ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو , عروس و مادر شوهر 17

کیمیا به فکر فرو رفت . چرا عروسش داره گریه می کنه . با این که مخالف ازدواج اون و کامبیز بود ولی روز به روز به اون علاقه مند تر می شد . گاه به این فکر می کرد که بی خیال لز و این حرفا شه ولی دلش می خواست . وقتی به یاد مهوش و ماریا و رابطه گرم اونا می افتاد عجیب دوست داشت که مثل اونا باشه و مثل اونا عمل کنه .. رفت به طرف  کارینا
-دخترم عزیزم چت شده چرا داری گریه می کنی ؟ دلت برای شوهرت تنگ شده ؟ از دست من ناراحتی ؟ کامبیز بهت حرفی زده ..
-نه چیزیم نیست . دلم گرفته .. آره شایدم دلم واسه کامی تنگ شده باشه
-عزیزم هر چی توی دلته به من بگو .. اگه یکی بهت حرف بدی زده که بهت بر خورده و قبولش نداری به من بگو که من ادبش کنم .
-مامان این حرفا چیه ما که بچه نیستیم . می تونیم خیلی چیزا رو بفهمیم . مامان راسته که شما دوستم نداشتی ؟ علاقه نداشتی که عروست شم ؟ منو از یه خونواده پایین می دونستی ؟ اگه این طور بود چرا اومدی خواستگاری من ؟ چرا خواستی پسرت رو بد بخت کنی ..
 خون کیمیا به جوش اومده بود . نه از دست کارینا .. بلکه اون دیگه همه چی دستگیرش شده بود . می دونست همه اینا زیر سر سحر و گروهشه که بیشتر وقتا سحر به تنهایی برای فتنه گری کافی بود . کیمیا دستشو گذاشت رو صورت خیس کارینا سرشو به سینه هاش فشرد و در حالی که خیلی آروم نوازشش می کرد و با موهاش بازی می کرد گفت:
 عزیز دلم چرا ما آدما همش می خواهیم خودمونو به گذشته خودمون بچسبونیم ؟ این که در گذشته چی بودیم و چه کردیم . ببین عزیزم من حالا دوستت دارم . می دونم چه گلی نصیبم شده ..می دونم عروسی بهتر از تو نمی تونست به گیرم بیفته حالا می خوای باور کنی می خوای نکن . کارینا من شاید گاه به مصلحت یه چیزایی رو نگم ولی دروغگو نیستم و اگه کسی یه چیزی ازم بپرسه و اگه به ضرر خودم باشه سعی می کنم راستشو بگم .
-پس شما نمی خواستی که من عروست شم ..
 -عزیزم همین که دارم صادقانه باهات بر خورد می کنم تو باید متوجه شی که من چقدر دوستت دارم و بهت احترام می ذارم .سحر چیزی بهت گفته ؟
 کارینا : مگه چیزی بوده ؟
-نه اون حسوده . دوست نداره ببینه یکی بهتر و بر تر از خودش اومده و با کامبیزه . زنش شده .
اشکهای کارینا رو سینه کیمیا شدت یافته بود ..
 -مامان ما از گشنگی نمرده بودیم .. منم داشتم درسمو می خوندم ..
 -توکامبیزو دوست نداری ؟
-ازخودمم ببیشتر دوستش دارم . نمی خوام زندگیشو خراب کنم .. حتی همین حالا از همه چیز خودم می گذرم و حاضرم ازش جدا شم اگه بدونم یه روزی  مثل شما حس می کنه که من ارزششو ندارم .. جدایی همیشه درد ناکه ولی پیوند ها که محکم و محکم تر بشه جدایی خیلی سخت تر میشه ..
 -فدات شم خوشگل من .. کی گفته دوستت ندارم ؟ کی گفته نمی خوامت .
-مامان کیمیا ..من بابامو دوست دارم . اون مرد زحمتکشیه من بهش افتخار می کنم . خیلی بیشتر از اونی که سحر باباشو دوست داشته باشه من بابای خودمو دوست دارم . اگه یه روز بابای سحر بهش پول نده شاید اون ازش دلخور شه و میشه .. ولی بار ها شده بابام بهم پول می داد و بیشترشو بهش پس می دادم . سعی می کردم با اتوبوس رفت و آمد کنم ..سعی می کردم کمتر بخورم و کمتر واسه خودم خرید کنم .. واسه این که راحت باشم نیومدم توی خونواده تون . واسه این اومدم که رو شخصیت شما حساب باز کرده بودم . کامبیزو مرد زندگی دیده بودم با فر هنگ و مهربون و دوست داشتنی ..
 کیمیا : حالا فکر می کنی که خیلی بی شخصیتم ؟
کارینا : من همچین حرفی نزدم . من اجازه قضاوت ندارم . درسته خونواده ام  وسع مالی ندارن ولی تا می تونستن واسه تر بیتم زحمت کشیدن .. همین کارشون باعث شد تا یکی مثل کامبیز که عاشق سادگی وبی شیله پیلگی بود ازم خوشش بیاد .. ولی من زندگیشو خراب نمی کنم ..
کیمیا : فدای تو دختر نازکدلم بشم .
 -مامان ! من دوست دارم آدما رو همون جوری که هستن دوست داشته باشم . نمی خوام وقتی چهره شونو می بینم در اصل نقابی باشه که رو چهره شون کشیده شده باشه .
 کیمیا کاملا متوجه حرفای کارینا شده بود . دیگه دونسته بود که سحر همه چیزو در مورد لز گفته . شاید این جوری می خواست کارینا رو از خونه و زندگی و مادر شوهرش زده کنه .
 کارینا : مامان یه سوال ازت دارم . می خوام صادقانه جوابمو بدی ..
کیمیا قلبش به شدت می تپید .. نمی خواست پیش عروسش کم بیاره .. شاید برای اولین بار در طول زندگیش از این که لز بینه خجالت کشیده بود .
کیمیا : من کی بهت دروغ گفتم ؟ کی باهات روراست نبودم ؟ کی از من بی احترامی دیدی ؟
کیمیا تمام بدنش می لرزید . به زحمت بر خود مسلط شد . اون همچنان کارینا رو در آغوش داشت . حس کرد که عروسش متوجه لرزشش شده ..
-مامان منو ببخش که اینو می پرسم .. زشته .. عنوانشم زشته ولی اونو یکی گفته که می خواسته جای من باشه .. مامان تو ... لز بینی ؟  همجنس بازی ؟ ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی