ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 48

هر وقت که این جا هستم و توی اتاق خواب تو با همیم حس می کنم که حس تو رو می خونم ولی وقتی که تو رو در محیط دانشگاه و بیمارستان می بینم فکر می کنم که یک آدم دیگه ای رو می بینم .
 -بایدم همین طور باشه . خیلی دوست داشتم جای من و تو عوض شه تا ببینم بازم این حرفو می زنی یا نه ..
-خیلی بد جنسی مژده . چرا باید راضی شی که کسی رو که تا این حد دوستش داری از خودت بر نجونی
-وایییییی نگو که دلم درد گرفت .. اصلا کی بهت گفته که من دوستت دارم ..
 نذاشتم که ادامه بده . . عشق بلبل زبونم ساکت و اسیر من شده بود .. نفس نفس می زد . وقتی یه زنی رو خیلی راحت به دست میاری شاید به اندازه وقتی بهت لذت نده که با تمام وجودت  برای به دست آوردنش تلاش می کنی .. طوری با حرص و هیجان غرق بوسه اش کرده بودم که شاید خود مژده هم فکر می کرد که برای اولین باره که دارم باهاش سکس می کنم .
-دوستت دارم . دوستت دارم .. عزیزم .. مژده ناز من !
 و یک بار دیگه با حوصله ای که به خرج دادم تونستم تسلیمش کنم .
 -شهروز .. آروم تر .. تو که منو کشتی .. تموم نمیشم .. همین جام .. همین جا .. واسه تو ..واسه تو ...
-بگو بازم بگو .. مژده بگو که برای منی . مال منی ..واسه منی ..
 -تو چی .. تو نباید این حرفو به من بزنی ؟ تو نباید بهم بگی ؟ منم اینو ازت می خوام . می خوام بشنوم که دوستم داری . مال منی .. یعنی من حق ندارم ؟
 -فعلا بذار این حقتو بهت بدم بقیه پیشکش ..
-بده به من  .. همش حق منه .. مال هیشکی دیگه نیست ..
 -دختره دیوونه .. استاد من .. خانوم دکتر من ..
-خوشحالی که تسلیم تو شدم ؟
-عزیزم .. در عشق هر دو طرف تسلیمن .
مژده در حالی که واسه من ناز می کرد گفت کی گفته که من عاشقتم ..
-نمی دونم . یعنی منم عاشقت نباشم ؟
شونه ها , سینه ها , زیر گلو  و صورت و گونه ها شو غرق بوسه هام کرده بودم .
-ولم نکن .. ولم نکن .. عزیزم . همین جوری .. عالیه ..
سرعتمو طوری زیادکرده بودم که می خواست از دستم در ره ولی نمی ذاشتم ..
 -حالتو بگیرم ؟ که چه جوری داشتی اشکمو در می آوردی مژده ؟
.. یه نشگون از صورتم بر داشت ولی من خودمو انداختم روش .. و با فشار رو لبهاش تنها کاری که ازم بر میومد علاوه بر بوسیدنش فقط می تونستم بکنمش . به نظرم اومد که یه بار دیگه هم همین حالت بین من و اون پیش اومده بود .. اما این بار من روی عشقم قرار داشتم . سنگینی ام افتاده بود رو بدن اون .. ندونستم که تونستم ار گاسمش کنم یا نه . ولی وقتی که با چشاش می خندید و احساس سبکی رو از حرکاتش متوجه شدم فهمیدم که ار گاسم شده .. آب کیرم در حال بیرون ریختن از دور و بر کسش بود ..
-دختر تو بازم منو جادو کردی اصلا متوجه نشدم کی آبم توی کست خالی شد ..
 -پسر تو درس نداری ؟
 -تو حالا بهم نمره بده .. بقیه استادارو یه کاریش می کنم .
-غیر من بازم استاد زن داری ؟
-آره یکی هست ولی پیره ..
-خب که چی ..
-هیچی ما رو تحویل نمی گیره . ولی هیشکی مث تو سخت گیر نیست . اما خودمونیم خیلی زود پیشرفت کردی ... گاه باورم نمی شد که این  قدر راحت دارم با اون حرف می زنم راحت دارم هر کاری که دوست دارم با هاش انجام میدم و یه چیز جالب تر این که وقتی که در محیط درسی قرار می گیریم دیگه این راحتی رو ندارم . .. حوصله ام سر اومده بود از این پرس و جو ها و نوشتن هایی که نمی دونم در ضمیرت صدا می شنوی ؟ نمی شنوی ؟ یکی تعقیبت می کنه ؟ نمی کنه ..؟ حوصله ام سر می رفت . ولی باید یه چیزی سیاه می کردیم و تحویل استاد می دادیم ..یه مهمونی پیش رو بود .  وقتی شنیدم مژده با هامون نمیاد یه خورده آروم تر شدم . چون این جوری راحت تر می تونستم با دخترا بر بخورم . اون جوری چهار چشمی مراقب من بود . فکر کنم اگه همین جور ادامه می داد به زودی همه می فهمیدند که استاد عاشق من شده . به یه مراسم تولد دعوت شدیم .. آخر هفته ای شد و تولد یکی از دخترا بود . مهشید شب جمعه ای از خیلی از دوستاش دعوت کرد که بریم خونه شون . من اصلا دوست نداشتم بیام . نمی خواستم با دوست دختر سابقم فیروزه رو برو شم  خود مهشید هم از اون دخترایی بود که هر کاری می کرد با من دوست شه من طرفش نمی رفتم . دیگه از بس گفت و اصرار کرد واسه این که دلشو نشکنم قبول کردم .. بچه ها جمع شده دسته جمعی واسش یه هدیه ای گرفتند . محفل  خیلی دوستانه و خود مونی بود . مهشید خیلی ناز شده بود .. صورتش گرد و لپاش بر آمده و سرخ بود .. آدم دلش می خواست اونو بخوره .. توجهش همش به من بود که چیکار می کنم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی