ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 222 (قسمت آخر )

 فتانه تا همین جاشو ادامه داده بود .  چند روز بعد هم به سایت سر زدم ولی خبری از اون و نوشته هاش نبود .. حتی یک ماه بعد هم نیومد سراغ فربد تا واسه دوروزم که شده اونو با خودش ببره . البته پسرهم بی قراری نمی کرد . بیتا بار دار بود . راستش ته دلم خوشحال بودم که خبری از فتانه نیست . حالم از این زن و هرزگی های اون بهم می خورد . احتمالا باید صیغه شده  که خبری ازش نبود . اونم چهار تایی شون در کنار هم .. بعد این  که علاوه بر سکس ضربدری  اونا خیانت هم می کنن . چه زندگی کثیفی شده .. تعجبم وقتی بیشتر شد که پس از دو ماه بازم ازش خبری نشد ..منم دیگه بی خیالش شدم . چند ماه گذشت .. حتی بیتا هم تعجب کرده بود تا این که خبر دار شدیم که زری افتاده توی دام اعتیاد و خونواده اونو در پناه خودشون گرفتن .. اما خبری از فتانه نبود .. راستش با همه نفرتی که از فتانه داشتم نگرانش شده بودم . اون یک زن احمق بود .. زنی که به خاطر یک لحظه غفلت و اسیر هوی و هوسهای جوانی,  خودشو تا به این حد از گمراهی رسونده بود .. شایدم دلم واسه این می سوخت که فربد من بی مادر شه ..هر چند بیتا می تونست بهتر و بیشتر از یه مادر بهش محبت کنه ولی بوی مادر چیز دیگه ایه .. بوی مادر هرگز نمی تونه بد باشه .. زری چقدر قیافه اش تغییر کرده بود .. چشاش گود افتاده بود لاغر شده بود ..
 -آقا فرهاد کمکش کن .. اون هیشکی رو نداره .. سرگردونه ... خونواده ولش کردن .. بابامم میگه بهم مربوط نیست وقتی که دختر پدر داره .. یه نگاهی به بیتا انداختم تا ببینم اون چی میگه ..
 زری : آقا فر هاد اون همه چیزشو باخته .. فقط همین یه خونه واسش مونده که شاید همین روزا مجبور شه واسه اعتیاد بفروشدش ..نه .. نه این کارو نمی کنه .. 
زری به مغزش فشار آورد ..
-اون خونه رو می خواد بذاره واسه پسرش .. اون شاید خودشو بکشه ...
بازم یه نگاهی به بیتا انداختم .. همسر مهربونم سرشو تکون داد .. زری کلید آپارتمان فتانه و درورودی رو داد بهم  -زری ! تو چرا حالا داری اینو میگی .. اگه اون خودشو کشته باشه ؟ ..
 بیتا : زود باش خودتو بهش برسون .. زود باش ..
 معلوم نبود با چه سرعتی خودمو به خونه فتانه رسوندم . همش تصور لحظه ای رو داشتم که با جسدش روبرو شم . وقتی کلیدو توی قفل چرخوندم دیدم در باز نمیشه .. از اون طرف کلید بو د داخل قفل ..
-دروباز کن فتانه .. درو باز کن ..
خدای من اون دیگه مرده .. اون دیگه مرده .. دیگه باید چیکار می کردم که نکردم .. زانوهام شل شده بودن .. در به آرومی باز شد .. صدایی از ته چاه می گفت من پریودم می تونی از پشت بکنی گرون تره ...اون منتظر کی بود ؟ کلیدو به کی داده بود ؟ از جام پا شدم نگاش کردم .. به اندازه چهل سال پیر شده بود .. شده بود عین پیر زنای هفتاد ساله با این تفاوت که نشاطی درش وجود نداشت .. با تعجب نگام می کرد باورش نمی شد که من باشم .. راستش از این که نمرده خوشحال بودم ولی دستمو آوردم بالا با آخرین توانم گذاشتم زیر گوشش .. لبخند تلخی گوشه لباش نقش بست .. لبخندی روصورت سیاهش ..صورت کبود شده از اعتیادش .. نمی تونست درست حرف بزنه .. آروم آروم گریه می کرد ..
-بازم منو بزن فر هاد .. نمی دونی چقدر خوشم میاد وقتی که منو می زنی .. چقدر سیلی تو منو آروم می کنه ..منو بزن .. حس می کنم که یکی هست که هنوز دوستم داره .. به من اهمیت میده .. یکی که دیگه مال من نیست .. یکی که مثل آدمای دیگه بد نیست .. ولی مال من نیست . بدنم سرده فرهاد ... یه چیزی برام گیر بیار .. من دارم می لرزم .. خواهش می کنم .. کمکم کن . خواهش می کنم .. حالم خوب نیست .. فر هاد ... اگه دوستم داری ..من می خوام بمیرم .. به جون تو نمی خوام این جا رو بفروشم .. بذار این جا بمونه واسه پسرم ..
 فتانه به دست و پام افتاده بود .. اما این بار نتونستم بزنمش ..نخواستم بزنمش ..
-بیا بریم ترکت بدم ..یه زندگی شرافتمندانه ای رو شروع کن .. برو پیش پدر و مادرت ..
-هیشکی منو نمی خواد .. همه می خوان که من بمیرم .. من مایه ننگ همه ام .. بیشتر از همه تو رو اذیت کردم . تو رو عذابت دادم .. یه پولی بهم بده ..یه چیزی باید به بدنم برسه .
 تازه متوجه شدم که خونه عین مسجد شده . اون علاوه بر شرافت , اسباب خونه رو هم فروخته بود ..
 -همه آرزوی مرگ منو دارن .. زری هم رفته .. من می میرم اگه بهم مواد نرسونی .. به فربد نگو که مامانش یه زن بد کاره معتاد بود .. من حالم بده .. قلبم داره وای می ایسته ..کمکم کن ..
 نمی دونستم چیکار کنم . ترسیده بودم . دستای فتانه رو گرفتم نمی خواستم به اون چشمای شیطانی نگاه کنم ولی اون وادارم کرد .. چشاش فقط یه چیزو داد می زد ..مواد .. مواد فقط مواد ..
 -فتانه من کمکت می کنم .. فقط یه چیزی ازت می خوام باید بهم قول بدی که ترکش می کنی . همراه من میای .. به کمپ ترک اعتیاد زنان .. بعدم باید قول بدی که دیگه دنبالش نمیری ..
دستاش می لرزیدن .. اشک رو گونه های بیجانش جاری شده بود . بهم قول داد .. مبلغی در اختیارش گذاشتم تا بتونه برای آخرین بار  سر پا وایسه تا همراه من بیاد ..شاید این کارم اشتباه بود ولی بعدا فهمیدم که بهترین کاری بود که می تونستم بکنم و کردم و اثرشو دیدم .. فتانه زنگ زد واسه فروشنده .. اومد دم در جنسو بهش داد .. منم رفتم جلو و تهدیدش کردم که برای بار آخرت باشه که به این زن جنس میدی .. طرف از ترس زد به چاک و پشت سرشو هم نگاه نکرد . فتانه یه لحظه نگام کرد و بازم بغضش ترکید ..
-وقتی منو بخشیدی وقتی به جای نفرت بهم سرمایه دادی تا زندگی کنم فکر نمی کردم دیگه کاری بالاتر از این باشه که بتونی برام انجام بدی .. نمی دونم دیگه چه جوری به گوش خدا برسونم که می خوام بهترین مرد دنیا رو بهم بر گردونی ..
-فتانه من بهترین مرد دنیا نیستم .. اگرم باشم وقتی که به سوی تو بیام دیگه بهترین مرد دنیا نخواهم بود . بهترین مرد دنیا هیچوقت به زنش خیانت نمی کنه ..
فتانه : داشتم می گفتم هیچوقت فکر نمی کردم کاری مهم تر از کار اون روزت رو ببینم کاری بهتر .. بخششی بالاتر .. یا یه کاری که شگفت زده ام کنه .. تو بهم پول دادی تا بتونم رو پاهام وایسم . بهم اعتماد کردی تا یک بار دیگه و برای آخرین بار مواد مصرف کنم و باهات بیام . تو ترکم نکردی .. تو بهم نگفتی انگل .. تو بهم نگفتی آرزوی مرگ منو داری ؟ تو بهم نگفتی افیون جامعه .. تو طردم نکردی .. به خدا اگه بمیرم تا آخرش به حرفات گوش میدم .. کنیزتم آقا فر هاد ..
 خودشو انداخت توی بغلم ..می خواستم پسش بزنم ..
ولی به حرف اومد و گفت من خیلی آلوده و کثیفم .. با خیلی ها بودم .. داشتم با خودم می جنگیدم .. داشتم خودمو فریب می دادم .. شاید با گناهانم زندگی به ظاهر شیرینی رو واسه خودم رقم زده بودم ولی به شیرینی این لحظه ای نمیشه که در آغوش تو قرار دارم ..
 بوی دود و مواد و عرق می داد .. از اون زیبایی اثری نمونده بود ..
-یادت نره که من زن دارم . و یادت نره که بهم چی قول دادی ..
 فتانه رو تحویل کمپ دادم .. هزینه هاشو بر عهده گرفتم .. خونواده شو باهاش همراه کردم . بیتا باهام راه میومد .. چند وقتی گذشت . فتانه روز به روز روبراه تر می شد .. کمپ یه جای مناسبی بود برای زنایی که افتاده بودن به دام اعتیاد .. خواسته یا ناخواسته .. چه فرقی می کنه حالا که افتادن . نباید تنهاشون گذاشت . نباید گفت که برن بمیرن به جهنم .. تا درس عبرتی واسه بقیه شن . کدوم آدمو دیدی که گناه نکرده باشه .. کدوم آدمو دیدی که از خدا خواسته باشه اونو ببخشه و خدا نبخشیده باشه .. به راستی فتانه پس از ترک کمپ چیکار می خواست بکنه .  ازاین نظر که دوباره سراغ اعتیاد نره .. در یکی از آخرین روزایی که قرار بود اون جا بمونه من و بیتا رفتیم دیدنش .. بیتا اون قدر مهربون بود که وقتی چند دقیقه ای رو باهامون بود ازمون فاصله می گرفت تا دوست قدیمش و همسر قبلی من بتونه باهام راحت حرف بزنه . اون بیشتر از من نگران فتانه نشون می داد .. اون روز بیتا , من و فتانه رو در فضای سبز گوشه ای از کمپ تنها گذاشت . رفت پیش چند تا زن دیگه .
-فتانه هنوز رو قولت هستی ؟
 فتانه : بهت نشون میدم بهت نشون میدم فرهاد .. ولی من خیلی چیزا رو باختم ..
 -هنوز خیلی چیزا رو نباختی . سعی کن به خاطر چیزایی که نباختی زندگی کنی . به خاطر پسرت . به خاطر شرافتی که می تونه بر گرده .
فتانه اشک می ریخت
-فقط تو نباختی فتانه . من وتو در باختن سرنوشت مشترک مشترکی داریم . ولی تو دوباره باختی . منم باهات ازدواج نکرده بودم که تو رو ببازم . حالا دیگه همه چی تموم شده . سعی کن اراده داشته باشی فتانه . به دنبال اعتیاد نری .
فتانه : به جون تو ..به خدا دیگه دنبال اعتیاد نمیرم . فقط یه خواهشی ازت دارم . آبرومو پیش پسرم نبر ..
 -وقتی که خدایی هست که آبروی بندگانشو نگه می داره من چیکاره ام ؟ ! من چرا آبروی تو رو ببرم ؟ اون که آبروی ما رو نگه می داره . اگه بنده ای به طرفش بره حفظش می کنه ..
فتانه زار زار می گریست .
-یادت نره چی بهت گفتم . فتانه . روح آدم خیلی زود تر ازجسم آدم آلوده میشه و خیلی زود تر هم به پاکی می رسه .. فتانه سرشو به علامت تاسف و حسرت تکون می داد ..
 -فتانه ! قرارمون این نبود که گریه کنی .. اگه مامان خوبی باشی قول میدم فربدو بیشتر بفرستم پیش تو .. هر وقت که تو بخوای هر وقت که اون بخواد .. ولی یک واقعیتو همیشه باید در نظر داشته باشی ..
 فتانه : می دونم چی رو میگی .. این که  دیگه زنت نیستم ..
- داری چیکار می کنی .. چت شده ؟ نکن این کارو .. چرا این قدر به دست و پام میفتی ..
 دستمو گذاشتم زیر چونه اش .. سرشو بالا آوردم و بوسه ای بر اون پیشونی که چین هاش مشخص شده بود دادم . اونم آروم از جاش پاشد و سینه مو بوسید . یه حسی بهم می گفت که اون دیگه به سمت اعتیاد نمیره .. وقتی بهم گفت خیلی چیزا رو نمی دونی دیگه به روش نیاوردم که همه چی رو می دونم ..
-فتانه نمی خوام حتی از کلیات کارات با خبر باشم .. فقط امید وارم درک کنی که چرا بیشتر از این نمی تونم باهات باشم ..
-کاش  فرشته کوچولوی تو رو من به دنیا می آوردم ..
-سعی کن خودت مثل فرشته ها باشی .. این بار به جای لبخند زدن می خندید .و خیلی آروم گفت .. دوستت دارم .  بیتا منتظرم بود .
 -خیلی دیر کردم نه ؟ بیتا ! فتانه بهم میگه بهترین مرد دنیا ! ولی من یه کار بد کردم .. آخه اون زانو زده بود و زانو هامو می بوسید
بیتا : خب بعدش ؟
-هیچی من پیشونیشو بوسیدم تا خجالت نکشه ..
 بیتا : ادامه بده
 -هیچی اونم روی دلمو بوسید ..
بیتا : همین ؟
-مگه می خواست چی باشه ..
بیتا : بریم خونه مامانم فرشته کوچولو و فربد گل پسرو بگیریم و بریم خونه ..اگه فتانه در تمامی عمرش یه حرف درست زده باشه همینه .. عشق من ! تو بهترین مرد دنیایی .. -و تو بهترین زن دنیا .... پایان ... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

ناشناس گفت...

مرسی برای کار زیبایت... خسته نباشی من رو پذیرا باشید و از کلی نکات آموزنده و اخلاقی که در این داستان عنوان کردی ممنونم. دوستت گرگانی

ایرانی گفت...

منم ازت متشکرم گرگانی عزیز که وقت گرانبهاتو به خوندن این داستان اختصاص دادی ... پاینده باشی ...ایرانی