ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 49

ستاره بازم دستشو داد به دست من . کف دستشو به دستم سپرده بود .. با صدای حزن آلودش می خواست بهم بگه که فقط به این فکر می کنه که چی سر داداشش میاد و اگه این جوری دستمو گرفته مثلا به خاطر درد مشترکیه که با هم داریم .البته در این که  اون به خاطر سپهر  فوق العاده ناراحت و افسرده نشون می داد شکی درش نبود ولی حرفای فروزان هم تا حدودی منطقی به نظر می رسید .. عشق من محو شده بودیعنی فروزان رفته بود  و من وستاره همچنان در حال قدم زدن بودیم ..
ستاره : فرهوش من چیکار کنم .. اگه روزی بیاد که حس کنم دیگه برادری ندارم .. چرا  خدا صدامونمی شنوه ..
-ستاره جون ..  درسته که من نمی تونم داداشت بشم ولی همراهتم و منو هم مث برادرت فرض کن .. فرض کن داری سپهرو می بینی .. حالا به اندازه اون واست مهم نیستم و ارزش ندازم ولی بازم سعی می کنم برادر خوبی برات باشم و در مسائل خانوادگی هر جا که بهم اعتماد کنین کمکتون کنم ..
 ستاره : چند بار باید بگم من یک برادر بیشتر ندارم ..
-منو ببخش ستاره نمی خواستم ناراحتت کنم . باشه اصلا پامو از زندگی شما می کشم بیرون .. به جای این حرفا بیا از در یا و آسمون ..  از خداشون و خدامون بخوایم که بفرسته یکی از اون معجزاتشو و حال داداشمونو خوب کنه .
 ستاره : فکر خوبیه .. دستمو ول نمی کرد . حتی وقتی که رو شنها نشستیم .
 ستاره : می بینی این دریای به ظاهر آرومو ؟ گاهی به خودم میگم اون طرف آب چه خبره .. اصلا وقتی که از رواین آبای آبی رد میشیم به کجا می رسیم .. ولی بهتر که فکر می کنم متوجه میشم که ما همین حالاشم داریم در دریای زندگی شنا می کنیم . بازم نمی دونیم به کجا می رسیم . گاهی هم طوفانی میاد و یه عده رو غرقش می کنه . آدما دوست دارن دست و پا بزنن و غرق نشن .. فکر می کنن  اگه دست یکی رو بگیرن تا اونو نجاتش بدن خودشونم میرن زیر آب ولی این طور نیست . عشق , سنگدل ترین آدما رو از غرق شدن توی گرداب تنهایی و نا امیدی نجات میده ..
ستاره حرفای قشنگی می زد ولی من به فروزان فکر می کردم . به اون حرف شیرینی که در آخرین لحظه از ته دلش بر زبون اورده بود . رفت و منو با لذت و سر خوشی حرفش تنهام گذاشت .
-چیکار می تونم برات بکنم ستاره ..
 ستاره سکوت کرده بود .. مثل ستاره های شب که  احساس تنهایی می کردند . به دریا نگاه کرد . سرشو انداخته بود پایین ..
ستاره : من هیچوقت خواهری نداشتم .. پدر و مادرم هم که سرشون به کارشون گرم بود .. دخترای مدرسه و دانشگاه هم که یه فرهنگی داشتند که نمی تونستم زیاد با هاشون بر بخورم . فقط سپهر باهام خوب بود شوخی می کرد . حرف دلمو می فهمید .. خیلی تنها میشم ..
-بهت گفتم من پیشتم .. منم سعی می کنم حرف دلت رو بفهمم . درکت کنم تو بوی سپهرو میدی ..ولی حالا نباید طوری حرف بزنیم که انگاری اون راستی راستی می خواد از پیش ما بره و تنهامون بذاره .
ستاره : تو هیچوقت نمی تونی حرف دلمو بفهمی .. هیچوقت ..
 اشک از چشاش جاری شده بود .. هق هق گریه امونش نداد .. سرشو گذاشت بین زانوهاش .. حالا دیگه دستمو ول کرده بود ..
-ستاره پاشو درست نیست .. احساس ضعف نکن .. آدما به دنیا اومدن که یه روزی از این دنیا برن .. ولی هیشکی اینو باور نداره . حتی اونایی که میگن مرگو باورش داریم شاید ته دلشون منتظر معجزه ای هستن که یه روزی اعلام بشه آدما می تونن در بهشتی به نام دنیا زندگی کنن .
ستاره : مثل این که خیلی بهت خوش می گذره ..
-اگه حس کنی که تو و اونایی که دوستشون داری هیچوقت نمی میرن  از این زندگی خوشت نمیاد ؟
ستاره : اگه عذاب بکشم نه . اگه حس کنم به اون چیزایی که دوست دارم نمی رسم نه  -آدما باید توقعشونو از زندگی به حدی برسونن و در حدی نشون بدن که در ظرفیتشونه ..باید قانع باشن ..
 ستاره با همون چشای خیسش تو صورتم خیره شد وگفت آدمایی قانع هستند که یه چیزی داشته باشن ..
 -آدما تا وقتی که زنده اند یه چیزی دارن که بابتش شکر گزار باشن .
ستاره : حرفای قشنگی می زنی فر هوش ! آرومم می کنی ..
-دلم می خواد خواهر گلم  صبور باشه ..
 ستاره در حالی که از خشم لباشو می جوید گفت مگه تو خواهرهم داری و ما نمی دونیم ؟
 -پس انتظار داری تو رو چی حساب کنم ؟
 ستاره : همینی که هستم .
 -همینی که به عنوان یه نامحرم کنارم نشستی ؟
 ستاره : حالا واسه من شیخ شدی ؟ یادت رفت ...
حرفشو قطع کرد .. شاید می خواست به یادم بیاره دختر بازی هامو .. ولی خشم اون از این بود که دوست نداشت اونو به حساب خواهر بیارم ..
-پاشو بریم ستاره .
 ستاره : بریم دلم واسه سپهر شور می زنه .. ولی من خواهر تو نیستم و هیچوقت هم نمی شم و نمی خوام که خواهر تو باشم .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی