ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 46

-تو به من نیازی نداری شهروز . دور و برت رو دخترای جوون تر از منی گرفتن که خیلی راحت می تونی با هر کدوم از اونا باشی . بودن با  من چه هیجانی می تونه برات داشته باشه . جز این که با حس شهوانی خودت کنار بیای . همونی که میگن اعصاب آدمو راحت می کنه .  اگه بتونی باهاش کنار بیای می تونی درست تر فکر کنی .. درست تر از این نظر که بدونی از این زندگی چی می خوای . چه کسی رو می خوای . ولی اگه خودت رو در اختیار کسی بذاری که دوست داری شریک و همدمت باشه و اون ازت فرار کنه این چه ارزشی می تونه برات داشته باشه  .. من یه بار این دلسوزی رو داشتم .. توفکر می کنی تحقیر شدی . غرورت شکسته . حتی مژده ها هم نمی تونن تسکینت بدن .. پیاده شو ..
 -یعنی رابطه من و تو همین بود ؟ آره مژده ؟ یعنی اون همه با احساس عشقبازی کردنا .. اون همه حرفای قشنگ گفتن و شنیدنا ..
 -من بچه نیستم شهروز .. که گولم بزنی . خودت هم می دونی که چی داری میگی .. تو یه مردی شدی واسه خودت . اونم در همین سن بود که فریبم داد .
 -و تو هم به خاطر این که من هم سن اون در اون لحظه شکستت بودم اومدی سمت من ؟ بدون این که دوستم داشته باشی ..
 -نه این طور نیست شهروز ..
-پس چرا تو هم قصد داری تحقیرم کنی ؟ پس واسه چی تو هم می خوای تنهام بذاری ؟ چرا قلب تو هم از سنگه ؟
 -خیلی از اونایی که ما ادعا داریم دلشون سنگه دلشون از سنگ نیست . این ماییم که با بی رحمی همه چی رو واسه خودمونم می خوایم . فقط منظورم شما پسرا نیستین . حتی دخترای قالتاقی هم هستن که به کلی پسر اظهار عشق و علاقه می کنن . فقط به خاطر هوس یا حتی به خاطر نوعی تفریح و مسخره بازی . چون اصلا عشقو قبول ندارن  . شهروز تو پسر خوبی هستی . من نمی خوام که تو  یه مسیر کجی رو برای ادامه زندگیت انتخاب کنی ..
-چه حرفای قشنگی می زنی ! ولی تو خیلی بد تر از فیروزه ای . و حتی بد تر از من . شاید به اون دختر بدی کرده باشم . ولی در حق تو بدی نکردم .  راستش طوری رفتار کرده بودی که حس می کردم بین من و تو فاصله ای نیست . هم از نظر سن و هم از این نظر که تو ده سال ازم جلو تری .. واسه خودت دم و دستگاهی داری .. استاد منی .. نصف درسام با توست .. خودت هم یک هوسبازی .. از دیگران ایراد نگیر .. تو اون مژده دیروزی نیستی .. یه جوری نگام کرد که نتونستم حرف دلشو بخونم .
 -یادت هست که یه بار چه جوری ازم سیلی خوردی ؟ کاری نکن که یه بار دیگه هم همون کارو انجام بدم ..
رفتم پیاده شم که یهو استارت و گاز و دنده عقب و دور زدن ,  منو به جلو پرتم کرد .. خشمو در حرکات مژده می  دیدم .. رسیدیم به دم در خونه اش .
-پیاده شو .. این جا خونه منه .. بیا ببینم حرف حسابت چیه ..
مژده رو دوست داشتم . ولی می خواستم در مقابل حرفاش کم نیارم . می خواستم که اونو خیلی راحت در اختیارم داشته باشم . درسته که اون استادم بود و یک پزشک مشهور ولی همین که ده سال ازم بزرگ تر بود اینو واسه خودم یه امتیازی می دونستم . حتی سگ ها هم فهمیده بودن که اون باهام لج کرده چون به محض دیدن من به جای محبت و دم جنبونی شروع کردن به پارس کردن . خیلی دلم می خواست بازم مخ زنی کنم . زنا و دخترا رو خیلی زود میشه رامشون کرد . با حرفایی احساسی زدن . از علاقه و مهر و محبت گفتن .. و اگرم اونا رو کمی با چاشنی صداقت همراه کنی که خیلی اثرش بیشتره . ولی من هر گز نخواسته بودم که مژده رو آزارش بدم . تنها عیب من این بود که دوست دختر زیاد داشتم . و شاید این اونو آزار می داد . 
 -خب اینم از خونه من حالا واردش شدی ..
-عزیزم این برام ملاک نیست . مهم اینه که وارد خونه دلت بشم .
 -چه حرفای خنده داری می زنی ! تو اصلا می دونی دل در کجای بدن قرار داره ؟
یه نگاهی به لای پام انداخت که منظورشو گرفتم . می خواست بهم بگه که قلب تو هوس توست .
-دارم تو رو از خونه دلم میندازم بیرون شهروز . شایدم انداخته باشم ..
 الان بهترین موقعی بود که حس بگیرم . راستش وقتی آدم بین بد و بد تر گیر می کنه مجبوره اول اون مشکل بد ترو حلش کنه و دیگه به بد فکر نکنه و در اون لحظات منم دیگه  موضوع فیروزه رو ذخیره یکی از فایلام کردم و رفتم سمت پردازش این مشکل .. رفتم توی حس .. چشامو قرمز و پر اشک کردم . طوری کردم که کانون احساساتم رو چشام اثر بذاره . صدامو خیلی آروم کرده و رفتم رو آهنگ ملایم واژه ها ..
-عیبی نداره .. این خونه و هم بستری با صاحب این خونه برام مهم نیست وقتی که اون منو از خونه دلش بیرون کرده باشه .. وقتی که دوستم نداشته باشی واست ارزشی نداشته باشم توی قلبت جایی نداشته باشم دیگه هیچ انتظاری هم ازت ندارم .. با اجازه استاد ..
 تا خواستم در ادامه فیلمم بر گردم برای ثانیه هایی نگام کرد . خودشو در آغوشم انداخت .. سگها نگاهمون می کردن .. اونا هم آروم و قرار گرفته بودن ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی