ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق وهوس 22

سارا در این لحظات بیشتر به این اهمیت می داد که تمام اون چیزایی رو که سبب میشه سعید  بیشتر به این موضوع فکر کنه که اون یک زن متاهله رو از جلو چشاش بر داره . هر چند نمی شد واقعیتو عوض کرد یا این موضوع رو از فکرش پاک کرد ولی همون که  چیزی نباشه که اونو بیشتر به یاد این مسئله بندازه بازم خیلی از هیچی بهتره .. به در و دیوار و روی تخت و هر جا که می تونست سرک کشید ..  و تمام وسایل دم دستی  و جلوی دید رو که مربوط به شوهرش و حتی پسرش می شد در گنجه ای ریخت و درشو قفل کرد تا ساعاتی قبل از برگشت سهیل و سامان  شرایط و دکور رو به شکل قبل بر گردونه . گیج شده بود نمی دونست به کدوم کارش اولویت بده . هر کاری رو که مشغول می شد فوری ذهنش می رفت پیش کار دیگه ای .. در لباس پوشیدن در آرایش کردن .. در همه کار .. باید یه پیرهنی تنم کنم که بیشتر  بهم یه حالت دخترونه بده تا زنونه .. سارا ! سارا ! تو چرا این جوری شدی ؟ مگه  اینو قبول نداری که سعید  تو رو همون جوری که هستی پذیرفته و می خواد . چرا این قدرنگرانی . حتی آشپز خونه هم از دستش امون نداشت .. یه چیزی درست می کنم . چیکار کنم . جواب حرفاشو چی بدم .. چی بهش بگم .. چیکار کنم که اون زده نشه .. انگاری دارم به گذشته برمی گردم . همون روزایی که حسرتشو می خوردم .. ولی حالا فقط به یه چیز فکر می کنم . زیبایی نگاه عشق در اینه که  وقتی به چشای عشقت نگاه می کنی که اونم خیره به چشات زل زده انگار که این نگاه خودته که داره بر گشت می کنه . حس و نیاز خودته که داره بر می گرده سمت خودت . اون از رنگای شاد خوشش میاد .. نمی دونم صورتی تنم کنم یا آبی آسمونی بپوشم .. وقت دارم این یه هفته ای رو که تمام لباسامو تنم کنم .. باشه امروز آسمونی تنم می کنم . نهههههه نهههههه .. فکر بی لباس و برهنه در آغوش سعید بودن واسه لحظاتی صورتشو سرخ کرد .. نههههههه ... ولی می دونست که خودشو غرق وجود سعید کرده .. پسری که واسه سارا مهم نبود که چند سالشه چیکار می کنه و چه امکاناتی داره و نداره . فقط خود اون , اندیشه ها و قلب مهربونش براش اهمیت داشت . چرا معطلی سارا ! حالا  بیشتر از نیمساعت گذشته که اون رفته .. وقتی که اون پیشت نیست زمان چه دیر می گذره .. وقتی هم که  هست اصلا گذشت لحظه ها رو حس نمی کنی .. و در اون طرف سعید خیلی راحت تر از اون چه که فکرشو می کرد تونست برنامه شو ردیف کنه . مادرش به حرفاش و خودش اعتماد داشت . خود سعیدم متوجه نبود که چی داره میگه .. از اردو می گفت از مسابقه می گفت .. خلاصه بار و بندیلشو که چند وسیله ورزشی و کفش و گرمکن هم باهاش بود برداشت . می دونست وسایل دیگه ای هم هست که بعدا به یادش میاد ولی حالا دیگه به تنها چیزی که فکر می کرد اون زن بود .. زنی که از اون واسه خودش یک بت ساخته بود . یک رویای دست نایافتنی که به ناگهان با نوشته ای احساس خودشو میگه و از حالا اونا برای یک هفته با هم خواهند بود  .. درکنارهم و لحظاتی را هم در آغوش هم .. یه روزی تصور یه لبخند سارا و شنیدن جواب یک سلام واسش یک آرزو بود .. حالا هم عاشق اون لبخند هاست .. عاشق اون صدای شیرین و ظریفشه .  می دونست که اون لبخند ها و آتش اون نگاه و شیرینی کلام سارا واسه همیشه تازگی خودشو حفظ می کنه .. به این فکر می کرد که این روزا عشق و دوست داشتن به بازی گرفته شده  ..اون به محبت اون زن نیاز داشت . به صدای دلنشینش .. به اون نگاه که همیشه پیام آور امید و شیرینی لحظه های زندگی اون بوده .. شبهای زیادی بوده که با رویای سارا به خواب می رفته .. نه این که فقط اونو بر هنه در آغوشش داشته باشه و زیبایی عشقو فقط در هوس ببینه ..حالا می تونه کنار رویای خودش باشه .. رویای خودشو در آغوش بگیره  و با رویا ی سارای رویایی خویش , واقعیت عشق و زندگی رو در آغوش بکشه . وقتی سارا واسه سعید زنگ زد یه حسی داشت که انگار عشقش پیششه .. همون حالت حجب و حیایی رو داشت که گویی تازه این حسو پیدا کرده که عاشق سعیده ..  و باز هم در تبلور عشق پاک و داغ دیگه ای یک بار دیگه این  دو نفر  روبروی هم قرار گرفتند ..
سارا : به مشکلی نخوردی که ..
سعید : نه خیلی راحت اومدم .
سعید : خیلی بهت میاد .. خیلی ناز شدی ..
روژقرمز سارا با پیراهن آبی آسمونی و بلند ش , با صورتی که می شد مظلومیت اندیشه و احساسشو درش دید و اون نگاه عاشقونه و بی ریاش .. سعیدو واسه ثانیه هایی به فکر برد .. چقدر دلش می خواست یک بار دیگه عشقشو بغل کنه و این بار اونو ببوسه .. و سارا حس کرد که می تونه  فکر سعیدو از نگاهش بخونه .. خون عشق با سرعت بیشتری در وجود سارا به حرکت در اومده بود .. به خودش می گفت سعید زود باش ..من منتظرم .. مثل تو می خوام .. شایدم بیشتر از تو ..
 سعید : ناز و خوشگل بودی ناز تر شدی ..
سارا : ای بابا .. حالا کی ما رو تحویل می گیره  ؟!
 سعید :  دل من یکی رو که بردی و با تیر نگاهت منو کشتی .. آدم دلش می خواد تو رو ببوسه ...
سارا : آدم ؟! منظورت کیه ؟
سعید : نمی دونم ..این جا غیر از من کس دیگه ای هم هست ؟
سارا : امتحانش مجانیه ..
سعید : واسه من یه دنبا , حتی بیشتر از یه دنیا می ارزه .
هر دوی اونا با یه حس خجالتی که آروم آروم با صمیمیت و صداقتشون ترکیب می شد  به سمت هم نزدیک شدند . سعید شونه های سارا رو گرفت .. زن نگاهشو از نگاه عشقش بر نمی داشت .. با نگاهش با سکوتش و گاه با لبخندش تمنای بوسه رو داشت سعید لحظه به لحظه لباشو به لبای سارا نزدیک می کرد .. سارا در عین این که چشاشو خیلی آروم می بست لباشو کمی باز کرد تا از لبای صاحب خونه دلش پذیرایی کنه .. سعید سرشو آورد پایین تر .. دستاشو گذاشت پشت سر سارا و دیگه فاصله ای بین لبهای اونا نبود . بوسه ای نرم و آروم اما پر از عشق و التهاب .. هر چند سرعت بوسه کمی بیشتر شده بود .اما حس پرواز دو عاشق در دنیای آرامش یه حسی بود که اونا فکر می کردند که این دنیا فقط واسه اون دو تا آفریده شده و دنیای قشنگ داره بابت این حس قشنگ بهشون تبریک میگه ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی