ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 47

ترجیح دادم که لحظاتی رو سکوت کنم . چرا اون این روزا درکم نمی کرد ؟ چرا نمی خواست متوجه شه که من چه احساسی دارم . از این که حس می کنم در بن بستی قرار دارم . بن بستی به نام پایان رویاهای شیرین مشترک من و سپهر ..
-فروزان چی دوست داری ازم بشنوی ؟ این که این روزا نمی دونم در زمینم یا در آسمان ؟ فروزان : تو که منو داری از زمین باید به آسمون برسی .
 فروزان : از کجا می دونی که نرسیدم .. معمولا مردا و زنا وقتی که یکی رو دوست داشته باشن اونو از بقیه آدمایی دنیا خوشگل تر می بینن .
-من هم تو رو زیبا ترین می بینم و هم زیبا ترین می دونم .
 فروزان : پس ستاره چی ؟ اونم دختر خوشگلیه ..
-خب اون  موهاش مشکیه .. چشاش هم مشکیه ..و صورتش گرد و سفید .. خیلی از سپهر خوشگل تره .. ولی مثل تو که بلوند و چشم آبی نیست .
 فروزان : اولا این جوری که تو داری ازش تعریف می کنی آدم حس می کنه اگه یه روزی بخواد بیاد سمت تو بهش نه نگی . بعدش این که مردا تنوع طلبن . زنشون زشت باشه .. زیبا باشه بازم هوس یه زن دیگه ای رو می کنن .
-من که زن ندارم .
فروزان : در مورد دوست دخترشون هم صدق می کنه .
-می دونی چیه همه اینا در اثر اینه که خیلی وقته بهت نگفتم که عاشقتم .. می خوامت . واست می میرم . دلم می خواد غرق دریای چشات شم .. دلم می خواد در دنیای بغل تو بمیرم .
 فروزان : نمیشه حالا یه خورده آروم تر بگی که حرفات دیر تر تموم شه ؟ ..
در همین لحظه صدای زنگ در منو ترسوند ...
-فرهوش ! خونه ای ؟ ..
 صدای ستاره بود . از وقتی که اومدو کمک کارای ساختمونی ما شده خیلی خودمونی تر شده بود و راحت تر باهام حرف می زد و دیگه آقا فر هوش و فر هوش خانو کمتر بر زبون می آورد . با اشاره فروزانو حالیش کردم که خودشو مرتب تر کنه ..
-من  خونه ام ستاره . فروزان هم هست .داشتیم با هم در مورد داداشت حرف می زدیم و این که چیکار کنیم که اون روحیه اش شاد تر شه . انرژی مثبت بگیره .
ستاره روسریشو در آورد موهای لخت و سیاهشو که تا شونه هاش می رسید افشونش کرد .. خیلی خوشگل شده بود -خانوما اگه اجازه می فرمایید من برم پیش سپهر شما عروس و خواهر شوهر تا دلتون می خواد دل بدین و قلوه بگیرین و در مو.رد سپهر حرف بزنین .
 ستاره : تو هم باید باشی ..
 فروزان ساکت شد . و من به چهره ریزه میزه تر ستاره نگاه می کردم . ستاره ازمون خواست که سه تایی مون بریم کنار ساحل و قدم بزنیم .. چیکار می تونستیم بکنیم . ما که هر کاری از دستمون بر میومد انجام داده بودیم . فروزان  تقریبا ساکت بود و ستاره همش حرف می زد . بیشترش حس می کردم که اون فقط حرف می زنه تا یه چیزی برای گفتن داشته باشه . واسه همین بود که زیاد به حرفاش توجه نمی کردم شایدم حق با فروزان بود .. آخه ستاره یه مدت خیلی توی کارای من و داداشه سرک می کشید . سپهر می گفت که خواهرش به این توجه داره که من فر هوش داداششو از راه به در نکنم . ولی ستاره با یه مکث خاصی نگام می کرد .من این نگاه رو این طور فرض می کردم که اون از این که یه آدم شیطونی مث من با داداشش دوسته که خیلی راحت دختر جور می کنه و داداشه رو از راه به در می کنه ناراحته . اما به نظر میومد که شاید اون  سنگ خودشو به سینه می زنه ولی دیگه نباید کاری می کردم یه دختر حساس طوری عاشقم شه که اگه واقعیت , سر نوشت دیگه ای رو براش رقم بزنه از غصه ندونه چیکار کنه . ستاره برادرشو خیلی دوست داشت . یهو زد زیر گریه ..
ستاره : باورم نمیشه فر هوش .. من  بیشتر وقتا عادت داشتم شما دو تا رو با هم ببینم . وقتی تصورشو می کنم که  اون نباشه .. ومن دیگه شما رو دو تا یی کنار هم نمی بینم کابوس مثل خوره به جونم میفته ..
 یه نگاهی به فروزان انداختم در حال جویدن لباش بود . فکر کنم یه زن می دونست که زن دیگه چه حرکتی می کنه . ستاره کف دستشو گذاشت توی دستم .. دلشکسته بود .ن می تونستم اون دستو پس بزنم . ولی فروزانو چیکارش می کردم . فکری به ذهنم رسید ..
-بیا دسته جمعی براش دعا کنیم ..
 فروزان :  فکر بدی نیست شما که تجربه شونو داربن . می تونین دو دستی دعا کنین ..
 ستاره همچنان اشک می ریخت . سرشو از پهلو به شونه ام چسبونده بود ..  
ستاره : فرهوش تو رو که می بینم یاد داداشم میفتم ..
-فروزان جون اگه می تونی خواهر شوهرت رو آرومش کن . خیلی دلش شکسته ..
فروزان : تو که چینی بند زنی ات بد نیست ..
 -ولی هر چیزی رو که به این سادگیها نمیشه بند زد ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی