ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 54

فروزان برای دقایقی بعد رفت خونه شون .. چرا هنوزم آدمایی باید باشن که  حس کنن  وجودشون به هم وابسته هست ولی نتونن با هم باشن .. با هم بودن اونا از نظر عرف و یا شرع شاید گناه  به حساب بیاد . چرا آدما باید اسیر قوانین دست و پا گیری باشن که  مانع از این میشه که اون جور که دوست دارن زندگی کنن . چرا اونایی که عاشق همن باید جدا از هم زندگی کنن . چرا زندگی خیلی ها باید کلیشه ای و از روی عادت باشه ..و من علاوه بر همه اینا به سپهر هم باید فکر می کردم . به این که اون تا کی می تونه پیش ما باشه .. دوست نداشتم به قیمت از دست دادن اون فروزانو داشته باشم . من به خاطر بیماری او عذاب می کشیدم . چقدر بده آدم سردرگم باشه و ندونه داره چیکار می کنه . چقدر بده که انجام دادن یا ندادن یک کار هر دوش عذاب آور باشه . چرا باید عذاب می کشیدم . چرا زندگی من باید این قدر در هم و بر هم می شد . چرا من برای به دست آوردن فروزان عجله ای نکرده بودم ؟ چرا گذاشتم سپهر اونو ازم بگیره ؟ چرا سپهر داره می میره ؟ چرا فروزان اون حس ترحمی رو که باید نسبت به از دست دادنش داشته باشه نداره ؟ داشتم دیونه می شدم . غرق این همه سوال بی جواب بودم .. تا رفتم بخوابم دیدم یکی در زد .. سپهر و فروزان بودن ..
-چی شده-
 فروزان : نیمه شبی بیدار شده و گفته که می خوام برم پیش فر هوش .. 
داداش حالت بده ؟ -
سپهر : ببخش بی خوابت کردم . یه جوریم . فکر می کنم دیگه رسیدم به آخراش .. سرم همش گیج میره . حالم داره بهم می خوره . حتی آب سوپو هم که می خورم بالا میارم . فروزان تو برو خونه . می خوام با فر هوش تنها باشم .. فروزان : حالا دیگه غریبه شدم ؟ 
یه چشمکی به فروزان زدم و ازش خواستم که بره و ما رو تنها بذاره ..فروزان رفت و من و سپهر تنها شدیم .. جونی واسه حرف زدن نداشت . همش نفس نفس می زد ..
 سپهر : آدم تا زنده هست و زندگی می کنه نمی دونه روزایی که نبوده بر دیگران چی می گذشته . من یواش یواش دارم پا به دنیایی می ذارم که نمی دونم شبیه همون دنیایی که قبل از به دنیا اومدنم درش بودم هست یا نه . ولی این طور نباید باشه .. آخه اون جا نیستی بود .. کاش حالا هم می رفتم به دنیای نیستی ها . فراموشم می شد که این جا چه خبر بوده .. همه کس و کارمو از یاد می بردم . می خوام یه کاری برام انجام بدی اولش می خواستم به فروزان بگم این کارو بکنه ولی اون یک زنه شاید توانشو نداشته باشه .. هنوزم ازت می خوام تا من زنده ام باهاش ازدواج  کنی ولی تو همش میگی  تا وقتی که من هستم این کارو نمی کنی .. رفیق من اونو می سپرم به دست تو .. در حق من نامردی نکن .. نمی خوام اون دست هر کس و ناکث بیفته .. ولی یه چیز شایدم مهم تری ازت می خواستم .. این چند تا چکو می بینی ؟ اونا رو دارم می ریزم به حسابت واسم یه کاری بکنی ..ثوابشم می بری ..یه جایی هم سرمایه گذاری کردم سهام دارم اونا رو هم به تو واگذار می کنم . حق الزحمه خودت رو هر قدر که می دونی بر می داری و بعد این سود سپرده ها و سهام واگذار شده واسه یه سری کودکان بی سرپرست که بیشتراشون تحت نظارت سازمان و مجتمع خاصی هستند هزینه می کنی .. یه چند نفر دیگه هم هستن که کمکشون می کردم .. اونا رو هم تنها نذار .. نمی خوام فکر کنن که با رفتن من تنها میشن .. تازه اونا که فقط کاراشون با کمکهای من نمی گرده ولی حقتو بگیر .. هر قدر که خودت می دونی از روش بردار ..نمی خوام فقط به خاطر رفاقتمون وقت بذاری .. اگرم یه بر خوردی باهاشون داشتی طوری رفتار نکن که انگار یه بر تری بر اونا داری یا منتی رو اونا می ذاری . نیازی هم نیست که اسم منو ببری ..
 دو تایی مون گریه می کردیم  
سپهر : دیدی رفیق ..آدم حتی یه سوزن ته گرد رو هم نمی تونه با خودش ببره 
تو کی به این کارا می رسیدی ؟ 
سپهر : فکر می کردی همش به فکر در مان خودم بودم ؟ 
رفیق تو حالا حالا ها پیش منی پیش مایی .. سپهر : این قدر دوستت دارم رفیق که تو رو یا هام به این فکر می کردم که اسم پسرمو بذارم فر هوش و تو هم اسم پسرت رو بذاری سپهر .. اون وقت اونا دو تایی با هم دوست میشن . مثل من و تو . ولی تو ازدواج نکردی و منم دارم میرم و این آرزومو با خودم به گور می برم 
نه تو این آرزو رو به گور نمی بری .. تو منو تنهام نمی ذاری .. به خاطر اون بچه هایی که دوستت دارن .. به   خاطر اونایی که بهشون کمک می کنی .. خدا تو رو ازشون نمی گیره سپهر : ولی در عوض تو رو بهشون میده  
منو معاف کن .. من آدم بدی هستم . گناهکارم .. خیلی بدم - 
سپهر سرشو بالا کرد و در حالی که گونه های خیسش برق می زد گفت 
تو چرا این حرفا رو به من می زنی برو به خدا بگو ببین چی جوابتو میده ؟..  ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی