ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو , عروس و مادر شوهر 18

کیمیا بر سر دوراهی عجیبی گیر کرده بود می تونست یه جواب نه بگه و خودشو خلاص کنه ولی می دونست که هستند پشت سرش آدمایی که بخوان همچنان براش مایه بیان بخوان همچنان آزارش بدن و در واقع با اذیت کردن کارینا عرصه رو برش تنگ کنن .
-چی دوست داری ازم بشنوی کارینا .. حقیقتو یا اون چیزی که دلت می خواد بشنوی . -من دوست دارم خقیقتو بشنوم .
کیمیا : می تونی یه قولی به من بدی ؟
کارینا : چه قولی !
کیمیا : هر جوابی که شنیدی چیزی از این بابت به کامبیز نگی ..
کارینا حس کرد که ضربان قلبش شدن یافته . حدس زده بود که جواب کارینا چی می تونست باشه  . می دونست که تمام وجودش می لرزه که اگه این جوابو بشنوه ..
 کیمیا : دخترم تو خودت گفتی دوست داری آدما رو همون جوری که هستن قبول کنی . نمی تونی کسی رو به این دلیل که از چیزی خوشش میاد چون تو بدت میاد طردش کنی . خیلی از کارایی که ما انجامش میدیم نه به خودمون ضربه می زنیم نه به دیگران .. ممکنه لذت بخش هم باشه .. رابطه ها رو صمیمی تر و پیوند ها رو محکم تر می کنه . آخه اون یک عشقه .. نوعی محبت و دوست داشتنه . یک پیونده . یه حس قشنگ که تا خودت رو درش غرق نکنی نمی تونی بفهمی که اون چیه . ارزش اونو نمی دونی . دوستی ها شکل می گیره . دوست داری که هرچی که تو داری طرفت هم داشته باشه .
کارینا : این رابطه ای که گفتی از همون رابطه هاست که بین تو و سحر وجود داره ؟ همین صمیمیته ؟ همینه که بهش می نازید ؟ چطور همچین چیزی ممکنه . چطور ممکنه یک زن بدن خودشو در اختیار یک زن دیگه بذاره  با یه حس همجنسی هیجان زده شه . چطور می تونه که این موضوع براش  هیجان داشته باشه . من اصلا نمی تونم این مسئله رو هضمش کنم .
کیمیا : کارینا من نمیگم این کارش خوبه یا بده . بد یا خوب بودنو همه آدما نمی تونن همیشه در موردش قضاوت درستی داشته باشن . زنای متاهلی بودن که زنای متاهل دیگه ای رو به خاطر دوست پسر گرفاتناشون مسخره میکردن . ازشون انتقاد می کردن .. ولی خودشون یه روزی افتادن توی دام این که  اون چه رو که از زندگی و عشق و هوس می خوان نمی تونن از شوهرشون بگیرن . اونا هم رفتن به سمتی که یه روزی ازش فراری بودن .
کارینا  از کیمیا فاصله گرفته بود . سرشو انداخته بود پایین . حس کرد که از لمس بدن مادر شوهرش چندشش میشه .دیگه نمی تونست اون احساس صمیمیتو نسبت به کیمیا داشته باشه . به سمت درب خروجی رفت .
-دخترم کجا داری میری -
من دختر تو نیستم . تو منو دوست نداری . تو حتی خودت رو هم دوست نداری ..
 -کارینا این جور در مورد من قضاوت نکن . من هر قدر نسبت به خودم بد باشم به تو که بدی نکردم . تو عروسمی دخترمی .. زن پسرمی ..
 کارینا به زحمت جلو ریزش اشکهاشو گرفته بود . حالا بقیه چی فکر می کنن . من خودم باید چه تصوری داشته باشم  . بنای دویدنو گذاشت . رفت و خودشو انداخت رو تختش .. به خود و زندگیش فکر می کرد .. به این که زنی که واسش این همه احترام قائل بود این جور از آب در اومده . من نمی تونم اینو بپذیرم . من نمی تونم اینو قبول کنم . من نمی تونم . چرا اون نمی خواد اینو قبول کنه . ولی من کامبیزو دوست دارم عاشقشم . و اون سحر و دخترای دور و برش واسش دام گذاشتن . نمی تونن زندگی خوش منو ببینن . نمی تونن ببینن که من می تونم کامبیزو خوشبختش کنم . چرا آدما به حقشون قانع نیستن . کاش الان پیشم بودی کامبیز . پیشم بودی و من سرمو می ذاشتم رو سینه ات .. واسم حرف می زدی و واست حرف می زدم .. اگه بخوام تو رو از دستت بدم .. ....؟ حس کرد که نمی تونه از همسرش دل  بکنه .. با این که ساعتی پیش به کیمیا گفته بود حاضره قید همه چی رو بزنه ولی اون کامی رو دوست داشت . شوهرشو دوست داشت . تصور این که یه روزی بیاد که سحر داره با کامی اون عشقبازی می کنه فکرشو مشغول کرده بود . به یاد کامی دستش بی اراده رفته بود لای پاش .. لمس  مرکز هوسش اونو کاملا بی حس کرده بود .. به کیمیا فکر کرد به این که این زن تا چه حد می تونه از این کارش لذت ببره . فکر عجیبی به سرش  افتاد . به خود نهیب زد کارینا اگه بخوای ضعیف باشی همه زیر پاشون لهت می کنن . همه تو رو داغون می کنن . اگه پیش بقیه سر خم کنی می زنن توی سرت . کیمیا آدم بدی نیست . خصلت اون اینه ولی سحر و دوستاش نه تنها خصلتشون اینه بلکه آدمای بدی هم هستن . رفت به سمت آینه .. تصمیمشو گرفته بود . این که بره و پیش کیمیا بخوابه . شرایطو ببینه . اگه تونست احساس قدرت کنه بی خیال همجنس بازی شه ولی اگه ضرورتی حس کنه حتی کارو به همون جا هم بکشونه . اون طرف کیمیا غرق در غم و اندوهی سنگین احساس می کرد که به عروسش ظلم کرده .. حس می کرد که اون ارزشش خیلی بالاتر از ایناست که بخواداونو اسیر هوی و هوسهای خودش کنه . شاید حق با کارینا بوده باشه .. داشت به این فکر می کرد که آیا می تونه به خاطر عروس خوب و مهربون و قشنگ و با فر هنگش که از همه  دخترایی که تا حالا دیده بهتره دست از لز بکشه که ناگهان صدای در اتاقش اونو به خود آورد .. کارینا بود ..
 -مامان منو می بخشی .. خوابم گرفته ..
 کیمیا تعجب کرد .. چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه . چرا لحن اون تغییر کرده .. سر در نمی آورد تا رفت این مسئله رو واسه خودش هضم کنه یه تعجب دیگه ای جای اونو گرفت کارینا که این دو قدم راه رو با مانتو اومده بود اونو در آورد و با یه لباس خواب خوشگل لیمویی که خیلی فانتزی و کوتاه بود و تا وسط باسنشو پوشش می داد روی تخت دراز کشید . نمی خواست مثل گذشته احساس ضعف کنه ولی اینو هم نمی خواست که گستاخ باشه . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی