ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی عاشق آنال سکس 118

ولی این بار اون کیرشو فرو کرد توی کسم . یعنی به همون جایی که تخصص عملیاتی خودش بود .. عیبی نداشت . بذار کسمم بکنه . اون جا هم به خارش افتاده بود . بذار کونم به استراحتی داشته باشه . بیچاره چقدر فعالیت کنه .. اینا رو واسه دلخو شی خودم با خودم زمزمه می کردم . چون خودم بیشتر ازهر کس دیگه ای که تا حالا منو کرده بود می دونستم که چقدر از کون دادن لذت می برم و اصلا ازش سیر نمیشم .. کیر شوهرم تازه جون گرفته بود ..
-عزیزم خوبه همین جوری خوبه ؟
-آره عشق من .. پژی جونم .. همین خوبه .. فقط دوست دارم امشب هر چی می خوای خالی کنی هر قدر می خوای آبتو بریزی اونو خالیش کنی توی کون من .. داخلش خیلی سنگینه . کمبود ویتامین منی داره .. .
 شوهرم انگشت شستشو فرو کرد توی کونم و به کردن کسم ادامه داد . 
 -اووووووفففففف پژمان جونم بکن بکن .. چقدر خوشم میاد ...
-از کدومش ..
 -هر دو تا هر دو تا هم از انگشت توی کون و هم از کیر توی کس ..
-آتی آتی .. من که سوختم .. سوختم  ..
-نسوز حالا نسوز .. اگه می خوای خالی کنی بکشش بیرون . جای انگشت و شست دستتو عوض می کنی و آبتو هم خالی می کنی توی کونم . امشب کونم آب می خواد و تشنه شه .
شوهرم دیگه شده بود غلام حلقه به گوش من . خوشم میومد از این که هر کاری دلم می خواد می کنم و اونم این جور حرفامو گوش می کنه .. ولی خب دستورات سنگینی بهش نمی دادم . حالا به وقت سکس بود و می دونستم که خودشم لذت می بره دیگه چاره ای نبود .. کیرشو از کسم کشید بیرون و دوباره فرو کرد توی کون ..
پژمان : حالا خوب شد . خیلی می چسبه ..
کیرش هنوز در حال حرکت و پیشروی در کونم بود که همون جا خالی کرد ..
-ای شیطون .. چقدر تو حشری هستی عزیز دلم ..  هنوز کیرت جا خوش نکرده آب کیرت رو خالی کردی ..
شوهرم طوری سست شده بود و بدنش می لرزید که واسه چند لحظه ای شک کردم نکنه تا حالا کس دیگه ای جای اون منومی کرده و این اولین بارشه که داره با هام سکس می کنه . چند روز بعد خاله شوهرم ما رو دعوت کرد که واسه شب جمعه ای بریم خونه شون .. همش نگران بودم که نکنه این جبار سر خود راه بیفته بیاد تهرون . هر چند بهش گفته بودم که اگه می خوای بیای قبلش با من هماهنگی کن . حداقل چند روز قبل یا یک هفته قبلش به من بگو .. پسر خاله شوهرم که  پست مهمی در سفارت ایران در آلمان داشت به اتفاق زن خارجیش اومد تا یه دو هفته ای رو در ایران بمونن و بر گردن . ازبس توی کله مون فرو رفته بود که هر کی این جور جا ها کار می کنه شپشو و بوگندوست منم فکر کرده بودم که فرشاد خان هم حتما از اون حزب الهی های نون به نرخ روز خوره .. ولی این مرد عجب تیپی بهم زده بود .. زنشم  خیلی خوشگل بود .. اسمش بود سوفیا با چشایی به رنگ آبی آسمونی و خیلی هم روشن و جذاب و با یه پیشونی بلند که شاید سنشو بیشتر نشون می داد . هیکل لاغری داشت ولی می دونستم تناسب  اندامش خوبه . در حد نرماله .. تا جمعیتو به این صورت دیدم رفتم به یه گوشه ای میکاپمو زیاد کردم و دیگه واسه بر داشتن روسری از سرم از پژمان اجازه هم نگرفتم . آخه جز من کسی نبود که روسری سرش باشه .. دختر خاله های شوهرم و چند تا از فک و فامیلای دیگه هم به همین صورت .. بالاخره خودمو رسوندم به گوشه ای و دور از چشم بقیه میکاپمو بیشتر کردم .. دستی به موهام کشیدم مانتوموهم در آوردم و با اون جینی که پام کرده بودم همون اول نه تنها دل فرشاد خانو بردم بلکه زنشم واسه لحظاتی با حسرت به قالب کون گنده من زل زده بود .. فارسی رو یه نصف و نیمه ای وارد بود .. وقتی واسه لحظاتی از جاش بلند شد  و رفت به سمت دستشویی تازه متوجه شدم که چرا شوهرش این جور رفته توی نخ من .. از اون جایی که کون من رو صندلی قرار داشت چاره ای نداشت جز این که به صورتم نگاه کنه . می دونستم که اونم عاشق و شیفته کونم شده . نگاهش نشون می داد از اون مردای کون دزد و کون دوسته .. سوفیا با این که تنه خوبی داشت ولی کونش لاغر نشون می داد .. یه کونی داشت عین کون دختر بچه ها .. حداقل از داخل شلوار که این طور نشون می داد . فکر کنم لختشم زیاد با این چیزی که  از رو شلوار دیدم فرقی نمی کرد . نگاه فرشاد طوری بود که حس کردم اگه جنیفر لوپز هم بیاد و کنارم بشینه اون منو قبول می کنه . تازه جنی که چیزی نداره خیلی ها خوش کون تر از اون هستن . الکی اسم در کرده .. حرف و صحبتای الکی و مجلس گرم کنی ادامه داشت ..  فرشاد خیلی دلش می خواست به هر صورتی که شده سر صحبتو باهام باز کنه ولی من دیگه به این سادگی ها پا بده نبودم . البته ته دلم که دوست داشتم بهش نشون بدم فرق بین یک کون ایرونی دبش و خالصو با یک کون آلمانی شکننده رو .. ولی هم باید سیاستمو حفظ می کردم و هم این که شرایط مکانی و زمانی و فر هنگی رو می سنجیدم .. خلاصه درسته که سن زیادی ازمون نرفته بود ولی مار خورده افعی شده بودیم ..
 پژمان : عزیزم چرا ساکتی حرفی نمی زنی .. من و پسر خاله با هم خاطرات زیادی داریم ...
-ببینم فرشاد خان پارتی داشتن که با این سن تونسته به مقامات بالا برسه ..
 پژمان : کله اش پره ..
 فرشاد : خواهش میکنم پسر خاله .. بهت تبریک میگم به خاطر داشتن همچین زن زیبا و فهمیده و نجیبی ....
سر در نیاوردم این چه مدل تعریف کردنی بود .. هنوز چهار تا کلام با هم حرف نزده و چهار دقیقه همدیگه رو ندیده این جور داشت ازم تعریف می کرد . ظاهرا می خواست هر طوری شده نشون بده که چقدر ازم خوشش میاد . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی