ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق وهوس 18

حالا فقط دارم به اون فکر می کنم . به این که چطور می تونم کارمو پیش ببرم . اون باید همه چیزو بدونه . که منم مث اون حس می کنم . شاید این جوری راحت تر بتونه بیاد سمت من . ولی اگه اون جوری نباشه که من حدس می زنم . حتما همینه . خیلی سخته اون لحظات اولیه ای که آدم نمی دونه کارش به کجا می رسه .  با این که می دونه احساسش اشتباه نمی کنه ولی بازم استرس دیوونش می کنه . یعنی چه جوری می تونم تو روش نگاه کنم .. چه جوری ؟!
بالاخره پیامو فرستادم .. خیلی با خودم فکر کردم که چی بگم و چی بنویسم . که اون اولش فکر نکنه اونا رو من فرستادم . با ابن که می دونستم یه روزی متوجه میشه و یه روزی باید که متوجه شه . چون وقتی که من قصد داشتم این حس و رابطه رو به نوعی عشق با شکوه تبدیلش کنم دئگه نباید هیچ فاصله ای بین ما می بود . وقتی می خواستم این پیامو براش بنویسم و بفرستم دستم می لرزید . واسه خیلی چیزا ...نه فقط واسه این که نمی دونستم اون عکس العملش چیه به این دلیل هم بود که می خواستم وارد زندگی جدیدی شم . زندگیی که منو روانمو تمام وجودمو از این رو به اون رو می کنه . هر چند همین حالاشم دگرگون بودم ولی دریچه ای به روی استرس ها و نگرانی های شدید به روم باز میشه .. نگرانی از این که دیگران بویی نبرن .. نگرانی از این که اگه من و اون با حس قشنگمون یه رابطه قشنگی رو واسه خودمون رقم بزنیم تا چه اندازه می تونم در حفظ و تداوم این رابطه موفق باشم . هر روز باید نگران این باشم که اون چیکار می کنه . اونایی که با یک آس تازه جوونی میرن سمت اون تا چه اندازه می تونن موفق باشن ..
 من پیامو واسش فرستادم . اونم نه یک بار بلکه چند بار . تا اگه یکی رو پاک کرد یکی به دستش نرسید یکی دیگه بهش برسه .. ازش خواستم که بره به فلان سایت و فلان داستان رو حتما بخونه خیلی قشنگه .. به نفعشه به دردش می خوره .. خیلی تاکید کردم . دوست داشتم خودش بفهمه جریان چیه خودش حس کنه موضوع ما رو . وقتی که حس کرد اون وقت می تونه پا پیش بذاره و به من اظهار علاقه کنه .. این جوری من راحت تر بودم . شاید فکر می کردم که به هر حال بازم یه پرده ای روی مسئله رو می گیره و می تونه تا حدودی غرورمو حفظ کنه . نگران بودم .. نمی دونستم که حالا چیکار می کنه . آیا این پیام به دستش رسیده یا نه .. نمی خواستم و نمی دونستم به هیچی دیگه فکر کنم . احساس یه دختر مجرد رو داشتم .. دختری که عاشق شده و خواب و خوراک نداره . .. نسبت به خونواده ام همه کارام شده بود کلیشه ای . نمی خواستم کاری کنم که شوهر و پسرم متوجه این تغییر حالتم بشن ولی هر کاری می کردم بازم یه نکاتی بود که اونا رو حساس می کرد ..قبلا  خیلی شوخ و شنگ بودم . مزه مینداختم .. ساکت نمی نشستم ..اما الان  تمام فیلم بازی کردن هام به راه بود .. پخت و پز و رسیدگی به کارای خونه و تسلط در حرف زدنهام سرجاش بود .. ولی یه کاری رو نمی تونستم خوب انجام بدم یا اصلا انجام بدم و اون تحرک داشتن و بگو بخندم بود .. سهیل و سامان هر دو تاشون متوجه این تغییر روحیه ام شده بودن . برای منم فرقی نمی کرد که در این مورد خاص چی میگن . سعی می کردم رفتار مشکوک دیگه ای از من سر نزنه ..
نوشتم و نوشتم و نوشتم .. حالا که حس می کردم ممکنه عشقم  مطالبمو بخونه بازم تا می تونستم از عشق گفتم . و در مورد عشق هرچی بگی بازم کم گفتی . سخن از عشق همیشه تازگی داره . میشه همین حرف و همین نوشته های تکراری رو بازم به سعید گفت بازم براش نوشت اگه اون بخواد و اگه بخواد که با هم باشیم . و می دونم که می خواد .
 فردای اون روز که سعیدو دیدم شرایطش عادی بود .. مثل هر وقت دیگه ای .. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه یا چیزی رو خونده باشه .  و من مضطربانه نگاش می کردم .. بازم همون نگاه ..همون حس و حالتهای همیشگی .. پسر تو خسته نشدی .. چرا ساکتی .. این عشق با یک نگاه نبوده .. اون پسری که یه روزی به شوخی پیش دوستام می گفتم که این دوست پسر منه  و بی خیال از کنارش می گذشتم حالا واسه خودش مردی شده بود .. این عشق یک شبه و یک لحظه ای در دلم ریشه نزده .. سارا , سارای بوالهوس نیست که هر کسی رو به خونه دلش راه بده .. تا کی به امید فردا و فر داهای دیگه بنشینم ؟ فقط چند روز مونده بود به رفتن سهیل و سامان به سفر و یک هفته تنهایی من در خونه .. میشه رویای بودن با اون در این مدت برام یه واقعیت بشه ؟ چیزی نمونده .. فقط چند روز ...... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی