ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 51

فروزان به طرز خاصی به من و ستاره توجه داشت . این ناراحتی رو در حرکاتش می خوندم . اما من بیشتر به سپهر توجه داشتم . به این که در این لحظات چه حس و حالی داره . چیکار می کنه . زندگی اون چه جوری پیش میره . اون آینده رو چه جوری می بینه ؟ اصلا آینده ای  واسه خودش می بینه ؟ ستاره و پدر و مادرش به شدت گریه می کردند .. اون به طرز عجیبی  تحلیل رفته بود .. فروزان صدام کرد و منو به گوشه ای کشید ..
فروزان : می خوای چیکار کنی ؟
 -نمی دونم شاید ببرمش تهرون .. شایدم  از خونواده اش بخوام که ببرنش برای جراحی .
  فروزان : نه من سپهرو نمیگم . من ستاره رو میگم . می تونی دوستش داشته باشی ؟
 -فروزان حالا چه وقت این حرفاست . اصلا  کی گفته ستاره به این چیزا فکر می کنه . مگه شرایط ما رو نمی بینی ؟
فروزان : حالا چرا ناراحت میشی . فقط خواستم تکلیف خودمو بدونم . من راضی به مرگ شوهرم نیستم . ولی اون نباید این بلا رو بر سرم می آورد . شاید اگه این کارو نمی کرد تو حالا خیلی راحت تر می تونستی با خواهرش باشی و من مزاحمت نبودم ..
 -فروزان ..ازت بعیده که در این دقایق به جای منطقی بودن بخوای در مورد این مسائل باهام حرف بزنی . اون هنوزم از من می خواد که باهات ازدواج کنم .. به پدر و مادر خودش گفته.
 فروزان : به منم گفته .. ولی من سکوت کردم .. و فقط اینو گفتم که عمرت طولانی باشه مرگ و زندگی ما دست خداست هیشکی از فردای خودش و از لحظه بعدش خبر نداره .
 -چه عجب  این روزا یه حرف درستی هم از دهنت در اومد ..
فروزان : ببینم حالا کیه که داره نیش و کنایه می زنه ..
 من و اون  به دور از بقیه به گوشه ای رفتیم ..
-تو می دونی که من چقدر دوستت دارم تو رو همینی که هستی می خوامت ..
فروزان : مگه من تو رو غیر از اینی که هستی می خوامت ؟ ولی وقتی که یک دوشیزه تو رو می خواد و خیلی راحت با حرکاتش نشون میده که بهت وابستگی داره چه کاری ازم بر میاد .میگی من چیکار می تونم بکنم.
-توکه نباید کاری بکنی . ستاره که هنوز چیزی به من نگفته . اون که به تو چیزی نمیگه. مگه من با اجازه ستاره عاشقت شدم که برای جدایی از تو باید از اون اجازه بگیرم ؟  تو چشام نگاه کن فروزان .. چی می بینی .. دلم برای بوسیدن اون لبای قشنگت تنگ شده .. برای بوییدن تو .. برای این که بگم واسه تو هر کاری می کنم .. به خاطر تو حتی حاضرم خودمو قربونی کنم .. حاضرم بمیرم .
 فروزان : تو اگه بمیری منم می میرم . تو که خودت خوب می دونی من بدون تو یه لحظه هم نمی تونم زنده بمونم . -پس چرا این روزا هم خودت رو عذاب میدی و هم منو ..
فروزان : نمی دونم چرا می ترسم .  در شرایط مساوی زنا از دخترا حساب می برن .. اونا یه امتیاز دختر بودنو دارن .
 -تو هم که شدی مث مردای فناتیک ..
فروزان : نه این طور نیست فر هوش . اتفاقا من دارم اینا رو میگم که بخوام بگم از این فر هنگ خوشم نمیاد ولی تو هم یک مردی . حق داری زنی رو که برای زندگیت انتخاب می کنی با معیار های روز جامعه و فرهنگ خانوادگی بخونه ..
 -می دونم چی داری میگی ..
 منوکشوند به پستویی که می دونستیم کسی به اون جا نمیاد .. لباشو رو لبام قرار داد و با حرارت منو بوسید ..  حس کردم که با آن بوسه داغ و شیرین غمهای درونمو برای لحظاتی به دست  باد دادم و فراموش کردم که دور و بر من چه خبره . چشامو بسته بودم . دلم یه هم بستری با فروزانو می خواست .. متوجه بر جستگی کیرم شده بود .. دستمو گذاشتم  لای بلوزش و سینه شو آوردم بالاتر ..  دهنمو گذاشتم رونوک تیزش
فروزان : آههههههه نهههههههه .. فر هوش ..نهههههههه .. اگه ادامه بدی ولت نمی کنم . همین جا دراز میشم .. .. ستاره  باز هم  داشت میومد به سمت ما .. ولی این بار فروزانو صداش می زد .. سریع رفتم به دستشویی تا خودمو مرتب کنم . حال و روز درستی نداشتم . فروزان باید آرومم می کرد .. گاهی وقتی سپهرو می دیدم حرص می خوردم که چرا باید کاری می کرده که مریض شه ..در حالی که اون خیلی در خوردن غذا رعایت می کرد .. شایدم همین رعایت کردنهای بیش از اندازه بوده که مقاومت بدنشو کم کرده . چی می شد می تونستم فروزانو در آغوش بگیرم . ستاره رفت و من اومدم بیرون ...
-فروزان دلم واست تنگ شه ..
 فروزان : وای من که این جا پیشتم ..
حس می کردم گناه بزرگیه که اگه ازش بخوام یه جوری,  اونم نیمه شب خودشو به من برسونه ..شوهر و پدر شوهر و مادر شوهر وخواهر شوهرشو چیکار می کرد ..می دونستم سخته براش که بخواد خودشو از سپهر دور کنه و به من برسونه .. ولی من و اون باید اسباب آرامش هم می شدیم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی