ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نقدی برداستان لبخند سیاه

و این داستان هم تمام  شد  ..مثل داستانهای دیگه ..مثل قصه زندگی ما آدما که یه روزی به انتها می رسه . داستانی که می تونست به اشکال مختلفی نوشته شه .. در بعضی قسمتها اشارات بیشتری به مسائل خاص داشته باشه و یا در بعضی جاها حواشی اون کمتر شه . داستان زندگی مردی  به نام فرهاد که زنشودوست داره ..خونواده شو دوست داره و داستان زنی به نام فتانه  که قبل از ازدواج به هیچ پسری روی خوش نشون نداده و در یک بحران سنی خاص  بسیاری از خانوما یعنی سی سالگی که این بحران در آقایان در حول  و حوش چهل سالگی خودشو نشون میده حس می کنه که باید همچنان احساس طراوت و جوانی کنه .. و با این احساس و فلسفه فریب حرفای برادر دوستشو می خوره و خودشو اسیر عشقی  رویایی و در واقع دروغین می کنه که جز فریب و هوس چیزی نبود .. فرهاد متوجه میشه و پس از چند بار گذشت سر انجام از همسرش فتانه جدا میشه ومهرام عامل همه این بد بختی ها به فتانه پشت می کنه . فتانه با پولی که از فرهاد و به هنگام طلاق گرفته برای خود خونه و زندگی مستقلی تشکیل داده به خوشگذرانی های خود ادامه میده .. اما در حقیقت این خوش بودن ها نوعی فرار از این واقعیت بود که نمی خواست احساس کنه که زندگی و سرنوشت و دست تقدیر فریبش داده ..فرهاد با دوست فتانه بیتا ازدواج می کنه اما در نهایت وقتی که متوجه میشه همسر سابق و مادر پسرش اسیر هیولای اعتیاد شده و همه طردش کردن میره به کمکش .... و این ماجرا در قسمت آخر اتفاق میفته . این خلاصه ای بود از این داستان .. میشه درموردش صد ها صفحه بحث کرد و نوشت .اندیشه ها و نظرات مختلفی در خصوص این داستان وجود دارد . این که با فتانه چه باید کرد . عده ای بران عقیده اند که باید او را بخشید .. عده ای می گویند که باید به صلابه اش کشید .. در این جا بیش از آن چه که سرنوشت فتانه مهم باشد این سرنوشت فتانه هاست که اهمیت دارد .. این که دیگر فتانه ها چه خواهند کرد و چه باید بکنند ! انسان در زندگی اشتباهات زیادی دارد . تا زمانی که زنده است خداوند به او فرصت زندگی و باز گشت می دهد .. وقتی که پروردگار به آن عظمت  از گناهان بنده خود می گذرد مای انسان چه کاره ایم که از کینه و انتقام و نفرت بگوییم ؟! اما انسان به جایگاهی می رسد که جز با لمس و احساس شوک نمی تواند که بیدار شود .. من فتانه را در پایان داستان نکشته ام, سنگسارش نکرده ام او در عین آن که می توانست با خاک یکسان شود و شرافت و حیثیت خود را بر باد رفته بداند و ببیند یک بار دیگر فرصت آن را یافت که به زندگی باز گردد .. دراین جا نه به آن حد تنبیهش کرده ام که از خود و آینده بیزار گردد و نه آن قدر آسان گرفته ام که از این پس گناه را امری عادی بداند ..هرچند در کش و قوس حوادث روز گار هر چیزی امکان دارد و آینده را نمی توان از همین حالا پیش بینی کرد و در مورد مسائل روی نداده قضاوت نمود . او بار ها و بار ها در مواجهه با مسائلی گوناگون عنوان نمود که همسرش مهربان ترین مهربانان بوده انسانی چون او نمی توان یافت .. اما این را در قسمت آخر با تمام وجودش احساس کرده .. زمانی که همه به او پشت کردند .. و زمانی که فرهاد برای اولین و آخرین بار به فتانه کمک کرد تا برای خود مواد تهیه کرده تا بتواند برای لحظاتی درست بیندیشد و وجدانش بیدار گردد و اراده اش تقویت .. گاه می بینی که شکوه ارزشها در عملی منفی که بوی محبت را می دهد آشکار می گردد . آن جا که به سبکی دیگر در داستان نقاب انتقام سهراب سها را می بخشد اما سها احساس می کند که چون عاشق سهراب شده و دیگر نمی تواند به اوبرسد و همین انتقام روز گار است .....معادلات را به هم می ریزد .. مجازات آن نیست که طناب دار را بر گردنی بیاویزیم . مجازات آن است که آن طناب را بر گردن خود احساس کنیم و فرصت آن را داشته باشیم که از خود دورش سازیم . فتانه از فرهاد خود دور مانده ..و اشاره ای هم به کمپ ترک اعتیاد بانوان شده .. شاید سرعت رشد اعتیاد بانوان در سالهای اخیر از سرعت اعتیاد آقایان بیشتر  شده باشد .. بیشتر معتادان نمی خواهند که معتاد باشند .. به خاطر مشکلات روحی ومسائلی از این دست به اعتیاد روی آورده اند که جز پشیمانی چاره ای ندارد .. از معتاد نباید ترسید نباید سرکوفتش زد .. نباید از دید یک انسان زائد به او نگریست . اوهم چون ما انسان است .. حال , خون او ماده ای را می خواهد تا به صاحبش جان و توان دهد . باید این آلودگی را از خونش پاک کنیم .. کمکش کنیم .. باید به او نشان دهیم که تنها نیست . و به نظر من یکی از نقطه ضعفهای داستان در این است که حداقل ده قسمت باید به مسائلی پیرامون اعتیاد , همراهی با فتانه و باز گشت او به زندگی پرداخته می شد . و شیوه نگارش در قسمت پایانی آن چنان است که به خوبی نشان می دهد که فتانه به مجازات خود رسیده اما همچنان می تواند به آینده ای امید وار باشد که از مایه های دلخوشی های مانده به بهترین وجه و نحوی استفاده نماید .  و به نظر من این می توانست اوج تعادلی باشد که سرنوشت قهرمانان داستان را رقم بزند . و قصه ها به پایان نخواهد رسید تا زمانی که زندگی هست و زندگی .. این داستان و داستان های دیگر ادامه خواهد داشت . موفق باشید ..... ایرانی