ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 45

چقدر این زن خوب و مهربون بود . جسم و جان و محبتشو تقدیم من می کرد بدون این که انتظاری ازم داشته باشه . وقتش بود که دیگه اون جا رو ترک کنم . احساس آرامش می کردم . احساس سبکی .. ولی دلم از دست روز گار پر بود .. یه احساس سیری خاصی هم داشتم . شاید سکس های زیاد خسته ام کرده بود . از درسام مونده بودم . وقتی که  خانوم خوشگلایی رو که با هاشون رابطه داشتم می دیدم به جای این که خوشحال شم غصه ام می شد . البته این حسی بود که این روزا خیلی اوج گرفته بود . شاید خلا یه چیزی رو به خوبی حس می کردم و اون نگاه عاشقونه دختری بود که حس می کردم ممکنه یه روزی مال من شه .. با این که مژده و راضیه هر دو شون خیلی کمک حالم بودن ولی هر گلی یه بویی داره .. به وقت وداع , راضیه بازم خودشو بهم چسبوند . با نگاه عاشقونه اش طوری رفتار می کرد که متوجه شدم که دوست داره اونو ببوسمش . در آغوشش بگیرم . و منم این کارو کردم . این کمترین کاری بود که می تونستم انجام بدم از این که بهش بگم هنوزم دوستت دارم هنوزم به فکر تو هستم و تو رو فقط به خاطر لحظه های سکس نیست که دوست دارم . وقتی از اون فضا خارج شدم بازم دوست داشتم که با خودم قدم بزنم فکر کنم .. ولی مجبور بودم درس بخونم .. حال و حوصله اطوار های استاد مژده و استادای دیگه رو نداشتم . حداقل نمی خواستم که پیش مژده کم بیارم . اون در مقابل این که نباید به یک دانشجوی از زیر بنا داغون ارفاق کرد کوتاه بیا نبود .. حداقل باید در حد زمین خوردن راه می رفتم تا اون دستمو بگیره .. وقتی دیدم پیام اومده واسم اونم از طرف فیروزه قلبم لرزید .. می دونستم که نمی تونم که نخونمش ولی قلبم می لرزید . تا وقتی که  داشتمش خیالم نبود . همش می خواستم از دستش در برم و خودمو برسونم به این و اون ولی حالا نمی تونستم باور کنم که اون حس خودشو داره تقدیم یکی دیگه می کنه .. گوشیم زنگ خورد .. شماره واسم نا آشنا بود .. جواب دادم هرچی گفتم الو صدایی نشنیدم .. شاید فیروزه بوده .. دیوونه تر از اون خودشه که این جوری بهم ضد حال زده .. برو دختر ..برو زودتر نجاتم بده و خودتو هم نجات بده ..پیامش این بود :
ادای عاشقا رو در نیار .. من در دل تو جایی ندارم . هرچند دلمو جا گذاشتم و از خونه دلت اومدم بیرون .. آره من حالا یک فیروزه بی دلم ولی سنگدل نیستم ..
لعنتی این چی بود نوشتی ؟ کاش نمی خوندمش ..
 و روز بعد داغون شدم .. همه بهش تبریک می گفتن .. دخترا و تنی چند از پسرا قرار گذاشتن که یه چشم روشنی واسش بگیرن و عصرونه برن خونه اش .. نامزد کرده بود .. ازش فاصله گرفتم .. دو تا چشم دیگه مراقبم بود .. چشای استاد دکتر مژده با ده سال سن بیشتر از من اما لاغر تر از من با پوستی لطیف و شاداب که همین اونو خیلی کمتر از سنش نشون می داد .. نگاش می کردم لبخند می زدم خودمو خونسرد نشون می دادم ..اون نباید متوجه احساس من می شد . حوصله فلسفه منطقای اونو نداشتم . دوست داشتم فریاد می کشیدم . از اون جا فرار می کردم . فقط به روبرو نگاه می کردم . انگار یه عده فقط می خواستن منو آزارم بدن ..
 -شهروز به نظرت بهترین کادو واسه فیروزه چی می تونه باشه ..
-میگن شوهرش خیلی پولداره ..
-معلومه طرف رفته یه خانوم دکترو گرفته ..
-مگه این روزا میشه به همین سادگی ها مطب زد ؟
 اگه مژده ساکتشون نمی کرد همین جور سوهان روحم بودن .. بیشتر این دل آزارا دخترایی بودن که من محلشون نمی ذاشتم .. بعد از پایان کلاسا که اتفاقا ساعت آخرشم با همین مژده داشتیم می خواستم یه جوری در رم که غافلگیرم کرد زود تر صدام زد --آقای شاهانی کارت دارم ..
اومدم کنارش .. خیلی آروم بهم گفت جایی نمیری با هم میریم خونه .. مثل یک استاد حرف می زد .. و می دونستم که مثل یک استاد هم می خواد بهم درس بده و نصیحتم کنه .. و حتی حدس زده بودم که چی می خواد بگه .. دیگه می شناختمش روحیه اونو می دونستم . دلم می خواست فیروزه رو پیدا می کردم و هر چی از دهنم در میاد رو بهش می گفتم .. چیزای بد , حرفای زشت .. دوست داشتم لجبازی کنم ..
 وقتی با مژده به سمت خونه شون می رفتم مدام سعی داشتم بگم و بخندم ولی اون فهمیده بود که در درونم آشوبی بر پاست ..
 -شهروز نگو که به خاطر نامزدی فیروزه ناراحت نیستی .. چرا با خودت لجبازی می کنی .. تو به جای لجاجت باید سماجت می کردی .. اگه دوستش داشتی واگه می خواستیش .. یه آدم که قلبشو نمی تونه بده به خیلی ها ..
-مژده من به خاطر فیروزه اصلا ناراحت نیستم .. شاید از این ناراحتم که فکر می کنم غرورم شکسته شده ..
مژده : حرف خوبی زدی .. شاید فکر می کنی دوستش داشتی ..همین که حالا ناراحتی باید اونو به فال نیک گرفت . آدم خوشبختی اونی رو که دوستش داره قبول می کنه ..تو که نمی تونی تمام دخترای دنیا رو داشته باشی ..
مژده منو رسوند اما کنار خونه مون ترمز زد  .. درسته حوصله هیچی رو نداشتم ولی از این کارش ترسیدم و بر خودم لرزیدم .. به خود اومدم . شاید فیروزه و راضیه ها رو از دست داده باشم اما چرا محبت مژده رو پسش بزنم ..
-تنهام می ذاری مژده ؟ حالا که بیش از هر وقت دیگه ای بهت احتیاج دارم ؟ ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی