود .. همش نازمو می کشید .. چند بار منو بخشید .. و گذشت واسه من خیلی عادی شده بود . نه این که بخوام خودم گذشت داشته باشم . بلکه گذشتی که دیگران در مورد من داشته باشند .. نیما سوار ماشینش شد و آروم آروم دور شد .. فرزان : می شناختیش ؟
 زری : یکی از بستگان شوهر خواهرم بود ..
 جاوید : با تو کار داشت ؟
زری : فکر نکنم .. شاید تعجب کرده باشه که منو در این وضعیت دیده . ولی دیگه باید قبول کنه که من دیگه یک زن مجردم . نمی دونم چرا هنوز مردای ایرانی فکر می کنن که زنا باید وابسته به عنصری به نام مرد باشن .. به خاطر مرد باید روسری سرشون کنن .. به خاطر مرد باید مراقب حرف زدنشون باشن .. مراقب خندیدنشون باشن .. حرکات تحریک آمیز نکنن .. مردااگه توانشو داشتن یا امکانش بود  می گفتن کاش یه دستگاه اندیشه خوان مخصوص زنان می بود که با اون می تونستیم افکار خانوما رو بخونیم و با توجه به افکارشون هم به اونا دستور بدیم ..
زری واقعا کوک شده بود . فکر کنم شوق و ذوق سکس در آپارتمانش اونو داغ و خوش زبون کرده بود . تا دم صبح با پسرا حال کردیم .. فرداش که به خونه من بر گشتیم پنج دقیقه نشد که نیما در زد .. ظاهرا ساعتهایی رو که ما خونه نبودیم همون جا منتظر ما بود .  تا عقده هاشو خالی نمی کرد دلش طاقت نمی گرفت . هر چی از دهنش در اومد نثار من و زری کرد . من فقط نگاش می کردم و اهمیتی نمی دادم .. حرفاشو موی کس خودم حساب نمی کردم . وقتی اون حرف می زد حواسمو می بردم به جای دیگه ..
 -آقا نیما زیادی شلوغش کردی ... آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت .. تقصیر من چیه .. تو بودی که تریپ جوانمردیت گل کرد .. می خواستی رابین هود باشی .. زورو باشی .. پادشاه اخلاق باشی .. پوریای ولی باشی ... ولی اون که می تونه پوریای من باشه رفته با یکی دیگه ازدواج کرده .. اون که منو با همه خوبی ها و بدیهام تحمل کرده حالا به اندازه یه دنیا ازم فاصله گرفته .. حقمه .. هرچی می کشم حقمه .. من یه دروغگو هستم ..من یک زن بدم .. یک هرزه ام .. هرچی که می خوای فرض کنی فرض کن .می خوای یه واقعیتو بدونی ؟ شوهر سابقم فرزاد بهترین مرد دنیاست . هیچوقت هیشکی مثل اون نمی تونه بشه .. مگه من دیوونه ام بازم ازدواج کنم ؟ من قلبشو شکستم .. داغونش کردم .. دیوونه اش کردم ..اونو رنجوندم .. از خودم دورش کردم .. بنابراین واسه من مهم نیست که مردای دیگه رو برنجونم . این جوری نگام نکن .. هیچی برام مهم نیست . زندگی باهام بازی کرده و من با زندگی خیلی ها بازی کردم . با زندگی پسرم شوهرم .. خونواده ام . اونا فراموشم کردن .. کسی ازم خبری نمی گیره .. ..
آن چنان بر سر نیما داد کشیدم و اشک ریختم که  فرار را بر قرار ترجیح داد . عین یک طلبکار باهاش بر خورد کردم .. وقتی که رفت .. تا چند دقیقه شکممو داشتم و می خندیدم ..
زری : گناهه داره طفاک خیلی ساده بود ..
-ساده نبود کس خل بود ... ساده اونی بود که حالا یه زن دیگه ای رو بغل زده ولی می دونم هنوزم دوستم داره .هنوزم فراموشم نکرده .. هنوزم بهم فکر می کنه ..
واسه لحظاتی احساس تنهایی و بی کسی کردم .می دونستم خودمو دلخوش به این کرئم که فرزاد هنوز دوستم داره .. شاید می خواستم پیش زری کم نیارم . آره احساس تنهایی می کردم .  این که همه تنهام گذاشتن . یعنی توی این دنیای به این بزرگی کسی پیدا نمیشه که شیطونو دوست داشته باشه ؟  حتی دوستاش هم دوستش ندارن ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی