ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 43

همون جوری که راضیه می خواست انجام دادم . خودمم دلم می خواست . کون خیلی توپ و تپل و باحالی شده بود . 
-می تونی خوب نگاش کنی . به نظرت چطوره ..
 -عالیه بیبسته ولی اون روزا هم خوب بود عالی بود ..
 -نه شهروز دیگه بهم دروغ نگو یادت رفته چقدر رو من منت می ذاشتی و می گفتی که چرا فکر رشد اون نیستم ؟ آخه تقصیر من چی بود هر قدر می خواستم ردیفش کنم و طبق میل تو درش بیارم کار و فعالیت در آشپز خونه نمی ذاشت . مدام باید از این طرف به اون طرف می رفتم . دوندگی از این سمت به اون سمت . تقصیر من چی بود . هرچی می خواستم خوش کون تر بشم چربی هام گوشت تنم آب می شد و بیشتر از همه باسنم تحلیل می رفت . خیلی حرص می خوردم . ولی خیلی ها بودند که ناز منو می کشیدن ولی من فقط به تو توجه داشتم . مثل تو نبودم که همین که چشات به یه دختر می افتاد هوش از سرت می پرید .
-نمی دونم چی بگم فیروزه . فقط همینو می دونم که من و تو رسیدیم به امروزی که می تونیم از کنار هم بودن لذت ببریم .
-آره .. الان ماههاست که دارم به این فکر می کنم که جای شهروز من خالی تا ببینه که براش چی ساختم ..
 این زن , پاک عاشق من شده بود . همین به من اعتماد به نفس می داد . بازم به یاد فیروزه افتاده بودم که  غرور منو شکسته بود .احساسات منو جریحه دار کرده بود و ازش دلخور بودم . اگه وضعی پیش بیاد که فیروزه بعد از از دواجش بخواد بیاد سمت من و خودشو در اختیار من بذاره اونو قبولش نمی کنم . چون شرایط اون با شرایط راضیه فرق می کنه .  در مورد راضیه من خودم مقصرم .. ولی فیروزه خودش خواست خودش رفت .. چرا با من این کار رو کرد .. لعنت بر تو شهروز چقدر فکر اونو میندازی توی سرت . برات چه فرقی می کنه . تا کی می خوای با غرورت زندگی کنی . دنیا فقط که مال تو نیست که تو چند تا دوست دختر داشته باشی که  بخوای با همه اونا حال کنی . اون عاشق توست .. فیروزه هنوز عاشق توست . مقصر خودتی .. .. و باز به خودم می گفتم نه اون نباید این قدر راحت در مورد تو قضاوت می کرد . اون نباید تو رو تنهامی ذاشت .. خنده ام گرفت آخه من که تنها نبودم . لعنت بر من .. من که از اون انتظار موندن و وفاداری رو داشتم چطور خودم به دنبال ان همه لذت و تفریح بودم ؟! شاید دلم می خواست اونو محتاج خودم می دیدم و همچنان لذت می بردم .
-شهروز چت شده .. حالت خوب نیست ؟ کون من زیادی گنده شده ؟ اگه می خوای آبش کنم . تا به اون حدی درش بیارم که توخوشت بیاد .
 -نه ..به یاد درسام افتادم ..
 راضیه یه نگاه عجیبی بهم انداخت که می دونستم حرفمو باور نکرده .
-میگم چطور بود کتابتو می آوردی همین جا و در حال کردن من مطالعه هم می کردی  -حالا سر به سرم می ذاری ..
 دیگه حواسمو جفت کردم به اون کون دبش . به این که راضیه سنگ تموم گذاشته و باید کاری می کردم که اون نهایت لذتو ببره و خودمم کیف کنم .
-اووووووفففففففف شهروز شهروز . فدات شم فدات شم . یاد همون وقتا افتادم . حالا بیشتر لذت می برم . می دونم تو هم خوشت میاد . جوووووون . چه کیری داری . بکن .. منو بکن .. بگو چه طوره . چطوره . بهت حال میده ؟ لذت می بری ؟
 -فراوون عزیزم .. بیشتر از حد تصور ..
 سه چهار سانت از کیرمو کردم توی کونش ..
-راضیه از اون وقتا تنگ تر به نظر می رسه .
-خب دیگه کونی رو که ازش کار نکشی همینه دیگه . چه جوری بهت بگم .. اصلا همین یه تیکه رو تا آخر عمرم وقف تو کردم . توچه میومدی سمت من و چه نمیومدی که حالا اومدی امکان نداشت جز تو بذارم کس دیگه ای ازش استفاده کنه .. ..
 وقتی اون این حرفو زد یه فشار دیگه ای به کیرم آوردم . اون از درد به خودش می پیچید ولی با لذت و لبخند ازم می خواست که ادامه بدم . اون با این کارش به من روحیه می داد . حالا دیگه خیلی آروم شونه ها و کمرشو می مالوندم . با موهاش بازی می کردم . باسینه هاش ور می رفتم  دستمو گذاشتم رو دهنش و اون با دستش انگشتامو گرفت و اونا رو گذاشت توی دهنش و شروع کرد به میک زدن انگشتام. غرق هوس شده بود . با این که راضیه شوهر داشت و باید اونو متعلق به مرد دیگه ای می دونستم ولی تحسینش می کردم که تا این حد بهم وفا دار بوده و با وجود بی مهریها و سهل انگاریهای من خودشو غرق در من کرده . برای همین لحظه به لحظه حس لذت بیشتری رو داشتم .
 -شهروز راحت باش .. بازم کیرت رو فشار بده .. بذار بیشتر بره توی کونم .
-آخه دردت میاد ..
 -فکر می کنی این درد , درد ناک تر از درد سالهای جدایی من از توست ؟ .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی