ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو , عروس و مادر شوهر16

کارینا نمی دونست چی بگه .. خیلی ناراحت شده بود یعنی من اشتباه کردم که وارد این خونواده شدم . نه .. من کامبیزو دوست دارم . اونم منو دوست داره . من بدون اون نمی تونم زندگی کنم . من به اون عادت کردم . مامان کیمیا رو هم دوست دارم . چرا اونا باید این جور با احساسات من بازی کنن .
 سحر : دختر! کامبیز اصلا به دردت نمی خوره .. بهتر بگم تو اصلا به درد اون نمی خوری . می دونی چرا ؟ برای این که اون مال یه دنیای دیگه ایه . دنیایی که ارزشهای اون با ارزشهایی که تو می شناسی و بهش عادت کردی فرق می کنه . تو لقمه گشاد تر از دهنت ور داشتی از هول حلیم افتادی تودیگ . مادر شوهرت منو دوست داشت اون دوست داشت که من عروس اون شم . اصلا از تو خوشش نمیومد . چون به درد کار اون نمی خوردی . باور کن خیلی غصه اش شده بود . اون به خاطر پسرش رودر بایستی گیر کرد . و تو هم دیگه به اندازه کافی اونو از این رو به اون روکردی . پاتو بکش کنار ..  از کامبیز جدا شو . مهرت رو بگیر و برو این آرزوی مادر شوهرته .  خودت هم راحت میشی . فکرنکن که می تونی هر کاری که دلت خواست انجام بدی . اینو تو گوشت فرو کن . می دونم تو عاقل تر از اونی هستی که بری و این حرفا رو به مادر شوهرت بزنی . چون فایده ای برات نداره . خلاصه از من گفتن بود و از تو هم شاید نشنیدن . خود دانی . آدم این قدر از خود راضی نمیشه .مادر شوهرت راضیه که پول زیادی بهت بده تااز شر تو خلاص شه . ولی چیکار کنه که پسرشو خیلی دوست داره و نمی تونه تو رو ناراحت کنه . چی میشه بهش گفت . من نمی تونم چیزی بهش بگم .. راستشو بخوای دلم برات می سوزه .. دلم برای خودمم می سوزه . واقعیتش اینه من این حرفا رو برای خودمم می زنم . اهل دروغ و ریا نیستم . من از کامبیز خوشم اومده بود . الان هم از تو جدا شه و بخواد منو بگیره با این که از نظر خانوادگی  خیلی بالاتر هم هستم وموقعیت اجتماعی و سر مایه ما خیلی بالاتر وبیشتره بازم راضی هستم به این که با اون از دواج کنم و اونو با همه کم و کاستی هاش قبول دارم . اون برازنده منه . از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز .. کارینا یک قدم به سحر نزدیک شد و تمام خشم و نفرتشو در دست راستش جمع کرد و با تمام نیروش آن چنان بر گونه سحر نواخت که اونو نقش زمینش کرد.. دور و برشون شلوغ شد .. سحر یه لحظه می خواست جواب کارینا رو بده ولی از ترس این که صداش در بیاد و آبروش بره چیزی نگفت .. سحر به بقیه گفت که دورشونو خلوت کنن و این یک شوخی و بازی بوده .   سحر : عیبی نداره دق دلی هاتو سر من خالی کن . من که حرفی ندارم و چیزی نمیگم . باشه .. هرطور راحتی .. حالا که این طور شد قبل از این که مامان کیمیا ازت دعوت کنه که همسفر ما باشی من ازت می خوام که با ما بیای و در این سفر بهت نشون بدم که  این استاد چه جوری به عروسش می نازه . باید فریبت بده تا با ما حال کنه ... کارینا به خونه برگشت . احساساتش جریحه دار شده بود. حس می کرد که سر باره . حس می کرد که هیشکی از اهل خونه دوستش نداره . من نمی دونم باید چه رفتاری در پیش بگیرم که از من خوششون بیاد . حتما کامی دوستم داشته . پدر شوهرم چی .. اون شب کارینا واسه شام نیومد پیش کیمیا .. فقط داشت اشک می ریخت .. به تلفنهای کیمیا پاسخ نمی داد .. در خونه رو باز نمی کرد .. کیمیا نگران شد . می دونست عروسش خونه هست . یعنی امروز وقتی که اون در دانشگاه نبوده اتفاقی افتاده؟ زنگ زد برای یکی از دانشجویان که به نظرش فرد صادقی میومد ..
-فرشته جون امروز اون دوساعتی رو که با من درس نداشتین مشکل خاصی پیش اومد؟ استاد با کارینا حرفش شد ؟ یا چیزی تو همین مایه ها ..
-نه استاد چیزی که نشد .. فقط کارینا یکی گذاشت زیر گوش سحر..همه مون جمع شدیم ببینیم چه خبر ده که سحر گفت شوخی بوده و بعدا بهمون گفت یه شرط بندی رو باخته کارینا اونو زده . کارینا قصدی نداشته وگرنه اون آدمی نیست که کم بیاره .. کیمیا دیگه چیزی نگفت .. کارینا و شرط بندی ؟! می خواست واسه سحر زنگ بزنه و ازش بپرسه می دونست همون حرفا رو می شنوه .. واسه یه لحظه صدای در خونه عروسشو شنید . اون داشت می رفت خونه مادرش حداقل تا وقتی که کامبیز بر گرده .. -کارینا کجا ؟
-خونه مامانم ..
-به تلفنام جواب نمیدی .
-منو ببخش مامان اصلا قصد جسارت نداشتم من شما رو دوست دارم نمی خوام مزاحم شما بشم .
-حالااین قدر اخم کردی ؟
-چیزیم نیست .
 -توآدمی نبودی که اهل شرط بندی باشی .
-من با کسی شرط بندی نکردم
-آفرین از صداقتت خوشم اومد . امید وارم بقیه جوابت هم صادقانه باشه .
-من هیچوقت به شما دروغ نگفتم . شاید ما یه خونواده فقیری باشیم . سطح اجتماعی ما پایین باشه . در شان بعضی ها نباشیم نتونیم  امروزی باشیم ولی بی فرهنگ نیستیم ..
-بریم خونه . پدر شوهرت یه کاری واسش پیش اومده شبو نمیاد من تنهام ..
کارینا خیلی دوست داشت بگه که واسه سحر زنگ بزن ولی نتونست .. حرف کیمیا رو گوش کرد و به خونه اش رفت ..اما با چهره ای درهم ..هنوز دلش پر بود ..رفت به دستشویی و آروم آروم گریه می کرد تا سبک شه . دو تایی شون کنار هم خوابیدن .
 -می خوام یه چیزی ازت بپرسم . واسه چی به سحر سیلی زدی . تو که دختر آرومی بودی .
-داشتیم شوخی می کردیم .
-ازت انتظار دروغ شنیدن ندارم .
-هر عملی عکس العملی داره .
کیمیا تنش لرزید . چرا اون داره باهاش این حرفو می زنه .
-یعنی من بهت دروغی گفتم که تو رو عذابت داده ؟ که این جور داری تلافی می کنی ؟ -مامان با شما نبودم ..نیمه های شب بود که کیمیا با صدای گریه های آروم کارینا از خواب بیدارشد .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی